این ور و آن ور بام رسانه ای
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

 

   نمیدانم چه حکمتی دارد که ما حتما و حتما باید در انتشار اخبار و واکنش به اتفاقات و رویدادها یا از این ور بام بیفتیم یا از آن ور؟! یعنی نمیشود اتفاقی در این سرزمین رخ دهد و ما خیلی عادی و معمولی منتشرش کنیم و به جا و به موقع هم در مقابل آن حدت و شدت نشان دهیم. انگار کلا عمده رسانه های ما را برای افراط و تفریط راه انداخته اند و همچنین خودمان را!

که البته متاسفانه این موضوع در رسانه ملی بیشتر و جدی تر به چشم می آید.رسانه ای که بیشترین تاثیر را روی قاطبه مردم دارد و بیشترین نفوذ و اثربخشی را روی خواص و عوام از دورترین نقاط کشور تا همین مرکز پایتخت.

گاهی یک خبر نه چندان مهم چنان برجسته می شود و چنان دقایق و ساعتها و مدتها زمان و مکان از رسانه را به خود اختصاص میدهد که گویی هیچ اتفاقی جز آن در این کشور رخ نداده و گاهی از کنار یک خبر مهم چنان می گذریم که انگار اصلا وجود نداشته است!

کشته شدن یک کودک مظلوم در یک کشور مسلمان، حمله پلیس فلان کشور به مردمی که شعار آزادی خواهی میدادند،سرکوب مخالفان دولت در فلان کشور، آتش زدن کتاب مقدسی در کشوری دیگر، بی احترامی به ایرانیان در فلان کشور عربی،قتل یک ایرانی در کشوری متمدن و دهها و صدها خبری که یکی یکیشان مهم و در خور نوشتن و برجسته سازی است گاهی تا مدتها تیتر یک رسانه های کشور علی الخصوص تلویزیون ملی می شود آنچنان که در کنارش از اخبار مهم میگذریم.

باز کردن بخیه صورت یک کودک توسط کادر یک بیمارستان در فلان شهر تا مدتها خبر یک است و اعتراض ها و محکوم کردن ها و یادداشت ها و  آه و فغان ها که از کنارش برمیخیزد و جامعه بی تعهدی را محکوم میکند اما اقدام زیبای پزشک هموطن در نوشتن یادداشتی برای پرداخت هزینه یک بیمار نیازمند پشت نسخه او را انگار شوخی میپنداریم و جز در حد انتشار در شبکه های مجازی بهایش نمیدهیم.

کشته شدن کودکان فلسطین و لبنان در نهایت مظلومیت را می نویسیم و برایش اعتراض میکنیم و تحصن و محکوم کردن هایمان تا مدتها ادامه دارد اما قتل فجیع بعد از آزار وحشیانه کودک افغان توسط جوان ایرانی را حتی در حد خبر کوچکی در رسانه ملی هم بها نمی دهیم!

زحمات چندین و چند ماهه مسئولین کشور و وزارت خارجه را برای رفع موانع ارتباطات بین المللی، حذف تحریم ها، رفع نگاه بدبینانه جهانی برای فعالیتهای صلح آمیز هسته ای را که به حق از مهمترین دستاوردهای دولت بعد از انقلاب است را که همه کشور را تحت الشعاع قرار داده به راحتی با یک تیتر زیر سوال می بریم و با اولین مانع یا حتی چیزی که درست از آن سر در نمی آوریم به یک موضوع مبهم و نا امید کننده تبدیل میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است!

همه حیف و میل ها و تخلفات مالی یک دولت را که آشکارا برای دستگاه قضا روشن شده و حتی متهمین و محکومینش در حال سپری کردن دوران محکومیت خود هستند را ندیده گرفته و دقیقا همان ارقام تخلف را به دولتی نسبت می دهیم که طی مدت فعالیتش با اوضاع وخیمی که تحویل گرفته توانسته قدمهای موثری برای زدودن رنگ درد از سر و روی کشور بردارد

دو مورد اخیر متاسفانه در روزهای گذشته در رسانه ای که با نام و قدمش بایستی الگوی روزنامه نگاری حرفه ای باشد اما مدتهاست تبدیل به رسانه نق زن و نومید کننده شده است شاهد بوده ایم و قطعا هم تمام شدنی نیست و نخواهد بود. اما چرا؟

چرا برخی از ما با داشتن نام ایرانی و افتخار به ملیت و التزام به کشور و هویتمان فراموشمان می شود که روزنامه نگاری و فعالیت رسانه ای بی تعهد به بیان حقیقت پشیزی نمی ارززد؟!

