مسئولیتهای حسینی بودن
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٤ : توسط :

 

بوی اسپند و کندر، پرچمهای سیاه، علم و کتل های جلوی هیئت ها،ایستگاههای صلواتی و صدای نوحه های برخاسته از آنها و هیئتهایی که  مملو از جوان و پیر است برای عزای داغی که هنوز تازه است....

شنیده بودیم خاک سرد است و سردی می آورد و دل اهل عزا را تسلا می بخشد..شنیده بودیم خاصیت آدمیزاد فراموشی است و خداوند نسیان را برای آرامش بخشیدن به دل داغدیدگان به آنها عطا کرده ...اما چرا این داغ بعد از هزار و اندی سال هنوز تازه است؟ چرا هنوز می سوزاند و اشک می گیرد؟

مظلومیت و معصومیت و تنهایی و غم غربت حسین و یارانش دردی است که در طول تاریخ هرگز قابل فراموشی نبوده است..مصائب و مرارتهایی که به آل رسول ص رفت قابل توجیه و درک و توصیف نیست و حق دارد شیعه اگر سالها خون بگیرد بر این همه شقاوت و رنج بنی هاشم، اما دردناک تر از این کشتار ددمنشانه یزید و خاندانش،غفلت و بی خبری و باورهای غلطی است که ما از کودکی تا کهنسالی با آن رشد می کنیم..

از وقتی چشم به دنیا گشودیم محرم را سیاه دیدیم و گریان و اشک ریزان که البته به حق است برای فقدان چونان حسین و عباس و علی اصغری ..اما در محافل و مجالس عزایمان تنها از مظلومیت حسین و دستان بریده ابوالفضل و لبهای تشنه علی اکبر و ستمهای پیاپی زینب سلام الله خواندیم و شنیدیم و گفتند و دیدیم...دریغ از حتی کلمه ای از شجاعت و جسارت و شهامت و بزرگ منشی اهل بیت نبی خدا!

یادمان دادند که امام حسین را لب تشنه شهید کردند سر از تنش جدا کردند و تن برهنه او را زیر سم ستوران انداختند..اما نگفتند که این سلاله علی و فاطمه چطور یکه و تنها جلوی کرور کرور دشمن هم دین و هم کیش اما غافلش ایستاد و فریفته مال و جاه و تزویر نشد تا اسلام زنده بماند..نگفتند که شبانه در تاریکی شب بیعت از یارانش برداشت تا کسی به جبر کنارش نماند ونگفتند مردی به سن و سال او در سالهای میانسالی اش حتی تا دم مرگ از عقیده اش عقب ننشست و ایستاد و خون داد  اما ذلت و خواری را تاب نیاورد..

یادمان دادند که عباس علمدار کربلا لب تشنه با دستان بریده شهید شد اما نگذاشتند حتی صحنه شهادت شجاعانه ماه بنی هاشم را در یک سریال تلویزیونی ببینیم و بدانیم و بشناسیم که عباس در تهور و بی باکی سرآمد آل الله بود و تن به خفت و ذلت نداد و مردانه ایستاد و مردانه افتاد و مردانه شهید شد.

از مصائب زینب کبری و سختی ها و ستمهایش بعد از شهادت فرزندان و برادران و عزیزانش گفتند و بارها شنیدیم اما نگفتند که زینب پرچمدار قیام کربلا بود و پیام رسان همه شقاوتی که مسلمانان! بر اهل بیت روا داشتند و اگر کلمات نافذ و خطبه های جسورانه این زن نبود پیام عاشورا نسل به نسل به ما نمی رسید..

از بیماری حضرت سجاد و در بستر بودنش گفتند اما نگفتند که همین امام بیمار با سخنانش پیامبر عاشورا بود و دلهای خفته بسیاری را بیدار کرد...

از عاشورا و مظلومیت فرزندان نبی آنچه باید می دانستیم به ما منتقل نشد اما سالهای سال شنیدیم و خواندیم که حسین مظلوم بود..حسین تشنه بود..حسین غریب بود..حسین تنها بود...حسین بی سر و بی کفن بود...اینها همه فرعیاتی بود که خواستند بدانیم اما یادمان رفت که حسین مرد بود..شجاع بود..تن به خفت نداد..یک تنه ایستاد..دینش را به دنیا نفروخت..خون سرخ را بر زندگی سیاه ترجیح داد..

