ضیافت افطاری دستان گره گشا
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

     دیشب دوستی می گفت انگار آدمها توی ماه مبارک مهربونتر میشن و از دیشب دارم فکر میکنم چقدر راست میگفت...این ماه کنار همه خوبیها و محاسنش کنار همه لحظه های عرفانیش یه صبر و آرامش و مهربونی خاصی می بخشه به همه و بیشتر به اونایی که ذاتشون خداییه که ناخالصیهاشون کمتره...و کاش همه ماههایمان رمضان بود...

بازهم صدای روح بخش مناجات سحر و لحظه های بی نظیر ربنای افطار...باز هم پر بغض شدن هنگام دعا و یکی یکی آدمها رو مد نظر آوردن و دعا کردن..هر روز به همه اونایی که التماس دعا گفتن و نگفتن یکی یکی فکر میکنم و با اینکه بنده خوبی برای خدا نبودم و نیستم ازش میخوام بهشون خوشبختی و آرامش و عاقبت به خیری نصیب کنه...

امیدوارم این ماه که تموم میشه دستمون از مهربونی و صبر و برکت خالی نباشه...امیدوارم همه ناخالصی هامون جا بمونه و پاک و آسمانی بریم به سمت شوال و عید فطر...

وقتی کنار سفره های گرم سحری و سفره های رنگین افطار نشستیم وقتی گرسنگی و تشنگی به اوج خودش رسیده وقتی دیگه جونی نمونده برای مقاومت یه لحظه فکر کنیم به اونایی که همه روزهاشون ماه رمضونه و همه شبهاشون تکرار گرسنگی و درد...

فکر کنیم به پدر و مادرهایی که با سیلی هم دیگه نمی تونن صورتشون رو سرخ کنن وبچه هایی که یه وعده غذای درست و حسابی توی سال براشون حسرته..اجازه بدیم از برکت و مهربونی این ماه بجز خودمون یه عده آدم آبرومند و نیازمند هم بهره مند بشن..

سالهای گذشته به برکت مهربونی و دستان گره گشای شما عزیزان به تعدادی از خانواده نیازمند افطاری دادیم و بازخورد خیلی خوب و حس ناب و دعای بی کران اونا رو داشت که فراموش نشدنیه...

امسال هم تصمیم داریم این تجربه قشنگ رو تکرار کنیم..به برکت سخاوت دلهای شما

اگه دوست دارید توی ضیافت افطاری خانواده های نیازمند که توی یکی دوشب از همین ماه مبارک و احتمالا شبهای احیا اجرا می شه مشارکت کنید کمکهای خودتون رو هر چند اندک ولی ارزشمند به حساب انجمن خیریه واریز کنید الهی که ذخیره زندگی و آخرتتون باشه ولبخند بچه های یتیم و نیازمند بدرقه زندگیتون...

 

شماره حساب انجمن خیریه دستان گره گشا:

بانک ملی 0108515869003

شماره کارت:6037991478695012


 
ما به حرمت شما آمدیم
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

نمی شد از کنار آمدنتان گذشت.نمی شد نشست و مثل همیشه از لابه لای اخبار تلویزیون آمدنتان را دید و بعد هم به راحتی کانال را عوض کرد..بغضی گلوگیر داشتم از این همه مظلومیت...و آمدم برای اولین بار کنار همه مردم شهر...

روز عجیبی بود..این همه جمعیت برای چنین مراسمی بعید بود و عجیب...قبل تر ها دیده بودم که مردم می آمدند ولی چنین سیلی را ندیده بودم..از داخل ایستگاه مترو می شد فهمید امروز روز متفاوتی است..شانه ترک می خورد تا بتوانی خودت را داخل واگن ها جا بدهی و خیلی طول کشید تا از سکوی مترو برسیم به کف خیابان بهارستان...

جمعیت بی نظیری آمده بودند..راهی برای رفتن نبود ...قدم بر نمی داشتی زیر فشار جمعیت به جلو هل داده میشدی..هوا گرم بود و فشار جمعیت وحشتناک..بعضی دقایق حس می کردی حتی راه نفس کشیدن نداری...هر چند لحظه یکبار صدای جیغ زن یا کودکی به گوش میرسید که از فشار جمعیت و گرمای هوا بی حال بر زمین می افتاد و دقایقی بعد از کمی آب باز سرپا میشد و می رفت....آفتاب تند و بی رحم اشعه هایش را روی سرمردم آوار می کرد و نسیم گاه گاهی هم که می وزید توان خنک کردن عطش مردم منتظر را نمی داد...