چرا جز تیترهای جنجالی غیر واقعی حرفی برای گفتن نداریم؟

چرا همیشه اصل را فدای فرع می کنیم و حاشیه را به پای اصل به قربانگاه می کشانیم؟

تا کی قرار است نبینیم و نشنویم و از اینور و آنور بام سقوط کنیم؟

چرا نمی توانیم یک مدت کوتاه هم که شده بی حاشیه بی جنجال بی دروغهای شاخدار بی نسبتهای ناروا زندگی کنیم و فقط حقیقت را رسانه ای کنیم حتی اگر خلاف مشی و روشمان باشد؟

زیستن در سرزمینی که رسانه هایش جز حقیقت و جز با انصاف ننویسند و نگویند آرزوی زیاد بزرگ و عجیبی نیست.کاش بگذارند به آرزوهایمان برسیم.


 
چه خوبه که هستی...چه خوبه که اومدی...خوش اومدی
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

  حسابی بهار بود که آمدی. هنوز مست نوروز و عطر شکوفه های بهار نارنج بودیم که چشمانت را به دنیا گشودی.آمدی تا با خنده هایت ، با گریه هایت، با شیطنت هایت،با مهربانی هایت و حتی با قهر و اخمهایت جا باز کنی در خانه دلمان.

خاله بازی هایمان با کیسه بزرگ اسباب بازیهای رنگ وارنگ را یادت می آید؟

بالا بلندی، قایم موشک،هفت سنگ،و گرگم به هوا توی حیاط بزرگ و پر درخت خانه مامان بزرگ با بچه های دایی و خاله را یادت هست؟

یادته اون دامن چارخونه سفید و مشکیت با اون تی شرت نارنجی و روسری زردت که صبح ها به تن میکردی و یه تیکه لواشک بزرگ دستت میگرفتی و راهی خونه دوستت میشدی تا با هم بازی کنید؟ راستی چرا اینقدر لواشک دوست داشتی؟!

یادته حتی روی لواشک ها سرکه و نمک میزدی تا ترش تر بشن؟ و من هنوزم مورمورم میشه از اون همه ترشی خوردن تو با اون سن و سالت!

یادته دعوامون میشد سر بازی و اسباب بازی و من میخواستم تو خاله بازی مامان تو باشم حتماااااا؟

یادته عیدها چه ذوقی داشتیم برای خریدن کفش و لباس نو و تو چقدر عاشق کفش تق تقی بودی به قول خودت؟ اون کفش قرمزای پاشنه دارت یادته؟

یادته کلاس اولی که شدی زنگهای تفریح با کیفت میومدی دم کلاس من که پنجمی بودم و منم عین یه مامان مواظبت بودم و خوراکیاتو بهت میدادم و هواتو داشتم که بزرگترها اذیتت نکنن؟

یادته شعر خوندنامون و صداهامون که ضبط میکردیم روی نوار کاست؟ میییییییییییون کوه و دره  یه میش بود و یه بره....یادت میاد؟

و تو کم کم بزرگ شدی...

از اون دختر کوچولوی خوش خنده که مهدکودک میرفت کم کم کلاس اولی و دومی و پنجمی شدی..با مانتوی سورمه ای و مقنعه سفیدت...و بعد راهی مدرسه راهنمایی و دبیرستان..و چه یهو بزرگ شدی اونقدر که باورم نمیشد اینی که الان کنارم وایساده و قدش از من بلندتره همون آبجی کوچیکه چند سال پیشه که مامان سفارش میکرد شیشه شیرش رو جوری تو دهنش بذارم که تو گلوش نپره!