حسین روح خدا بود در کالبد انسان..

و قیام حسین قیام آزادگی و انسانیت بود بر جهل و حیوانیت حاکم..

حسین جانشینان و شیعیانش را بیشتر از آنکه سینه زن و سیاهپوش و عزادار و قمه زن بخواهد آزاد مرد و آزاد زن می خواهد..

حسین امتش را بیشتر از آنکه اشک ریزان و بر سر زنان و مویه کنان و شعرخوانان بخواهد انسان می خواهد و مومن به دینی که او برایش جان داد...

ارزش عزاداری های ما محفوظ و ماجور است لیکن حسین بیشتر ازآب تشنه لبیک بود افسوس که از حسین تنها لبهای تشنه اش را نشانمان دادند و افکار و اندیشه هایش را نه!

کاش در این ایام به جای شنیدن و خواندن نوحه هایی که اهل بیت را انسانهایی زبون و ضعیف و ذلیل و ستمکش معرفی می کند کمی در فرهنگ قیام حسینی تدبر کنیم و بشناسیم حسین و عباس و زینب را و باور کنیم فلسفه قیامشان را ..و بکوشیم حسینی زندگی کنیم و حسینی بمیریم ...نه فقط سینه زن بی تعقل و بی تفکر و بی ریشه ای که ده روز سیاه می پوشد و یک عمر گناه می کند و انتظار شفاعت از حسین ع دارد...

به قول استاد بزرگ دکتر علی شریعتی: افسوس که به جای اندیشه های حسین زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی تفسیر کردند...

ای کاش از این پس حسین وار زیستن را تمرین کنیم ...

ما در برابر حسین و اهل بیتش و همه خونهایی که ریخته شد تا انسانیت نمیرد مسئولیم...حسین را بشناسیم...

 


پی نوشت:

چند روز پیش در یکی از شبکه های مجازی پیام جالبی خواندم که عجیب به فکر فرو رفتم پیامی با این مضمون که حاضران در کربلا سه دسته بودند: یکی امام حسین (ع) که حاضر به بیعت نشد تا آخرین نفس و ایستاد و جنگید و خون داد و خودش ، فرزندانش و حتی طفل شش ماهه اش را به مسلخ شهادت برد اما قدمی از هدف و عقیده اش عقب نشینی نکرد.

یکی یزید بود که آمده بود بیعت بستاند به هر قیمتی..ایستاد و یکی یکی خاندان اهل بیت را به شهادت رساند اما کوتاه نیامد چون خودش را بر حق میدانست و حسین را باطل...

و اما نفر سوم عمر سعد بود..که با لشگریانش به کربلا آمده بود و راه را برحسین بن علی بسته بود اما هنوز تکلیفش با خودش روشن نبود هم نمیخواست رو در روی پسر پیامبر بایستد هم وسوسه عمارت ری رهایش نمی کرد..هم خدا را می خواست هم خرما..سرگردان بود بین دنیا و آخرتش...اما در نهایت نه دنیا برایش ماند و نه آخرت!

و سوال آخر پیام اینکه چند نفرمان عمر سعدیم؟

 


 
یک صدای ناز می خواهد دلم
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ : توسط :

 

 

باز امشب یک صدای ناز می‌خواهد دلم

ربنای خسروی آواز می‌خواهد دلم

 

 

یکشب آتش در نیستانی فتاد ناظری

مرغ موسیقاییم، پرواز می‌خواهد دلم

 

 

آفتابم می‌زند آتش، کجایی سایه جان؟

شهریارم من٬ صبا٬ شهناز می‌خواهد دلم

 

 

آهی اندر سینه دارم تا برون آید زدل

چون کسایی و نی اش دمساز می‌خواهد دلم

 

 

با بنان و با بدیعی زاده و بانوقمر

شور دلکش٬ شعر سرکش باز می‌خواهد دلم

 

 

دل ویالون می‌زند امشب به ساز خویشتن

یاحقی می خواهد او٬ اعجاز می‌خواهد دلم

 

 

 

«مجید پژمان»


دل نوشت:

 گاهی بعضی شعرها عجیب می چسبد به دل....بارها و بارها خوانده ام ولی هر بار که میخوانم, لذت میبرم از آهنگ خوش کلمات و چینش زیبای بزرگان موسیقی..