چشم می گرداندی لابه لای جمعیت ..پیرزن های فرتوت و پیرمردهایی که به زور سرپا بودند..کودکان خردسال و زنان و مردان جوان...چادریهای رو گرفته و محجبه تا کم حجاب تر ها ...ریشو و بی ریش..اینوری و آن وری...همه کنار هم..تنگاتنگ...منتظر...

چشمها به بالای خیابان بود و زیر تیغ آفتاب مدام این پا و آن پا میشدند...و منتظر...

انتظار امروز حلقه اتصال ما بود با مادران شهدا..با پدران شهدا...ما زیر گرمای آفتاب داشتیم از یکی دوساعت گرما و فشار بی تاب و خسته میشدیم بعضی ها حتی به خود لعنت می فرستادند که اگر میدانستیم اینقدر شلوغ است نمی آمدیم!

خانم کناری ام می گفت: ببین چه کشیده اند دل آن مادرها این همه سال.... و من لال شدم

کم کم با صدای مارش نظامی کاروانهای حامل سروقامتان دست بسته از راه می رسند..جمعیت یکپارچه شور و بی قراری می شود..همه سعی می کنند خودشان را برسانند به تابوتهای پرچم پیچ شده و دست و دلشان را متبرک کنند به بوی عطر سرزمین کربلا...مداح که می خواند یاران چه غریبانه رفتند از این خانه....فریاد یا حسین زمین و هوای بهارستان را سرشار می کند.

هیچ چشمی خشک نیست..هیچ دلی بی بغض نیست..هیچ حالی خالی از بی قراری نیست...غم غمناکی در وجود تک تک این مردم جا خوش کرده که چشمهایشان فریادش می زند...پاهایمان انگار از زمین کنده شده..همه دلها رفته آن بالا کنار تابوتهایتان نشسته و می خواند: کجایید ای شهیدان خدایی....

مهم نیست که امروز گرممان شد مهم نیست که زیر بار جمعیت درهم تنیده و فشرده له شدیم و خسته و بی رمق..مهم نیست که بی برنامگی و بی نظمی برنامه و خیابان حال خیلی ها را گرفت و صدای اعتراض مردم را بلند کرد که میشد بهتر از این هم باشد..

مهم نیست که شعارهای داده شده و کاغذها و پلاکاردهای رد و بدل شده بین جمعیت سوگیرانه بود و هدفدار و ربطی به شهدایمان نداشت خیلیهایشان ...مهم نیست که سخنرانی ها و حرفها بوی شهدا نمیداد و خیلی ها گفتند که این برنامه بهره برداری سیاسی بود و تضعیف مذاکرات...مهم نیست که برداشت های رسانه ای چه خواهد بود و از این اقیانوس بیکران تا مدتها استفاده رادیو تلویزیونی خاص خواهد شد...هیچ کدام از این ها مهمتر از آمدنتان نبود..

ما برای شما آمده بودیم..به پیشواز روی ماهتان..به بوسیدن دستهای بسته تان..به استقبال دلهای دریایی تان...به حرمت مادران و پدران منتظرتان...

برای ما شما همان سرو قامتان دریا دلید که از همه چیز گذشتید برای اعتلای نام وطن...که سرو رفتید و بر دستان مردم بازگشتید و تا ابد گردنمان زیر بار منت شماست...

برای ما هیچ بهره برداری سیاسی از رجعت سبکبال شما معنایی ندارد جز آرامش چشمان مادران و خواهرانتان که امروز قاب عکس بر دست به پیشواز آمده بودند و جز عشق در نگاهشان هیچ نبود...

خوش آمدید به اقیانوس وطن


 
بوی جوی مولیان
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

     دوستی می گفت گذشته را رها کنید خاطره بازی خوب نیست در لحظه باید زندگی کرد دم را غنیمت شمارد و از مرور گذشته های تلخ و شیرین دور شد ...میگفت بگذارید گذشته در گذشته باقی بماند امروز را برای همین امروز زندگی کنید و...

من اما هنوز هم از مرور خاطره های گذشته لذت می برم ..هنوز هم با به خاطر آوردن روزهای خوش کودکی و نوجوانی و همه خاطره هایش غرق شور و حس نابی می شوم که وصف ناپذیر است ..من هنوزهم عاشق خاطره بازی ام خوب یا بدش بماند.

این روزها که بچه مدرسه ای ها یکی یکی تعطیل می شوند و راهی خانه و کوچه و کلاسهای رنگ و وارنگ ...وقتی فرزانه از ذوق دخترش می گوید برای تعطیلات تابستان عجیب پرتاب میشم به ده یازده سالگی...به مدرسه راهنمایی...به سالهای دبیرستان...به روزهای بی تکرار زندگی

هر امتحان انگار باری گران بود روی دوش بچگیمون..با اینکه درس و مدرسه رو دوست داشتم ولی این خرداد انگار یه حس بی قراری توش بود که فقط دلت میخواست بگذره زودتر..زبان

توی بالکن بلند خونه مامان ملوک راه میرفتم و درس میخوندم ..همش نگاهم از کتاب علوم و تاریخ و جغرافیا پرت می شد به بلندی های چغا* و خونه های اونجا...توی هر خونه یعنی چه خبره؟ صبح که میشد کدبانوهای سحرخیز به رتق و فتق کارهای خونه مشغول بودند و بعدم بازار و خرید و نهار و... و بچه هاگرم شیطنت...

و من مولکول و اتم حفظ می کردم و سلسله سامانیان و اشکانیان رو به قله های بلند ایران پیوند میدادم و کلمه ها و ترکیبهای تازه رو با شعر مصطفی رحماندوست و جعفر ابراهیمی(شاهد) به خورد مغزم میدادم تا فردا سر جلسه امتحان همه رو بریزم روی صفحه کاغذ...

صبح امتحان با شوق پامیشدم اونقدر که از تموم شدن امتحانا شوق داشتم استرس نداشتم از بابت نمره و درس و امتحان! و با بوی گل محمدی و رز حیاط خونه میرفتم سرجلسه...و وقتی برمی گشتم یه ضربدر بزرگ روی اسم اون امتحان میکشیدم و میرفتم سر درس بعدی... و چه حس قشنگی بود روز امتحان آخر...

روزی که همه کتابها رو باوسواس جمع میکردم توی کمد میذاشتم و برخلاف خیلی بچه ها که پاره میکردن و دور مینداختن دقت خاصی داشتم که تمیز و مرتب نگهشون دارم...و بعدش می نشستم به برنامه ریزی و چیدن کلاسهای جورواجور و خاطره نویسی و برنامه ریزی.....

و اصرار عجیبی داشتم به نوشتن روزانه خاطره هام! حتی اگه هیچ خبری نبود اون روز و هیچ کاری نکرده بودم نوشتنش حس خوبی بهم میداد و بعدها خوندن این روزانه نویسیهای کودکانه....

و با شروع تیر ماه کانون پرورشی و کلاسهای رنگ و وارنگش و بعدهم کتاب خوندن در حد مرگ با دختردایی

و دختردایی همراه و همپا و همبازی روزهای خوش تابستون...حالا که پسرک دوست داشتنیشو توی آغوشش می بینم باورم نمیشه یه روزی همین مادر دوست داشتنی پابه پای من توی حیاط خونه مامان ملوک میدوید و هفت سنگ و بالابلندی میکرد..حالا باید بشینیم و برای  هیراد از روزهای خوشمون خاطره تعریف کنیم!

تابستون برای من مترادف روزهای خوش بود..هم معنی بازی و شادی و شور کودکانه...هم معنی نوشتن و خوندن و پرواز دادن جسم و روح..شادی مطلق..حال خوب..روزهایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشن...روزهایی که دیگه بعید میدونم تجربه شون کنیم اما خیلی دلم میخواد اگه یه روزی فرصت تکرارش فراهم شد برای کودکان نسل فردا روایت کنیم از حال خوش اون سالها..از سالهایی که حتی خیلی هامون اسباب بازی و عروسک و ماشین کوکی نداشتیم ولی حال دلمون خوب بود..از روزهایی که خونه هامون قدیمی و کلنگی بود ولی حال دلمون خوب بود..از روزهایی که پیاده تا کانون می رفتیم و برمی گشتیم که یه کتاب امانت بگیریم و بخونیم ولی حال دلمون خوش بود...