و تو خواهر بودی..خواهری که وقتی دانشگاه رفت دلم براش تنگ میشد..خواهری که وقتی نقاشی میکشید چقدر ذوق میکردم که به این خوبی بلده و چقدر تشویقش کردم هنر بخونه و چه افتخاری میکردم به اون کارهای هنری و پروژه های دانشجوییش..خواهری که وقتی نتونست کار متناسب با رشته ش پیدا کنه چقدر غصه خوردم و هنوزم معتقدم توی هنر یکی از بهترین هاست.

خیلی خوبه خواهر داشتن..خیلی خوبه که یکی باشه که وقتی خسته و کسل میشی شب یهو یه صدا بیاد رو گوشیت که سسسسسسسسسسسلام خووووووووبی؟

و منم با ذوق بگم: خوووووووووووبم تو چطوری؟

خیلی خوبه خواهر داشتن وقتی هرجا میریم هی میخوای سلفی بگیریم و من هی میگم بابا کج و کوله میفتیم و بعد چقدر به همون عکسها میخندیم و خاطره میشه...

گل پری...خواهری...مهربون...بهار که خندید تو از لبهای پرمهرش متولد شدی تا بهانه ای باشی برای شادی دل من و مامان و بابا...و دلیلی باشی برای تداوم شادی هایمان..

امروز طلوع چشمان مهربون تو به دنیای بزرگیه که با بودن امثال تو هنوز ارزش زندگی کردن داره...طلوع چشمات مبارک...خوش اومدی به دنیا

تولدت ستاره بارون عزیز دل

 


 
زنی از جنس بلور
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

 

   چه خوب است که خدا هست..چه خوب است که تو هستی و چه خوب است که من به دنیا آمدم تا لمس کنم تجربه داشتنت را ..تجربه بی همتایی که با همه لذت های دنیا هم نمی شود درکش کرد..

چه خوب است که مال منی..کنار منی..نگران منی..همراه منی..عشق منی..مادر منی..

چه خوب است که اینقدر خوبی..

عزیز دل و جان ..مامان

امروز تنها یک بهانه کوچک است که نامت زمزمه زبانم شود ..بهانه ای که حتی نمی تواند به گرد یکی از ثانیه های مهربانی ات برسد..

امروز که طلوع خورشید خانه محمد (ص) است چه روز زیبایی است برای اینکه یادمان بیاوریم مهرت را...عشقت را..ایثارت را..شب نخوابیدن هایت را...محبت بی چشمداشت و منتت را و لطف تمام نشدنی ات را...

یاد بچگی ها را وقتی توی سرمای استخوان سوز خانه مادربزرگ پای حوض توی حیاط می نشستی به شستن کهنه های کودکی که همه جانت بود..وقتی توی سرما با همه بی امکاناتی برایمان بهترین ها را توی همان خانه قدیمی مهیا می کردی..وقتی هیچوقت هیچوقت هیچوقت چیزی را برای خودت نخواستی تا ما بهترین ها را داشته باشیم..وقتی هنوز هم اولویتت برای همه چیز رضایت و آرامش ماست..وقتی با این همه بهاری که از زندگی گذرانده ام هنوز هم عین همان روزهای خوش کودکی کوهی محکم را پشت سرم می بینم ..کوهی از جنس مهر و عشق مادری و پدری که یادم می آورد چقدر خوشبختم..

با همه ذوقم برای نوشتن با همه تصورم از توانایی در پیدا کردن واژه ها اما همیشه به تو که میرسم ناتوانم برای یافتن کلمه ای در خور..برای گفتن واژه ای که عمق حسم را بیان کند ..برای نوشتن از یک ثانیه مهر و عشقت نسبت به ما...

فقط دوست دارم بدانی هرچه دارم و هستم از مهر و عشق و بزرگی روح و قلب توست و کاش بدانی چقدر دوستت دارم و چقدر مدیون مهر و عشق و بودن و صبوری و فداکاری و تکیه گاه بودنت هستم..کاش بدانی که چقدر عمیق فرو رفته ای در آسمان دلم...

امروز بهترین بهانه برای از تو یاد کردن است...اما می خواهم باور کنی که برای من هر روزی که صدای تو را بشنوم هر روزی که چشمانم به روی چشمانت گشوده شود عید است...

عزیزترینم ...مامان جونم ...روزت مبارک

 

دل نوشت:

 مبارک باد این روز عزیز به همه دوستان و عزیزانم..و به روح همه مادرهایی که آسمانها هم برای تحمل وسعت روحشان کم است..روح همه مادرهای آسمانی غرق گل و ریحان

 


 
بهار در نهاوند من
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

 

نهاوند هم مثل همه شهرهای این سرزمین زیبای چهارفصل، با همه رنگها و زیباییهایش به استقبال بهار رفته است..بهاری که دل و جان را طراوت میبخشد چونان نسیم فروردین و شکوفه زیبای گیلاس...

این بار از دریچه دوربین به دیدار جلوه های بهار در شهر زیبایم می روم:

 

 

 

 

 

 


 
دردهای یک بادیگارد
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥ : توسط :

محکم به صندلی چسبیده ام. حیفم می آید پلک بزنم مبادا در فاصله باز و بسته شدن آنی چشمانم لحظه ای را از دست بدم.لحظه ای از هنر بی نظیر یک مرد.مردی که با کلماتش، با تصویرهایش،با تک تک اعضای وجودش هنرنمایی میکند تا " حرف" بزند.حرفی که هر کسی جرات گفتنش را ندارد.مردی که متولد شده برای هنرنمایی.برای گفتن . برای از دردها گفتن.دردهای نسلی که کم کم دارد برای امروزی ها بیگانه می شود و حتی برای دیروزی ها.

عصر خنک و روحنواز یک روز بهاری وقتی تهران همیشه شلوغ خالی از مردمی است که صدای همهمه و بوق ماشینهایشان آرامشت را به هم می زند روی سنگفرش نمناک خیابانهای بهاری می روم به تماشای فیلم تازه مردی که همیشه دیدن نامش زیر اسم فیلمها تحسینم را برانگیخته و مشتاقم کرده به دیدن و شنیدن و نوشیدن تک تک واژگانش.

می روم تا این بار ابراهیم را در شمایل" بادیگارد" ببینم. بادیگاردی به زیبایی پرویز پرستویی...مثل همه آثار حاتمی کیا این بار هم از لحظه های نخست محو تماشای فیلم می شوی و با تک تک صحنه ها و دیالوگها ذهنت درگیر می شود..هنر حاتمی کیا اما در کنار توانایی بی مثال پرویز پرستویی نازنین به اوج بروز و ظهور می رسد وقتی که چنان در نقش فرو می رود که باور نمیکنی او فقط یک بازیگر است! و این همان " آن " منحصر به فرد این هنرپیشه متفاوت و موثر و  به تمام معنی هنرمند سینمای ایران است که هرجا باشد و هر نقشی را تجربه کند دلچسب می شود و به یاد ماندنی..

با وجود نظرات برخی منتقدان که می گویند حاتمی کیا به دور تکرار سوژه های خاص افتاده است و مدام از جنگ و بازماندگان آن سخن می گوید و فیلم می سازد و گاهی حتی درون مایه و شخصیت پردازی ها انگار شبیه هم از آب در می آید اما حقیقت اینجاست که این روزگار و این نسل آنقدر حرفهای نگفته برای گفتن و نوشتن  وساختن و به تصویر کشیدن دارد که سالهای سال هم اگر حاتمی کیا ها بسازند و بنویسند باز هم حرف دارد برای گفتن.

حیدر ذبیحی بادیگارد هم یک بازمانده دوران خون و خمپاره است . مردی از نسل آنان که هم قسم شدند برای شهادت و بعضی رفتند و بعضی ماندند... و بعضی که ماندند مسئولیت خطیرشان را با همه جان به دوش کشیدند و تا نفس واپسین ماندند برسر عهد و پیمان..دیالوگ های قشنگی که همه از یک دل درد کشیده و  ذهن پر از حرف برآمده و نگاهها، حرکات و تک تک اتفاقاتی که بیننده را میخکوب صندلی میکند تا سکانس و ثانیه ای را از دست ندهد همه در راستای رساندن دردی است از نسلی که شاید من و تو کمتر لمسش کرده ایم.نسلی که جان داد تا من و تو و او بمانیم و بفهمیم چرا رفتند و آنها هم که ماندند فراموش نکردند آن رسالت را..نسلی که شاید بعضی هایشان فراموش کردند آن روزگاران را اما خیلی هایشان هنوز هم در سنگر خدمتند و دفاع و  مبارزه برای تحقق همه آن هدفهایی که امثال حیدر برایش خون دادند...

بیشتر از آنکه مبهوت عظمت و زلالی عجیب شخصیت این بادیگارد ساده و بزرگ شوم دلم پرواز میکند به عمق دردهای درون چشمهای این مرد..به حرفهایی که برای نگفتن دارد و درد میگیرد از آنچه که او می گوید و آنها که باید بشنوند نمی شنوند! وچه دردی دارد وقتی با همه سختی ها و خستگی هایش هنوز خیلی ها و حتی هم نسلانش نمی فهمندش! وقتی که با همه جان فشانی اش به دلایل واهی کنار گذاشته می شود.وقتی سیاست خلوصش را قربانی مطامع خود می کند و وقتی تزویر جای زلالی دل حیدر را می گیرد...من و تو و همه مان این جور وقتها کنار می کشیم و حتی اگر اعتراض نکنیم به لاک سکوت و بی تفاوتی میخزیم اما او حتی وقتی اسلحه اش را تحویل رئیسش می دهد و تعلیق سازمانی را قبول میکند دلش کنده نمی شود از حفاظت از جان کسی که سرمایه کشور است .از فرزند کسی که خونش را برای نمو و تعالی نهال این سرزمین قطره قطره باریده و ..

سکانس پایانی بادیگارد همان عاقبتی بود که از آغاز فیلم دلهره رسیدنش را داشتم و دعا میکردم این اتفاق نیفتد..و حاتمی کیا و عواملش به زیباترین شکل ممکن این بخش را هم به سرانجام رساندند جوری که بازیگر روی صندلی نیم خیز شده و با استرسی تمام نشدنی چشم به پرده نقره ای دوخته و حتی پلک نمیزند و نفس به سختی خارج می شود از گلو...و می بینی اوج انسانیت را در یک انسان..انسانی که دیگر وظیفه سازمانی ندارد.دیگر کاره ای نیست( به ظاهر) تا موظف به حفاظت باشد اما جانش را- ارزشمند ترین داشته زندگی اش را با همه آرزوهایش سپر حفاظت از جان جوانی می کند که ماندنش حفظ سرمایه ای ارزشمند است برای آینده این سرزمین...

و محشری می آفریند در این صحنه پایانی و وقتی راضیه چادرش را رو انداز همسر خسته و مجروح میکند تا لختی بیاساید...مردی که در اولین صحنه به دکترش می گوید: دکتر کی می تونم بخوابم؟ و حالا با جسم خونینش با چشمهایی که پر از حرف است می گوید: راضیه..خوابم میاد!

تضادها، کلمه ها، نگاهها، حس نابی که منتقل می شود از تک تک بازی ها و به اوج می رسد با هنر پرویز پرستویی و همه عوامل فیلم ، مثل همیشه حاتمی کیا را به منظور دلش می رساند و موفق می شود این بار از زبان بادیگارد حرف بزند.حرفهایی که اگر هزار بار دیگر هم شنیده شود هنوز نامکرر است...

و تمام که می شود پر می شوم از بغض و حسرت و خجالت..خجلم از نسلی که اینگونه رفت و مظلومانه زیست و ساده و بی ادعا در هیاهوی این شهر شلوغ هر روز غرق می شود و من هنوز هم چیزی نمی دانم و کاری نکرده ام و کسی نشده ام برای حداقل درک آن همه ایثار...

و ما چقدر کمیم در مقابل چنین شکوهی و چقدر کوچکیم برای درک این معانی بزرگ...

ذهنم در آن تونل و کنار جسم بی جان حیدر جا ماند. و جسمم را به زیر دانه های ریز و شتابناک باران بهاری کشاندم تا وقتی یکی یکی و بی وقفه به صورتم می خورد در پی جواب این سوال باشم که : ما چه کرده ایم؟ ما بعد از شهدا چه کرده ایم؟