.دست مریزاد آقای مجید پژمان


 
محمد رسول الله
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤ : توسط :

    قبل از تبلیغات و زرق و برق های آنچنانی یک فیلم همیشه نام کارگردانش جذبم میکند و وسوسه برای دیدنش..بعد هم بازیگرانی که اگر محبوبم باشند نمی توانم هیچ گونه از دیدن آن فیلم چشم پوشی کنم هرچند گاهی ستاره ها هم کارهای نه چندان دلچسب در کارنامه کاریشان دارند..

محمد رسول الله را قبل از آنکه به عنوان پر هزینه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران و نقدها و طرفداریهایی که از آن شد ببینم به خاطر نام مجید مجیدی دلم میخواست ببینم..مجیدی که آثار درخشان و تاثیرگذاری مثل رنگ خدا..باران..آواز گنجشکها، بید مجنون و بچه های آسمان را از او دیده بودم و بارها و بارها تکرارش حتی جذابیت کارهایش را چندبرابر کرده بود.

مجیدی برای من کسی بود که نه برای گیشه و نه برای جایزه فیلم نمی سازد بلکه با همه احساسش با همه دلش با همه حسش فیلم میسازد آنچنان که وقتی غرق می شوی در رنگ خدا همه وجودت پر میکشد به دستهای محسن نابینا و چشمهای بسته ای که قد تمام دنیا می بیند و همینطور در همه آثارش...هنر مجیدی استفاده از بازیگران نه چندان مشهور و صاحب نامی است که چنان قدرتمند و ساده و اثر گذار ظاهر می شوند که حس نمیکنی در سالن سینما بلکه در دنیای واقعی روبه روی این آدمها ایستاده ای و نظاره گر زندگیشان هستی...

و این بار هم به همان سابقه ذهنی مشتاق دیدار محمد رسول الله بودم و با شروع فیلم و سپری شدن دقایق اولیه چنان مجذوب هنر زیبای مجیدی و اکیپ سازنده اش شدم که فراموش کردم بیش از دوساعت یکجا نشسته ام و محو تماشایم...

پیش از این سالهای سال قبل شاهکار مصطفی عقاد را درخصوص زندگی حضرت رسول دیده بودیم و هنوز هم به مرجع قابل استنادی می ماند اما این مقایسه حتی اندکی از ارزشهای تلاش بی همتای مجیدی نمی کاهد ..مجیدی در محمد با همه دلش و با همه توانش کوشیده تا بخشی از زندگی حضرت محمد (ص) را که شامل کودکی اوست به تصویر بکشد و استفاده از جلوه های ویژه, هنر بی نظیر تصویربرداری و بازی قوی و چهره پردازی بازیگرانش در مجموع توانسته اثر درخور توجه و ارزشمندی را ارائه کند.

محمد را که می بینی دیگر خودت نیستی ..رها می شوی در فضای ملموس و دلچسب و معنوی فیلم و پابه پای محمد شیرخوار تا محمد کودک و محمد نوجوان پیش می روی و همه معنویت و بزرگی و عظمت رسول مهربانی را البته در حد بضاعت انسانی یک کارگردان می بینی...

اشک ها مجال نمیدهند و بی وقفه پهنای صورتت را لبریز می کنند اما همچنان لذت می بری و عاشقانه به تماشا می نشینی...

صحنه حمله ابرهه به خانه کعبه و سپاه ابابیل که ناکام می گذاردشان..صحنه تولد محمد ص...صحنه دریا و شکستن بت و محمد نوجوانی که روبه دریا ایستاده و دعا میکند....بسیارند اینگونه لحظات زیبا در این اثر ماندگار و به حق و شایسته نامزد دریافت اسکار شده و امیدواریم نماینده خوب ایران و موفق به دریافت اسکار شود....

بعد از مدتها دیدن فیلمهای آبکی و تکراری و خسته کننده هنر بی نظیر مجید مجیدی خستگی را از تن به در کرد و لبخند رضایت و اشک شوق برگونه مخاطبان نشاند..

خدا قوت آقای مجیدی...


 
خدایا با عاشقانت چه کردند؟
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳٩٤ : توسط :

     وقتی دلت با دیدن گنبد خضرای رسول مهربانی حتی از توی تلویزیون هم پر بکشد می فهمی چه حس بی همتایی دارد انتظار دیدار صحن و سرای رسول رحمت و کعبه عشق..

و وقتی جواز حضور میگیری و می روی و محرم حریم امن الهی می شوی انگار دیگر خودت نیستی انگار پایت روی زمین بند نیست انگار پروانه ای هستی که مشتاقانه گرد خانه عشق می گردی و در صحن مسجد الحرام معشوق را بو می کشی و شمیم معطر حضورش را استشمام میکنی..انگار از پشت درهای بسته قبرستان بقیع عطر حضورایمه مدفون در بقیع را حس میکنی و سرمست حضور گمنام فاطمه زهرا می شوی...

باید رفته باشی و دیده باشی تا درک کنی این حس بی همتا را...و خوب میشود درک کرد عاشقانی را که بعد از سالها انتظار درحالی که برخی حتی رمقی در پا و جانی در تن ندارند برای طواف اما مشتاقانه زاد و توشه برمیدارند و عازم زیارت عشق می شوند..

با چه شوقی گرداگرد کعبه می چرخند و پشت مقام ابراهیم نماز عشق می گذارند و راهی صفا و مروه می شوند تا حس اضطراب هاجر را هنگام هروله درک کنند و سپس سرزمین منی...سرزمینی که شبهایش می شود سر برشانه امن خدا نهاد و مناجات کرد و روزهایش به تعداد همه بغضهایت سنگ برداشت و روانه جمرات کرد تا یادت بماند هیچ چیز نمیتواند تورا از یاد معشوق و وصول به درگاهش بازدارد...

منی هر سال تماشاگر عشاق معبود ازلی بود که سیاه و سفید پیر و جوان و زن و مرد می آمدند حتی لنگ لنگان حتی خسته اما لبیک گویان تا لعنت کنند شیطان نفس را به سنگهایی کوچک اما پر از تنفر از ابلیس...

اما منی امسال چه دید؟ منی امسال خیل عشاقی را دید که زیر دست و پا ماندند و غلطیدند به خون و جمعیت و نفس های برنیامده و تن های رنجوری که زیر سنگینی دیگران ماند و دیگر رمقی برای لعن ابلیس نداشت...

منی امسال شاهد قربانی شدن تک تک زائران عاشق بیت الله الحرام بود به پای معبود به جرم عاشقی...

منی امسال خون به دیده آورد و دم برنیاورد و دید چگونه یکی یکی عاشقان و زائرانش به خاک افتادند به سبب بی تدبیری به سبب آنچه سیاست کثیف کشور میزبان می نامندش به سبب آنچه جز وحشی گری و قساوت نام ندارد..

منی امسال شاهد عروج آسمانی زوار خانه عشق بود و نتوانست حتی به نجاتشان برخیزد..منی امسال چه اشک خونی ریخت...

و امروز و این روزها خدا هم سیاه پوش فرزندانش...عزیزانش..بندگان داغدارش و شیفتگان صحن و سرایش است..

خدایا هنوز بغض جان باختن مسلمانان و هموطنانمان زیر جرثقیل در مسجد الحرام به دلمان تازه بود که داغ جان باختن عده بی شمار دیگری انسان، مسلمان و هموطن را به دلمان گذاشتی..

خدایا همه آنها که آمدند به پابوس و مهمانی خانه ات سالهای سال انتظار کشیده بودند و هر سال به دیدن زوار سفید پوش خانه ات از صفحه تلویزیون بغض کرده و اشک ریخته و آه حسرت کشیده بودند و امسال سراپا شوق آمده بودند تا سجده شکر به جا بیاورند و جان و تن در چشمه زمزم عشقت بشویند..اما چه شد؟ چه کردند با آنها؟

خدایا کاش ابابیلت را بار دیگر می فرستادی تا جلوی این وحشی گری این قساوت و این بی تدبیری را بگیرند..کاش خودت آغوش گشوده ای میشدی برای نجات بندگان بی گناهت...

خدایا بغض در گلو و اشک به چشم داریم و حرفمان نمی آید از دیدن صحنه های دلخراش این روزهای سرزمینی که خانه ات در آن است..

خدایا کاش چون ابراهیم بت بشکنی و خانه ای را که در چنگال نا مردان اسیر است بازپس گیری و به همه عاشقانت بیاموزی که تو در دلهای تک تکشان خانه داری و نیازی نیست جا ببازند تا تورا در بر گیرند...

خدایا دلم آغوش امنت را می خواهد بیاو تسلای دلهای خسته و داغدار مردم مسلمان دنیا باش..بیا و بگو جواب آن فرزندان منتظری که چشم به راه بازگشت والدین از سرزمین وحی هستند و حالا باید تابوت در آغوش بگیرند را چه بدهیم؟

خدایا تو سخنی بگو


 
باز آمد بوی ماه مهر
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤ : توسط :

چند روزی هست که سرمای هوا خبر اومدنت رو داده..چند روزی هست که با رد و بدل شدن پیامهای پاییزی تلنگر اومدنت رو خورده بودم اما دیشب که یکی از همکلاسیها توی یکی از گروههای مجازی آهنگ خاطره انگیز همشاگردی سلام رو فرستاد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بغض چند روزه ترکید! باز هم خاطره بازی..بازهم پرواز به قشنگ ترین سالهای عمر..باز هم دلتنگ بوی ماه مدرسه شدن....

و امروز صبح وقتی توی رادیو از شور و حال آغاز سال نو و شور مدرسه ها برای زنگ اول مهر حرف میزدن ناخودآگاه دلم گرفت..دلم رفت و رفت و رفت تا نیمکت چوبی کلاس اول مدرسه شرف...رفت تا کلاس خانم سیف ربیعی نازنین..و چقدر دلم گرفت که باید بازهم بگم : روحش شاد!

امروز و این روزها با همه دلتنگی پاییزیش یه حس و حال عجیبی داره انگار شور مدرسه و ماه مهربانی به ما هم تزریق میشه ناخودآگاه...دلم کیف قرمز کلاس اولمو خواست و دفتر کتابهای جلد شده و مرتب که توش بچینم و با بابا برم مدرسه...

دلم اون سیب های زرد و آبدار نهاوند رو خواست که مامان میذاشت توی کیفم برای زنگ تفریح..

دلم حتی برای اخمهای خانم ناظم و مهربونیهای معلم ها و شیطنت همکلاسیها تنگ شد...

دلم کودکی ام را خواست و سالهای خوش مدرسه های نهاوند رو..

بگذریم پاییز جان

حالا که اومدی و قراره سه ماه مهمون خونه هامون باشی ازت میخوام کمی مهربونتر از سالهای قبل باشی...کمی خوش خاطره تر..کمی دل انگیزتر...دلم میخواد امسال اون صفت لعنتی رو از پشت اسمت بردارم و بازم بشی همون پاییز دوست داشتنی کودکیهایم...دلم میخواد امسال سال متفاوتی باشی برای من و همه همنسلانم که سخت دلتنگ کودکیند...بیا و امسال را به مهربانی شروع کن و به خوشی به پایان ببر...بذار فصل دلچسبی باشی برای همه عاشقای دنیا...باشه؟ قول میدی؟

میخواهم امروز رو و این ماه رو و این فصل رو با امید خوب بودن و آرامش و مهر و محبت شروع کنم و میخواهم تو هم بدانی می شود با همه خاطره های تلخ بازهم پاییز را دوست داشت به شرطی که این پاییز برایت خاطره های بهتری به ارمغان بیاورد...

چشم به راه مهربانی هایت می مانم رنگارنگ ترین فصل زندگی ....

خوش اومدی