آقای فرماندار بمان
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط :

     روزی که در معارفه اش گاو و گوسفند قربانی شد و جمعیتی مثال زدنی او را تا ساختمان فرمانداری بدرقه کردند علی رغم خوشحالی نگران بودم که خدا کند این حمایت کنندگان تا آخر راه همینطور مصمم و همراه بمانند....

امامعلی عبدالملکی را از دوره معاونت فرمانداری همه مردم شهر می شناختند وقتی که با روی گشاده و حسن خلق و تدابیر دلسوزانه اش گره گشای همشهریان بود و در سمتهای بعدی هم همیشه می کوشید برای حل مشکلات و کمک به شهرش...

مسئولیت خطیر فرمانداری نهاوند را به خاطر شهر پدری و مردم همیشه محرومش پذیرفت به امید آنکه با حمایت مسئولین کشور و استان و همراهی مردم بتواند گامی مفید و موثر بردارد برای زدودن غبار محرومیت از رخسار این شهر کهن..

طی مدت مسئولیتش بارها من و تک تک همشهریانم دیدیم که مردانه کوشید برای ستاندن حق نهاوند و نهاوندیان در مجامع استانی و کشوری..از همه تلاش و همتش استفاده کرد تا بتواند قدمی بردارد و دردی را درمان کند...سنگ زیاد بود و خار راه هم..ولی او ماند و کوشید و خسته نشد..

به میان مردم آمد..قدم به قدم..حرفهایشان را شنید..دردهایشان را دید..مشکلاتشان را لمس کرد..با صبوری ذاتی و سعه صدر مثال زدنی اش پای صحبت و گله های مردم کوچه و بازار و فقیر و غنی نشست..درد ادارات و مدیران و کارمندان را شنید..جلوی تنور نانوایی ها به غصه های مردم گوش داد..به خانه فقرا سر زد و درد دل روزنامه فروش قدیمی شهر را شنید...و به همان اندازه که در مواجهه با مردم کوی و برزن صبور و مهر ورز بود در جلسات رسمی و هنگامی که پای حقوق مردم شهر در میان بود محکم بود و قاطع و سختگیر و برنده....کم کاری و اهمال و کارشکنی را از هرکس که بود برنمیتافت و بارها و بارها قاطعانه حتی جلوی مدیرانش ایستاد و نترسید از عزل و نصب و نترسید از صدای بلند برای حق ستانی ....

در اطاقش را همیشه باز دیدم و رویش را گشاده تر وقتی پیرمرد و پیرزن دست و پا ترک خورده همشهری حتی خواسته هایی داشتند که هیچ ارتباطی به فرماندار شهر نداشت ولی او با قهر و غیظ نمی راندشان...مینشاندشان..تکریم و تعظیمشان می کرد..گوش میشد برای حرفهایشان و تا جایی که از دستش برمی آمد و حتی بیشتر از وظیفه اش دستور همراهی و مساعدت می داد و پیگیر بود...

فرمانداری که تلفنش همیشه در دسترس بود و حتی پیامکهای ارسالی همشهریان را هم بی جواب نمیگذاشت آن هم در این وانفسای بی اعتنایی و بی مسئولیتی...

نمی گویم همه حسن است این مرد قطعا در زمینه های اجرایی مثل همه انسانها و همه مسئولین شاید ایراداتی هم داشته باشد وانتقاداتی هم بر او و عملکردش وارد باشد ولی در مجموع در مقایسه با همه آنان که طی این سالها آمدند و رفتند موفق تر و موثرتر عمل کرده مخصوصا در دوره ای که نماینده نهاوند مسئولیت خطیرش را بر زمین نهاد ورفت و بار سنگین فرماندار در شهر بدون نماینده سنگین تر شد...

مهمترین مزیت وجود امامعلی عبدالملکی در فرمانداری نهاوند بومی بودن و آشنا بودنش به دردهای مردم شهر است که نمی توان نادیده اش گرفت ولی متاسفانه انگار باز هم خارهای مغیلان نخواستند و نتوانستند حداقل برای پیشرفت و آرامش شهر دندان روی جگر بگذارند و یکبار هم که شده خودخواهی و حسادتهایشان را مهار کنند..نتوانستند این همه محبوبیت را برتابند و بلاخره کینه و حسادت مثل همیشه در نهاوند کار خودش را کرد...

زمزمه های برکناری امامعلی عبدالملکی تلخ ترین خبر این روزهای شهرمان است که امیدوارم مسئولین مخصوصا استاندار محترم همدان در مقابل این فتنه انگیزی ها و کارشکنی ها مردانه بایستند و خود فرماندار هم از این رفتارهای ناجوانمردانه و کینه ورزانه که سالهاست مردم نهاوند با آن آشنایند نهراسند و عقب نروند و مردانه بایستند که نهاوند هنوز برای رسیدن به روزهای آرامش و توسعه به حضورچنین مدیری نیاز دارد...

جناب فرماندار

بدانید که هنوز هم حامیان شما در جای جای این شهر و حتی در سایر شهرها چشم انتظار موفقیتهای روز افزونتان هستند و انتظار دارند که مردانه مثل همیشه بایستید و مقاومت کنید و توطیه ها و کارشکنی های حاسدان را به خودشان برگردانید و عقب نروید....

مدیریت شهری چون نهاوند ،قطعا سختی و دشواری به همراه دارد ولی شما هم مرد روزهای سختید..پس بمانید ..قوی و بالنده و استوار و خارچشم کارشکنان باشید که مردم باشمایند...


 
معلم فداکار نهاوندی
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط :

      مدرسه که می رفتیم توی کتاب فارسی دوره ابتدایی داستان هایی می خواندیم دهقان فداکار که با آتش زدن لباسش مسافران یک قطار را از مرگ نجات داد...و بعد پسرک هلندی به نام پطروس که انگشتش را ساعتها در سوراخ سد فرو برد تا مانع چکیدن آب و خراب شدن سد و راه افتادن سیل شود...این قصه ها را قصه می پنداشتیم تا بعدها که با دیدن ریزعلی خواجوی در تلویزیون فهمیدیم که واقعا دهقان فداکاری وجود داشته و آن فداکاری در عالم حقیقت رخ داده است...

این روزها شاید سختی های زندگی سختمان کرده باشد شاید عصبانیتهای روزگار از هر کداممان موجودات عصبی و کلافه ای ساخته باشد که حوصله خودمان را هم نداریم شاید کمتر شده باشد این دست فداکاری برای همنوع و شاید آن بیت معروف دیگر خریدار چندانی نداشته باشد که بنی آدم اعضای یکدیگرند....ولی هنوز هم گاهی اتفاقاتی می افتد که باورت می شود انسانیت نمرده است...همه جا و در بین همه اقشار هنوز هم " آدم" پیدا می شود آدمهایی از جنس بلور...

معلم مدرسه شین آباد را یادمان نرفته وقتی برای نجات شاگردانش بخاری شعله ور را در آغوش کشید ...این سالها بسیار دیده ایم و شنیده ایم ازآموزگاران فداکاری که برای نجات جان دانش آموزانشان از جان و سلامتی و زیبایی خود گذشته اند ...یا معلم فداکار گیلانی که جان به شعله های آتش سپرد تا گلهای باغ علم پر پر نشوند...معلم مریوانی را یادم نرود..همو که وقتی شاگرد کوچکش به خاطر بیماری سرطان مجبور به شیمی درمانی شد موهایش را تراشید تا پسرک کوچک از نداشتن مو احساس حقارت نکند و فردای آن روز همه همکلاسیها با سرهای تراشیده به مدرسه رفتند...یا معلم اردبیلی که نیمی از کبدش را به دانش آموز بیمارش هدیه کرد تا دوباره به زندگی لبخند بزند....و امروز معلم فداکار همشهریمان که جان و جسم به گاماسیاب خروشان سپرد تا جان فرشته کوچکی را نجات دهد...

فاطمه مولوی هم یکی از فرشته هایی است که برای صفا و طراوت زمین فرستاده شده..یکی از همان خواصی که خدا مامور لطافت روح و جان ما زمینیان کرده است..معلمی که خود هم انسان است و هم مادر است و هم همسر..با همه آرزوهای ریز و درشتش برای خانواده ..اما وقتی دخترک کوچک را فریاد زنان و هراسان در حال غوطه خوردن در دل رود می بیند تامل نمی کند..به فرزندانش فکر نمیکند..فکر خانه و زندگی معطلش نمیکند..نگران کارهای نکرده و آرزوهای بر زمین مانده اش نیست...فقط به خدا توکل می کند و بی آنکه حتی شنا بلد باشد دل به رود خروشان می سپارد...

کودک را به زحمت نجات میدهد ولی خود طعمه رود می شود و میرود ..سرش بر اثر برخورد با سنگهای کناره رود زخمی و خودش بیهوش می شود تا آنکه یکی از حاضرین به صورت تصادفی او را می بیند و نجاتش میدهد ....وقتی با کمکهای اولیه احیا می شود و نفس می کشد اولین سوالش جان دخترک دانش آموز است....

اینجا زبان لال می شود...اینجا کلمه ناتوان است..اینجا اشک هم توان جاری شدن ندارد..اینجا انگشتانم هم یارای ادامه کلمات را ندارند...

خانم فاطمه مولوی را نمی شناسم...ولی همین که او معلم است و مادر است کافی است تا باور کنم فرشته ها هنوز هم زنده اند..تا باور کنم انسانیت هنوز نمرده است...

او هم مثل همه ما دردهایی دارد...تعلقاتی...دلبستگی هایی..و مثل همه معلمها مشکلات و خواسته ها و حرفهایی...ولی وقتی پای مسئولیت و انسانیت و وظایف به میان می آید همه چیز را از یاد میبرد و بی هیچ درنگی رود را در آغوش می کشد تا جانی را زنده کند و دختربچه ای را حیات دوباره بخشد....

هیچ تقدیر و یادبودو  بزرگداشتی نخواهد توانست حتی یک لحظه از همه ایثار این معلم و این زن و این مادر را پاس بدارد فقط می خواهم به عنوان یک نهاوندی با همه وجود از این معلم همشهری ام قدردانی کنم و با تواضع بر دستانش بوسه زنم و بگویم : ما افتخار میکنیم که زاده شهری هستیم که فرشته هایی چون تو در آن نفس می کشند...

 

 

خبر مشروح تسنیم از فداکاری معلم نهاوندی

 


 
هوای حوصله ابری است
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط :

گاهی وسط همه خستگی ها و تکرارهای ملال آور زندگی لحظه هایی، ساعتهایی، روزهایی پیش می آید که روحت را رها میکنی در عالم آرامش..دل را یله می دهی به دیوار خیال و پر می کشی تا بی نهایت...خالی می شوی از هرچه خستگی است و یادت می رود دغدغه ها و غصه ها و دل مشغولی هایت را...مثل خواندن یک شعر ناب...یک قصه تمام نشدنی..یک نثر دلچسب....

چند روز پیش فرصتی از این دست،نصیب شد...سعادتی خوشایند و دقایقی شیرین...

ساعاتی در جوار اهل ادب به بهانه شاعر عاشق نهاوندی که کتاب جدیدش با نامی هر چند ابری و شیرین را رونمایی می کرد...

شنیدن نقد و نظرهای شعرای بزرگ و صاحب نام همچون عبدالجبار کاکایی و هرمز علی پور درباره شخصیت و شعر استاد همشهری شیرین و شنیدنی بود و شنیدن شعرهای ناب با صدای شاعر مهربانی حال و هوایمان را برای دقایقی لبریز از عطر یاس کرد...

مراسم با امضای کتاب جدید توسط محمدرضا عبدالملکیان عزیز پایان یافت و سرمست شدم وقتی در صفحه آغاز کتابم نوشت:

حالا که آمده ای

همین یک کلمه کافی است

آمده ای

 

ممنونم شاعر عاشق خالق کلمات ناب و صاحب احساسات بی همتا....

سرت گرم ودلت خوش باد..مفتخریم به نامت که نام شهرمان را بلند آوازه می کند...

 

ورکواز نوشت:

 

جمعه همین هفته هم مجال زیبایی است برای کنار هم بودن همشهریان در جشن خاطره انگیز ورکواز...

ناونیایی که دلشو وره بوگن ورکواز و دید و بازدید همدیه تنگ بیه قدم رنجه کنن بیان موسسه علیمرادیان تا چشمو وه جمالشو روشه با.....

در پتتونه بیریتو بیایتچشمک


 
به نام پدر
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط :

   سی و چهار بهار از اون روزی که تو پدر شدی میگذره ولی هنوز همونقدر ذوق دیدنمو داری که اون روز سرد پاییزی داشتی...هنوز همونجوری چشمات برق می زنه هنوز همونجوری با شوق بغلم میکنی هنوز همونجوری مهربونی هنوز همونجوری عاشقی....

تو پدر شدی و من خوشبخت ترین دختر روی زمین به خاطر داشتنت...

تو پدر شدی و یکپارچه مهر و شوق و فداکاری و ایثار و من امنیت و آرامش و خوشبختی رو زیر سایه تو و با بودن تو و با مهر تو تجربه کردم...

تو پدر شدی با همه مسئولیتهای سخت پدری و مثل کوه وایسادی تا من مثل یک غنچه لطیف و نازک رشد کنم در سایه سار بودنت ..

تو پدر شدی تا یادم بدی انسان بودن رو ...سخاوت رو..محبت رو..صفا و سادگی و ایمان رو...و من رشد کردم با همه خوبیهایی که تو از دنیا یادم داده بودی...

دنیای بچگیم زیر سایه محبت تو و مامان بی نظیر و شاد و خوشحال گذشت و دوره نوجوانی و جوانیم با اعتماد به نفس و قدرتی که از شخصیت بی نظیر تو گرفته بودم به پیدا کردن مسیر آینده و زندگی گذشت ...

دنیای آدم بزرگها زیاد قشنگ نبود..ساده نبود..سختی داشت..پستی و بلندی داشت ...غصه داشت..بغض داشت...تلخی و شیرینی داشت...و من دیگه باید روزهای جدیدی رو تجربه می کردم گاهی تنها...اما هر جا که دلم لرزید هر جا که دستم یخ کرد هر جا که قدمم سست شد سرمو که گردوندم دیدم محکم وایسادی و میگی : برو بابایی من پشت سرتم! عین همون روزایی که داشتم تاتی تاتی راه رفتن رو تمرین می کردم و تو با شوق و اطمینان یادم دادی که از افتادن نترسم...

آدم بزرگ ها همه شون خوب نبودن..دل می شکستن..بغض می دادن به گلوی آدم ..زندگی سختی داشت ...غصه داشت ..اضطراب داشت اما با بودنت خیالم راحت بود که اگه کم بیارم یکی هست که نذاره بیفتم...

و تونستم...و وایسادم...و رفتم.و رسیدم...

حالا اینجام ...در نیمه راه زندگی..در اوایل دهه چهارم زندگی...باورم نمیشه اینقدر زود گذشته باشه..

حالا اون موهای پر پشت مشکیت سیاه سفید شده..حالا دور چشمای درشت قشنگت چروک افتاده...حالا گاهی برای خوندن روزنامه باید عینک بزنی..حالا گاهی پات درد میگیره گاهی چربیت بالا میزنه ....گاهی خسته میشی...ولی هنوزم محکمی و پر غرور و سخت و مطمین و تکیه گاه...

هنوزم امن ترین تکیه گاه زندگیمی.

بزرگترین افتخار زندگیم اینه که وقتی ازم میخوان خودمو معرفی کنم بگم: دختر بابا رضام! و وقتی ازم میپرسن آقای فلانی چه نسبتی باهاتون داره با غرور بگم: بابامه!

بابا جون نازنینم...مرد محبوب اول وآخر زندگیم...هستیمو هویتمو داشته هامو نفس کشیدنمو موفقیتهامو..اعتماد به نفسمو..تحمل سختیامو ...غرورمو ...هر چی دارم از خوبیهای دنیا مدیون قامت سرو  و اندیشه بلند و وسعت دید و روشنفکری بی نظیر و اعتمادیه که بهم دادی...

تو که هستی خدا همسایه دیوار به دیوار دلمه...

ممنون خدام بابت بودنت ..بابت داشتنت...بابت اینکه این سعادت نصیب من شد که دختر تو باشم...تا ابد سجده میکنم به پای بزرگیت و دستتو میببوسم

میدونم نمیتونم جبران کنم حتی یک روز از نگرانیات..بغضات...و زحماتت رو...

ولی دعات میکنم که همیشه همینجور محکم و پر غرور کنارم باشی و بی نیازم کنی ازهمه دنیا...

روزت مبارک عزیزترین بابای دنیا

 

 

پی  تبریک نوشت:

این  روز عزیز رو به همه آقایون مخصوصا دوستان وبلاگی عزیزم تبریک میگم و همینطور روز معلم رو به مامان گلم و معلمهای عزیزی که به گردن ما حق بزرگی دارن...

فرشته های بی تکرار بهشت مدرسه روزتون مبارک


 
یک تیتر تلخ
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط :

ندیده بودمش.افتخار شاگردی اش را نداشتم، اما نامش همیشه برایم آن بالا بالاهای روزنامه نگاری ایران بود..وقتی اسمش روی جلد آن کتاب سفید و نسبتا قطور روزنامه نگاری نوین برق می زد و هر صفحه ای را که میخواندم کلی حرف جدید کلی درس نشنیده یاد میگرفتم کیف می کردم که در رشته ای درس میخوانم که چنین بزرگانی در صدرش نشسته اند...

شاید دست تقدیر است که همیشه آنها که پشت دوربینند دیده نمی شوند به اندازه جلوی دوربینی ها و آنها که در تحریریه ها نشسته اند اندازه آن کلمات که من و تو می خوانیمشان مهم و مطرح نمی شوند...ولی همیشه هستند..همیشه می نویسند ...و من و تو میخوانیم بی آنکه شاید هیچوقت بپرسیم خالق این کلمات قشنگ کیست؟ او که تیتر می زند و خبر می نویسد و گزارش میگیرد را شاید قد کلماتش نشناسیم...تا روزی چنین تلخ که خودش تیتر شود!

تک تک بزرگان عرصه قلم و روزنامه نگاری برای ما که تا ابد دانشجو و شاگرد این عرصه می مانیم حکم کیمیا و گوهرهای گرانبهایی را دارند که بی تکرارند و دست نیافتنی...دیگر هیچ زمان و هیچ مکانی شاهد تکرار بزرگانی چون کاظم معتمد نژاد..حسین قندی..یونس شکرخواه...حسن نمکدوست...فریدون صدیقی...محمدمهدی فرقانی...هادی خانیکی..بیژن نفیسی...علی اکبرقاضی زاده نخواهیم بود...

وچه حیف!

و چه حیف که از میان صدها و هزاران شاگردی که این بزرگان تربیت کردند یکی چون قندی نشد ...نمی شود..انگار قرار است بعضی جاها همیشه خالی بمانند...

 

حسین قندی ، روزنامه نگار، استاد علوم ارتباطات و استاد مسلم تیتر، به بیکران آسمان  پرکشید...

روحش شاد و جایش همیشه خالی


یادداشت استاد قاضی زاده در سوگ حسین قندی

یادداشت دوست خوبم شیده لالمی در سوگ استاد نادیده


 
جای من خالی است
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ : توسط :

 

جای من خالی است
 
جای من در عشق
 
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
 
جای من در شوق تابستانی آن چشم
 
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
 
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
 
جای من خالی است
 
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
 
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

 

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است

 

محمد رضا عبدالملکیان

دل تنگی نوشت:

این شعر عجیب منو میبره به بهار کودکی..به روزهای خوش مدرسه وقتی گلهای یاس و محمدی توی حیاط خونه مامان ملوک باز میشدن و عطرشون همه جا رو پر میکرد ...وقتی کم کم برای امتحانای ثلث سوم آماده می شدیم و توی ایوون خونه مون علوم و دینی و تاریخ حفظ می کردم و نقشه می کشیدم که بعد امتحانا توی چه کلاسهایی ثبت نام کنم و تابستونمو چیکار کنم؟این هوای بهشتی یکراست می برتم به طعم خوش میوه های بی نظیر نهاوند و هوای دلچسب باغهای شهرم و شکوفه هایی که کم کم میوه میشدند و خدایی که همین نزدیکی است...

کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم!