بوی جوی مولیان
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

دارم از اندوه می میرم دهانت را بده

         آن دهان تازه نعنا نشانت را بده

 

چین به پیشانی نزن چین چین بزن دورم برقص

گوشه ای از عطر آذربایجانت را بده

 

من لری مشروطه خواهم تشنه برنو و اسب

"زردکوهم "مال تو "دشت مغانت" را بده

 

"هفت لنگ" دل فدای هفت رنگ دامنت

خم شو و یک تکه از رنگین کمانت را بده

 

روسری را باز کن حالا بخند و ناز کن

چشمهایت را ببند و سورمه دانت را بده

 

رفتی و آواره ایل و تبار خود شدم

"باشت" را بردار و جایش "کندوانت "را بده

 

زاغکی گم کرده راهم دانه برفی به نوک

زیر بالم را بگیر و "لیقوانت" را بده

 

اختیار "زاگرس"را میدهم رسما به تو

هرچه می خواهی ببر "ستارخانت "را بده

 

دشمنانت را به اهم از پا درآوردی بیا

عشوه کن ترتیب کار دوستانت را بده

 

بوی جوی مولیان می آید از پیراهنت

سهم حسرت های یار مهربانت را بده

 

دختر شبهای "ساوالان" شبی با من بمان

با عسل هایت تقاص دودمانت را بده

 

حسن بهرامی

 

پی نوشت:

بعضی شعرها آنقدر قشنگند که یکراست می رود و می چسبد به عمق جان...کیف می کنی از دوباره و سه بار و چند باره خواندن ابیاتش...این هم از همان ها بود..

از آن شعرهای حال خوب کن ....


 
خانه سبز
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

به بهونه دوستی که داره اسباب کشی میکنه به خونه جدیدش یهو و بی اراده پر می کشم به اسباب کشی های زندگیم....

بچه که بودم شاید چندین و چند بار ناچار شدیم از یه خونه به خونه دیگه نقل مکان کنیم..من از اون اسباب کشی ها فقط خونه جدیده رو یادمه که کلی ذوق داشتیم که کدوم اطاق مال من و آبجی کوچیکه س و محله ش چطوریه و از همه مهمتر اینکه همسایه هامون بچه همسن و سال من دارن که همبازیم بشه یا نه؟ یعنی مامان اونقدر مرتب و بی صدا همه چی رو بسته بندی می کرد و بار میزد و می رفتیم و می چید که من جز تصویر یه خونه آماده و چیده شده هیچی از اسباب کشیهای بچگیم یادم نمیاد!

یه کم که بزرگتر شدیم وقتی قرار شد از خونه ای که یه کم دور از شهر بود بیایم وساکن یه محله خوب توی شهر بشیم من و آبجی کلی غرغر کردیم که ما اینجا رو دوست داریم و جایی نمیایم و از این حرفها...و درست وقتی برای اولین بار پا گذاشتیم توی خونه جدید حس خوبی وجودمو پر کرد ..حس دوست داشتن این خونه..نور و روشنایی که توی خونه پهن شده بود حالمو خوب کرد...و هنوزم اون خونه پابرجاست و هنوزم همون حس خوبو بهش دارم.

دانشجو که شدم وقتی قرار شد برای اولین بار از خونه دور بشم و توی خوابگاه زندگی کنم هیچ تصوری از جایی که قراره برم نداشتم اولین نیمچه اسباب کشی عمرم وقتی بود که با مامان و بابا راهی کوی دانشگاه شدم و توی اطاقی با آدمهایی که نمیشناختمشون هم اطاق شدم ..و یه زندگی جدید شروع شد..زندگی با افراد جدید و سبک جدید...تجربه جالبی بود..گاهی تلخ و گاهی شیرین.

اسباب کشی بعدی زمانی بود که برای کار باید راهی یه شهر دور میشدم..شهری در دل کویر..جایی که جز توی جغرافیا اسمشو ندیده و نشنیده بودم و حتی خیالم نمیکردم یه روزی ساکنش بشم..دیار کریمان اولین تجربه زندگی تنهایی من بود..اینجا دیگه نه هم اطاقی بود و نه خوابگاهی..نه همدمی و نه هم صحبتی...هرچند از این اسباب کشی هم به برکت زحمات مامان و بابا هیچی حس نکردم ولی وقتی هواپیما توی فرودگاه کرمان نشست و باد گرم به صورتم خورد یه حس غریب غربتی توی دلم خزید..حسی که اگر چه مردم خوب و خونگرم کرمان نذاشتن طول بکشه ولی خب همراهم بود..تجربه زندگی تنهایی توی یه شهر که کاملا با فرهنگ و سنتهای اهالی کوهستان متفاوت بود خیلی چیزها یادم داد..مستقل شدن و روی پای خودم وایسادن بهترین رهاورد این اسباب کشی بود..اگر چه روزهای اول پر بغض بودم از دوری خانواده م ولی روز آخر با اشک این شهر رو ترک کردم چون به خودش و مردمش وابسته شده بودم!

و همینطور ادامه پیدا کرد ..شهر بعدی و اسباب کشی های بعدی...خیال می کردم این دیگه بار آخره...اونقدر مونده بودیم توی اون شهر که حتی حس میکردم خونه خودمه ..موندگار شده بودم ولی قسمت به کوچ بود..باز هم مامان و همه زحماتش...و من که جز نظاره گری خسته و گاهی غر زن هیچی نبودم!

پایتخت شلوغ و پر دود و دم جز خستگی و دوندگی برام چیزی نداشت اما انگار این جا هم مثل همه جاها داره عادت رو نشونم میده..دارم یاد میگیرم که رحل اقامت بیفکنم...ولی نمیدونم چرا هیچ جا جز خونه بابا جز خاک پاک وطن احساس آرامش ندارم..هیچ جا بهم اون حس خوب بچگی رو نمیده..دیگه وقت اسباب کشیا به اهل محل و بچه های همسن و سالم فکر نمیکنم فقط میخوام زود تموم شه زود مرتب شه ...

دیگه حالا اهل کوچه با هم سلام علیک ندارن..گاهی حتی همسایه واحد بغلیتم نمیشناسی! دیگه نمیدونی طبقه بالایی امشب چشماش بارونیه یا حال دلش خوشه؟ دیگه نمی دونی خانم سر کوچه چند تا بچه داره.؟ دیگه جز خودت و خستگیات که شبا میاری تو خونه و با اهل خونه قسمت میکنی چیزی ندارن این خونه های امروز....

ولی کاش خونه هر چی که هست فقط سبز باشه..پر حس شکفتگی و طراوت.

کاش هنوزم میشد اسباب کشی کرد به خونه ای که توش پر نور باشه..اطاقهاش بزرگ ودلباز باشن و پنجره ش روبه حیاط باز بشه و یه حوض و یه باغچه نقلی وسط حیاطش باشه...

وقتی هر از گاهی حیاط و باغچه خونه بابا رو آب پاشی میکنم انگار پرتاب میشم به سالهای خوش کودکی...

چقدر زندگی های ما از صفا خالیه...

کاش دلهامون بی صفا نمونن..

کاش واسه روزی که قراره اسباب کشی کنیم به خونه اصلیمون یه توشه خوب همراهمون باشه..کاش استرس نداشته باشیم بابت اون کوچ...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است....

 


 
من عاشقم به دیدنت از تپه های دور
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

دل  نوشت:

عجیب هنرنمایی می کند با کلمات این "حامد عسگری!"

باورت نمی شود با همان کلماتی که تو شاید روزی هزار بار شنیده ای چنین ترکیبهای بی همتایی آفریده شود که مست شوی و بنوشی و سیراب نشوی و باز.....

امروز هم روز دیگری است..مثل همه روزهای رفته و همه روزهای نیامده دنیا...گرم و کشدار ...شاید فردا روز دیگری باشد..بهتر است به فردا بیندیشم...

 


 
خدا دنیای بی زنجیر آفرید
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

خدا تنها بود.یکی یکی آدمها را آفرید..آدم را و حوا را و فرزندان آنها را...خدا دنیا را پر از آدمها میخواست..دلش زندگی میخواست..شلوغی و همهمه...آدمهای رنگ و وارنگ...و دنیا شلوغ شد و پر از آدمها...خدا دنیا را قشنگ می خواست ..بی زنجیر..بی حصار...

و یکی یکی بنده های خوبش را فرستاد برای آنکه دنیا را قشنگ تر کنند..یکی یکی پیامبرانش آمدند برای راهنمایی..برای هدایت من و تو..برای رسالت..برای زیباتر کردن دنیا..خدا دنیای بی زنجیر می خواست.

از آدم تا خاتم..نوح تا موسی و عیسی...یوسف و ابراهیم و یعقوب و لوط و صالح...همه آمدند تا انسان بودن را معنای دیگری ببخشند تا راه را از چاه بنمایند تا نشانمان دهند آدمیت را...ولی قرار نبود دین هیچگاه زنجیر باشد..

دین راه نجات بود..کشتی رهایی از بند جهالت بود..دین مسیر آزادی را نشان می داد..دین آمده بود تا خدا را نشانمان دهد..تا جاده ای بشود برای پرواز تا آغوش امن خدا..دین چراغ بود نه تاریکی..

و چه زیبا عیسی و موسی و محمد این زیبایی را به تصویر کشیدند...چه زیبا یادمان دادند که خدا منشا همه زیبایی هاست و دین وسیله رهایی از چنگال جهالت..

ای کاش همه چیز همانجور که هزاران سال قبل بود می ماند..ای کاش زیبایی دین با زشتی های سیاست آمیخته نمیشد..ای کاش هر چیزی سرجای خودش بود..ای کاش مردان سیاست متولیان مذهب نمی شدند که مردمی که این طرفی ها و آنطرفی ها را قبول ندارند از دین و همه آنچه وابسته به آن است بیزار شوند.ای کاش همه چیز سرجای خودش می ماند!

روزگاری مدرس قهرمان گفت: سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست..و زیبا میشد اگر همه به اصول و موازین دین پایبند می ماندند و دین همانطور که در زمان محمد (ص) راه رهایی و ریسمان نجات نوع بشر بود برای تک تک مردم ارزش می ماند..ای کاش هیچوقت هیچ جبری چهره دین را مخدوش نمی کرد ای کاش می گذاشتیم هر چیزی سرجای خودش باشد تا لوح پاک و دست نخورده ذهن و اندیشه جوانانمان قشنگ ترین تصویر ممکن را از دین برای خود بسازد و عاشقانه و فارغ از همه اجبارهای ممکن باورش کند و با آغوش باز بپذیردش و فرامینش را آویزه گوش جان کند نه اینکه خستگی سیاسی و اجتماعی اش را ..دلزدگی اش از فلانی و فلانی را دست آویزی برای فرار از دین و فرامینش کند و بخواهد به هر طریق ممکن خود را از هر قید و بندی برهاند و راحت ترین راهش انکار همه آنچه اعتقاد می نامیمش باشد.

تلخ است دیدن تهی شدن و بی اعتقادی و بی خیالی و ولنگاری این روزهای جوانانمان! سخت است دیدن خالی شدن اندیشه و قلب و باورهای نهالهای نورسته ای که تهی بزرگ می شوند و تهی زندگی می کنند و تهی می میرند! کاش میشد کاری کرد..کاش میشد زعمای قوم این درد بی درمان را چاره ای بیندیشند و نگذارند چنین سهل و آسان بنیان های اعتقادی آینده سازانمان دستخوش دعواهای اینوری ها و آن وری ها شود به خاطر منافع دنیا و قدرت طلبی حضرات ...

کاش میشد لوح سفید قلب و روح جوانانمان را جوری بنویسیم که به جای انکار از بیخ و بن ارکان آفرینش و همه باورهایی که از تهی بودن می رهاندشان کمی، فقط کمی زیباییهای دین و مذهب و اندیشه را نشانشان دهیم..کاش متولیان دین در جامعه امروزی زیبا اندیش تر و زیبایی گسترتر بودند تا دیگر جوان ما از خدا و دین تنها یک چهره زشت و ترسناک از ریختن سرب مذاب در حلقوم بی حجابی متصور نبود!

کاش دختر و پسر نوجوان ما دین را تنها در گشت ارشاد و سختگیری های ناظم و مربی پرورشی مدرسه نمی دید و باورش میشد که خالق ، حضرت دوست معشوقی بی همتاست که آفریدگانش را در زنجیر نمی پسندد و خود تاکید موکد برآگاهی و اختیار در انتخاب دارد...

کاش کودکان امروز ما به جای حفظ کردن واژه های تکراری و ملال آور کتابهای بی روح درسی می آموختند که عاشق خدا باشند ..آن وقت نه از ترس نمره انضباط و اخم و تخم ناظم که از سر شوق و عشق نمازخانه مدرسه هایمان پر از فرشته های کوچکی میشد که خدا را می پرستیدند به حق!

کاش همه چیز سرجای خودش بود...


 
اخلاقی که نیست!
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

نمی دونم قدیما چطور بود؟ رفتارها و حرفها و برخوردها..ولی یکی از مشکلات من با جامعه کنونی و آدمهاش ادبیاتشونه..نوع حرف زدن آدمها ...نوع برخوردشون با همدیگه..فرقی نمیکنه دوست یا فامیل یا همکار یا حتی یه عابر پیاده که اصلا نمی شناسیش...یا یه همسایه که ممکنه هر از گاهی تو راه پله خونه ت باهاش مواجه بشی...خیلیهامون هنوز درست حرف زدنو بلد نیستیم! خیلیامون توی حرف زدنهای عادیمون هم با همدیگه دعوا داریم انگار...از هم طلبکاریم! حوصله همدیگه رو نداریم..خسته ایم..کلافه ایم..مشکل داریم و....و نتیجه همه مسائلی رو که ربطی به مخاطبانمون نداره رو سر اونا خالی میکنیم! آقای همکار توی خونه ش مشکل داره میاد سر تو داد می زنه..خانم همکار با مادر شوهرش دعوا کرده میاد تو اداره سر ارباب رجوعش خالی میکنه..آقای رئیس نتونسته فلان مشکلشو با بالا دستی خودش حل کنه میاد به اولین نفری که میرسه گیر میده و یه جوری خودشو خالی میکنه...آقای کارمند بانک اجاره خونه ش عقب افتاده یا با صاحبخونه ش دعواش شده اولین مشتری رو که میبینه هر چی حرص داره میریزه سر اون و خودشو تخلیه میکنه! خلاصه هر کس به طریقی زورش به هر کی برسه سعی میکنه مشکلات و کاستیها و ناراحتیهاشو جبران کنه...

اکثرمون حتی از یه لبخند تصنعی از یه حسن خلق ظاهری و دروغکی عاجزیم! خیلیامون حتی نمیتونیم جواب منفی و نه و رد رو درست و مودبانه به مخاطبمون بدیم..فکر میکنیم طلبکار بودن و رک بودن و بد حرف زدن یه هنره که فقط ما ازش بهره مندیم و اگه نداشته باشیمش جا می مونیم توی جامعه...فکر میکنیم مخالفت کردن با عالم و آدم یه نوع هنره یا یه سلاح که اگه بهش مسلح نشی کلاهت پس معرکه اس! و این خیلی بده

آداب اخلاق و انسانیت رو اکثرمون از یاد بردیم..حتی بلد نیستیم به بزرگترمون احترام بذاریم به همنوعمون کمک کنیم...به کوچیکترا چیزی یاد بدیم...تهی شدیم از اخلاق و ادب و معرفت...سر چهار راهها اگه کمی پشت چراغ قرمز بمونیم اگه ماشین جلوی ناغافل خاموش کنه و دو دقیقه معطل بشیم دستمون رو میذاریم روی بوق و هر از دهان مبارکمون دربیاد بار اون بیچاره ای می کنیم که ناخواسته اون وسط خاموش کرده....اونقدر به تلخی و کلام سرد و بی ادبی عادت کردیم که اگه یه روز سوار یه تاکسی بشی که راننده ش جواب سلامتو با احترام بده و مودبانه و با روی خوش باهات رفتار کنی تعجب میکنی که حتما ریگی تو کفششه! چقدر تلخه این زندگی خالی از اخلاقیات!

و بچه های ما و نسل فردای ما دارن توی شرایطی بزرگ میشن که از توی خونه تا خیابون و مدرسه همش رفتارهای تلخ می بینن، فحش و بی احترامی می شنون و مهربونی براشون انگار یه واژه محجوره!

این بچه ها چطور میخوان محبت کردن رو یاد بگیرند؟ چطور می خوان ادب و احترام رو تجربه کنن؟چطور میخوان با اخلاق و مروت و انسانیت آشنا بشن و یه آدم بار بیان؟!

کاش توی درسهای ریز و درشت و جورواجور مدرسه ها توی کتابهایی که هر سال عوض میشن کمی هم اخلاق یاد بچه هامون میدادند..کمی هم مهربونی..کمی هم مروت..انصاف...احترام به همنوع...کمک به دیگران...اونوقت دیگه کسی توی خیابون از صحنه یه دعوا فیلم نمی گرفت به جای کمک کردن! دیگه جمعیت برای دیدن یه صحنه تصادف ازدحام نمی کرد به جای یاری رساندن و دیگه خیابانهای ما شنوای حرفهای رکیک راننده های خشن و خسته و عجول نبود...

کاش میشد جور دیگه ای زندگی کرد...کاش میشد مهربانی را بیاموزیم.