از روزهای خوش و دل های خوش....

نسل ما علی رغم همه سختی هایی که کشید و ترسهایی که به واسطه سالهای سیاه جنگ تجربه کرد ولی کودکی خوبی داشت..حال خوشی داشت..خاطره های خوشی داشت که امروز حتی مرورش هم به همه مون انرژی میده..حالا وقتی می بینم توی گروههای مجازی هم مهمترین حلقه اتصالمون خاطره های بچگی و درس و مدرسه است حس خوبی پیدا میکنم..وقتی بچه ها با شوق میگن: یادته؟ یه هیجان عجیبی میدوه زیر پوستم و یهو 15-16 ساله میشم و دلم میخواد دست همه بچه های مدرسه رو بگیرم و بریم دور هم توی حیاط مدرسه بشینیم و بگیم و بخندیم....

من هنوز هم عاشق خاطره بازی ام حتی اگه لابه لای این خاطره های قشنگ رگه هایی از تلخی بیاد و بشینه روی بلور ذهنت و بغض آلودت کنه و بارونی بشه چشمات...ولی من هنوزم عاشق خاطره های خوش گذشته ام...

 

تقدیم نوشت:

حس ناب این نوشته تقدیم به همکلاسیها و دوستان خوب کودکی تا نوجوانی ام بچه های مدرسه شرف، ادیب، معلم و پیش دانشگاهی رشد ...

و حال خوب این لحظه تقدیم به دوست عزیزی که علی رغم همه گرفتاریاش هر روز به اینجا سر میزنه و جویا و خواننده دل نوشته های منه...


 
ماهی های عاشق
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

   کودک بودم ..خیلی کوچکتر از آنکه معنای بعضی واژه ها را بدانم،ولی بعضی کلمات را با بعضی آدمها معنا کرده بودم..مثل انتظار..

انتظار را در چشمان پر از حرف و غم خاله پدرم میدیدم برای پسرمفقودالاثرش...قابل توصیف نبود..نگاهی تلخ و پر درد...آنقدر روشن بود که با همه کودکی ام فهمیده بودم انتظار مفهوم خوشایندی نیست...

وقتی بزرگتر شدم خیلی وقتها انتظار را تجربه کردم..ولی همیشه در پس هرانتظارم امیدی بود و خبری خوش و اتفاقی نیکو...انتظار پایان امتحانات ثلث سوم..انتظار پایان مدرسه ها و شروع تعطیلات ...انتظار رسیدن عید نوروز و سال نو...انتظار اعلام نتایج کنکور ..و دهها انتظار که همه شیرین بودند و به یاد ماندنی..

اما وقتی منتظر باشی بی حتی هیچ نشانه روشنی..بی حتی هیچ روزنه امیدبخشی..بی حتی هیچ امیدی..سخت می گذرد..تلخ می گذرد...اصلا نمی گذرد!

انتظار مثل موریانه می خورد روحت را...جسمت را آب می کند و تمام نمی شود.هرچه بیشتر صبر می کنی کمتر نتیجه می گیری و تمام نمی شود..عمر تو تمام می شود ولی سالهای انتظارت به سر نمی آید...

باور دارم که مادران منتظر صبورترین بندگان خدایند..اسطوره های تکرار نشدنی که خدا در قلبهایشان به انتظار مسافر دور دست نشسته...

فرشته هایی که روزی پاره جگر را با بغض از زیر قرآن گذراندند تا "وطن" بماند و از آن روز همه وجود چشم شدند و به درگاه خانه نشستند تا کی مسافرشان باز آید و این انتظار به درازا کشید...قد همه عمر....ولی یوسف گمگشته نیامد!

یوسف نیامدنی بود...نرفته بود که برگردد..رفته بود تا به آغوش خدا پیوند بخورد ...

یوسف نیامدنی بود...

اما مادر دلش خوش بود به عکس روی طاقچه که هر روز دستمالش می کشید و لباسهای توی چمدان قدیمی که هر روز می بوئید و می بوسید تا روز وصال نزدیکتر شود...

سالهای سال مادران بسیاری به درگاه خانه ها چشم به راه نشستند..حتی آنهایی که می دانستند پاره جان دیگر باز نمی گردد دست از انتظار برنداشتند...مثل مامان ملوک که سی و چند سال است اشکهایش خشک نمی شود و امیدواراست آن خبر دروغ بوده باشد و شهابش برگردد....

و این همه انتظار حتی ذره ای از ایمان و عشق این مادران را نکاست ..هر روز انتظار صبورتر و مومن ترشان کرد...و هر لحظه دعا بزرگ ترشان...

مادران منتظر آیه های بی تکرار خدایند...

و حالا مادرانی که سالهاست چشم به در دوخته اند به امید یک پلاک...یک تکه استخوان...یک عکس..یک نشانه  که وصلشان کند به یک سنگ مزار که غروبهای دلگیر پنج شنبه شان را رنگ امید بخشد، به شنیدن خبر بازگشت پرستوهایشان دل خوش می شوند ..پرستوهایی که دست بسته به آسمان پرکشیدند...پرستوهایی که ناجوانمردانه خونین بال شدند....پرستوهایی که حتی اجازه دفاع پیدا نکردند و از آب به آسمان پرکشیدند...

175 غواص شهید گردان یاسین را دست بسته زنده به گور کردند تا انسانیت لال شود برای همیشه!

ولی خدا بیدار است...خدا شاهد همه ظلمها و دردها و نامردی هاست و سکوت نمی کند..

خدا دروغ نیست...

ماهی های عاشق دل به دریا سپردند تا قطره ای از آب وطن هم به دست یزیدیان نیفتد تا کودکان اروند بی ترس گلوله و ضدهوایی و آژیر خطر کنار شط بازی کنند و آرامش را تجربه کنند....

ماهی های عاشق گردان یاسین صبر و ایمان مادران را محک زدند و با چشمان و دستان بسته رفتند تا باز هم بدانیم که چقدر کوچکیم در مقابل بزرگی های وصف ناپذیر....

 

قلم ناتوان است و زبان الکن...سکوت تنها فریاد ممکن است...

 

اولین عکس منتشر شده از غواصان دست بسته شهید


 
مجنون و دیگر هیچ
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال ، این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

 

 
آنان که ماندگارند
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

بعضی آدمها را نمی شود فراموش کرد حتی اگر ندیده باشیشان..حتی اگر متعلق به نسل و دوره تو نباشند حتی اگر دیگر نباشند..برای بعضی آدمها باید تمام قد قیام کنی باید تعظیم کنی به بزرگی شان به بودنشان و به نامشان که حتی با مرگشان هم از یاد رفتنی نیست..

هر اعتقاد و دیدگاه و دین و مذهبی که داشته باشی وقتی نام شهید به میان می آید نمی توانی بی تفاوت بگذری از کنار نام کسانی که ارزشمندترین داشته شان را تقدیم کردند تا من و تو بمانیم و نفس بکشیم و به آرزوهای ریز و درشتمان فکر کنیم...آنهایی که بی هیچ ترس و تردیدی بین ماندن ورفتن معطل نماندند و دست شستند از خانه و زن و زندگی و فرزند و همه تعلقاتشان..آنها که حتی اشک مادر و نگاه منتظر همسر پای اراده شان را سست نکرد و دل کندند و پر کشیدند تا مبادا چشمی به طمع خاک وطن را نظاره کند..حتی وجبی از این خاک را...

یکی مثل حاج ابراهیم همت...یکی مثل مهدی زین الدین..یکی مثل عباس بابایی و یکی مثل محمدجهان آرا...

امروز عجیب عطر حضورش در همه جای وطن مخصوصا خرمشهر آزاد احساس می شود..محمدی که اگر نبود امروز شاید خرمشهر جدا شده بود از خاک وطن و مردم ایرانی اش ناچار بودند به زبان عربی سخن بگویند...محمدی که نماند تا شاهد چشیدن میوه ایثارش باشد ولی خونش را پای این نهال ریخت و آسمانی شد...

محمدعلی جهان آرا ...سردار فاتح وطن ...چشمت روشن به سالروز آزادی خرمشهر...آرامش امروز و امنیت کنونی وطن را مدیون قطره قطره خون تو و همرزمانت هستیم...روحت شاد...

 

 

 

صدای ماندگار سالهای نوجوانی


رادیو یکی از محبوب ترین سرگرمی های من است از سالهای دور و دیر...با آدمهای ندیده از طریق صدایشان ارتباط خوب و خاصی برقرار میکنم..اصلا انگار صدا برای من پذیرفتنی تر است تا تصویر...گاهی حتی چشمهایم را می بندم و در عمق صدای آدمها فرو می روم و از آنها تصویر میسازم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم....

شاید هیچوقت دنبال کشف چهره بعضی هایشان نروم...خیلی وقتها با آنچه در ذهنم ساخته ام گوش میکنم به صدایشان...سالهای نوجوانی با رادیو جوان و صدای خاص مهران دوستی گذشت و تسلطش به اجرا و کلمات قشنگش و گرمی کلامش....

چند روز پیش که خبر بیماری اش را از رادیو شنیدم بغض آلود دعا کردم و دیروز خبر تلخ فراقش دلم را مچاله کرد...حیف شد...حیف...

بعضی صداها تکرارنمی شوند و بعضی آدمها یکی هستند و تمام !

روحت شاد گوینده محبوب سالهای خوش زندگی....

خانه نو مبارکت باشد مهران دوستی عزیز..


 
به یاد مردی که در باران آمد
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ : توسط :

امروز موقع ورق زدن تقویم رومیزی اطاقم چشمم گره خورد به یک عدد و پرکشیدم به یک دنیا خاطره نه چندان دور....

دوم خرداد برای همه ما یاد آور خاطره های پر از شور و هیجان و نشاطه...روزهایی که همه من ها ما شده بودند برای به ثمر رسیدن یک اندیشه.اندیشه ای که باورش داشتند و باورش داشتیم...اندیشه ای از یک مرد..مردی شبیه باران...مردی که ادب و متانتش خیلی قبل تر و بیشتر و پیشتر از اندیشه های سیاسی و اجتماعی اش به چشم می آمد و به چشم می آید...مردی که لباس پوشیدنش،صبر و سعه صدرش،وقارش و وسعت دیدش یادمان داد دنیای سیاست به جز خشونت و نامردی روی دیگری هم دارد...

مردی با عبای شکلاتی که بی رنگ و ریا همکلام و همنشین پیر و جوان و بزرگ و کوچک و مشهور و گمنام می شد و از گفتگوی تمدن ها می گفت..مردی که آمده بود تا به ایران خسته از جنگ و سازندگی نفسی تازه بدمد ...آمده بود تا به دهه شصتی هایی که تازه داشتند وارد سالهای نوجوانی و جوانی میشدند اطمینان بدهد که می شود بی ترس و وحشت از خمپاره و بوی باروت هم زندگی کرد...

و توانست.

و نگاههای تلخ و پرترس و تردید جهانی را از روی ایران به احترام و محبت بدل کرد..وقتی در مجامع بین المللی به نمایندگی از ایران سخن میگفت همه گوش بودند و چشم...کسی بی احترامی نمی کرد..کسی هتاکی نمی کرد .کسی لنگه کفش پرتاب نمی کرد...

و او توانست مبدع منحصر به فرد گفتگوی تمدنها شود...

هشت سال با همه سختی ها کوشید تا به ایران و ایرانی امید و اعتماد به نفس ببخشد و یادش بدهد که می تواند حرفش را بزند..

هشت سال کوشید تا به دنیا بفهماند ایرانی تروریست و جنگ طلب نیست و ایران معدن استعدادهای منحصر به فرد و کشف نشده است که می تواند دنیا را تکان دهد...

مهم نیست که بعد از آن هشت سال توانستیم از نام و حرمت و عزتی که او برایمان به ارمغان آورده بود دفاع کنیم یا نه؟ مهم این است که او یادمان داد ایرانی تواناست اگر بخواهد...

و این روزها که کمتر از او و دستاوردهایش یاد می شود فراموشمان نمی شود سید همیشه خندانی را که یادمان داد فردا روز دیگری است...

به حرمت منش و متانت و وقار و صبر و تدبیر و بلند نظری و ایران دوستی و تلاش سید محمد خاتمی و 8 سال تلاشش ، تندرستی و طول عمر با عزت این سید بلند نظر را آرزو می کنیم...

 و نقل قول همیشگی خودش:

درعاشقی گریز نباشد زسوز و ساز             استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم