غروب آیت الله
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥ : توسط :

 

اقیانوس بی انتهای سیاست، مردان و زنان متفاوتی را به خود دیده است. از آنان که درخششی کوتاه کرده و در مقطعی کم یا زیاد نام و یادشان مطرح بوده تا آنان که به وسعت تاریخ ماندگار شده اند. هرکس به وسعت بضاعت و داشته هایش در این اقیانوس چند صباحی در عمق یا سطح فرو رفته و سپس یا در حد نامی بر تارک کتب تاریخی مانده یا به وسعت تاریخ جاودانه شده است.یکی از نامهایی که در اقیانوس تاریخ ایران بی شک ابدی و ماندگار بوده وهست، نام مردی زاده دیار کریمان است که نامش به نام ایران گره خورده و هر جا و هر عرصه ای را که بنگری نام و عملکرد او انکار ناپذیر است.

اکبر هاشمی رفسنجانی مردی است که نامش به نام ایران گره خورده . از دوران مبارزات ستمشاهی که طلبه جوانی بیش نبود و دوشادوش امام در عرصه مبارزات درخشید تا وقتی نهال نوپای انقلاب مدام در معرض چشم زخم حسودان بود و هر روز نهال برومندی به خاک و خون می غلطید، تا بحران 8 سال جنگ، که عبا و عمامه وانهاد و به میدان مبارزه شتافت و سپس در حالی که ایران از خمپاره و گلوله ، خسته و تکه تکه بود، سکاندار کشتی سازندگی شد تا وطن بی علمدار نماند و همه خستگی ها و دشواری بازسازی کشوری که هنوز خاک شهرهایش بوی تانک و گلوله می داد و دیوار خانه هایش پر از ترکش ها و رد خون زن و مرد مظلوم این سرزمین بود را به دوش کشید و ایران توانست در آن 8 سال نفسی تازه کند. اما ماموریت عظیم هاشمی به سالهای مبارزه و انقلاب و جنگ و سازندگی ختم نشد. او مرد عافیت طلبی پس از جهاد نبود و حتی وقتی کشور به ثبات نسبی رسید و 8 سال عمران و سازندگی کلید خورد سکان واننهاد و عرصه رها نکرد و محکم تر و قوی تر از همیشه در صحنه ماند تا دینش را به وطن تمام و کمال ادا کند.پس از دمیدن هوای آزادی اندیشه و بیان در کنار شمیم تازه ای که سید محمد خاتمی در هوای ایران دمید مردانه ایستاد و در عرصه حراست از آرمانهای ایران اسلامی این بار محکم تر از قبل ایران را در کنف حمایت خود گرفت.

این زاده کویربه حق دین بزرگی بر گردن ایران و انقلاب دارد چراکه در همه عرصه ها چونان عقابی تیز بین جسم و روح را سپر حراست از وطن کرد تا چشم زخمی به ایران نرسد. او در کلیه عرصه ها و مسئولیتهایش همواره کوشید با رعایت اعتدال و مدارا و دقت نظر و نکته سنجی و با تعقل و خردورزی مانع اصابت طوفانهای تاریخ به کشتی ایران شود.او بارها و بارها خودش را و نام و اعتبار و آبرویش را سپر کرد تا وطن , وطن بماند.چه در سالهای سخت ریاست جمهوری چه در کرسی امام جمعه چه در صحنه مجلس و چه در مجمع مصلحت و حتی وقتی که او را به بهای حمایت از کاندیدای مردم مورد نقد و سرزنش قرار دادند...اما هاشمی محکم و مردانه ایستاد و سختی ها را به جان خرید اما قدمی عقب ننشست آنچنان که حتی با رد صلاحیتش در کاندیداتوری ریاست جمهوری خمی به ابرو نیاورد و گفت: این هم ادای دین بود و وظیفه داشتم بیایم و حالا برمیگردم به سنگر قبلی و از کشور دفاع می کنم...

همین ویژگیها از اکبر هاشمی رفسنجانی یک بزرگ زاده و بزرگ اندیش ، مردی ساخت که از امام تا رهبر از دوست تا دشمن از اصلاح طلب تا اصولگرا به احترامش قیام میکند و او را از ذخایر انقلاب و کشور میداند و کسی نیست که بتواند منکر ارزش ها و خدمات بی حد او به ایران شود. و اینک که جایش چنین ناگهانی خالی شده خلایی بزرگ در ایران و در عرصه سیاست و مدیریت کشور دیده می شود که قطعا با کس دیگری پر نخواهد شد.

مرد اعتدال و تدبر و اندیشه و تصمیم گیریهای روزها و عرصه های سخت اینک نیست و دیگر مانند او کسی نخواهد آمد که دارای چنان وجهه و اعتباری باشد که دوست و دشمن سر تعظیم فرود آورند و حرفش حرف باشد و قولش حجت....

و این صندلی تا ابد خالی خواهد ماند

روحت شاد مرد همه فصلهای ایران


 
مشورت : نعمت یا نقمت؟
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥ : توسط :

 

هرچی تعداد شمع های روی کیک تولدت میره بالاتر غلظت محافظه کاری و نگرانیت توی انجام کارها و تصمیم گیری های زندگیت بیشتر میشه.مخصوصا اگه استرس هم جزو شخصیتت باشه و مدام نگران  باشی نکنه یه جای کارت بلنگه! اینجور وقتهاست که تصمیم میگیری قبل از دست زدن به هر اقدامی هم خوب فکر کنی و هم با عقلا و موسپید کرده ها مشورت کنی..من اما فکر میکنم مشورت همیشه هم نمیتونه نتیجه ای بهتر از تفکر فردی داشته باشه! گاهی مشورت اونم با آدمهای زیاد و متفاوت جز سردرگم کردنت نتیجه ای نداره!  بهتره قبل هر تصمیمی با خودت به نتیجه برسی بعدکه اطلاعات لازم رو کسب کردی و به یقین و باور قلبی رسیدی که کارت درسته وارد کار بشی و دیگه نظر خاله و خانباجی و زن همسایه برات مهم نباشه. چون اگه بخوای مدام براساس نظر دیگران رفتار کنی میشی حکایت اون پیرمرد خر سوار  و نوه اش...

من اگه خودم طرف مشورت کسی قرار بگیرم درسته که نظرمو میگم ولی تهش بهش میگم خودتی که باید تصمیم  بگیری پس برو خوب فکر کن و تصمیمتو بگیر ..اما هیچوقت بهش انرژی منفی نمیدم و سرزنشش نمیکنم اما بعضیا حکایت گلام توی گالیورن که مدام باید بگن: من میدونم ما شکست میخوریم! انگار سق شون رو با کلمات منفی برداشتن انگار بلد نیستن حرفهای خوب بزنن و...

در مواجهه با اینها فقط باید اعتماد به نفست قوی و انرژیت مثبت باشه و به کارت و تصمیمت شک نداشته باشی...و تجربه جدیدم اینه که این آدمهای منفی رو از اطرافت دور کن تا راحت تر نفس بکشی.


 
زمستون و برف و خاطره بازی
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥ : توسط :

بچه که بودیم توی آخرین فصل سال یکی از بهترین لحظه هامون این بود که صبح وقتی از خواب بیدار میشیم و با چشمهای خوابالوی نیمه باز از پنجره بیرون رو نگاه میکنیم ببینیم همه جا سفیده و پر برفه...اون وقتها از پنجره میشد حیاط رو دید کوچه رو دید زمین و آسمون رو دید مثل حالا نبود که فقط دیوار سیمانی خونه رو به رو و ارتفاع مرکز خرید همسایه رو ببینی و هیچی معلوم نباشه! اون وقتها زندگی قشنگ تری در جریان بود..

شبهای سرد زمستون وقتی آسمون به سرخی میزد مامان و بابا پیش بینی میکردن که این آسمون برفه ..امشب می باره و ما به شوق برف و تعطیلی احتمالی بعدش به خوابی شیرین زیر کرسی فرو می رفتیم و صبح به محض دیدن اون همه برف می نشستیم پای رادیو و تلویزیون شاید شبکه استانی خبر تعطیلی مدارس رو اعلام کنه که اگه اعلام می کرد دیگه بره کشونمون بود و اولش کلی توی حیاط بالا و پایین میپریدیم و
آدم برفی و سرسره بازی و گلوله برفی ساختن و جیغ و داد بود و بعدش هم سریدن زیر کرسی گرم و برنامه کودک نگاه کردن !

با اینکه مدرسه رو خیلی دوست داشتم اما این تعطیلی های یهویی یه کیف خاصی داشت که حتی از تعطیلات عید نوروز و سه ماه تعطیلی تابستون مزه ش بیشتر بود مخصوصا اگه اون روز قرار بود امتحان بدیم یا معلم درس خاصی رو بپرسه....یادش بخیر...

اون سالها قبل از اینکه خونه مون ساخته بشه چند سالی خونه مامان ملوک زندگی میکردیم و چون امکاناتش کم بود برای حموم باید میرفتیم حموم های خصوصی توی شهر...اون وقتها حموم ها دو بخش عمومی و نمره داشتن..که ما کلا عمومیشو دوست نداشتیم و همیشه از نمره استفاده میکردیم..یه حموم اختصاصی برای من و مامان و آبجی کوچیکه...که بیشتر کیفش به میوه های خنکی بود که مامان با خودش میاورد و وسط حموم بهمون میداد...و بعدش صد تا بلوز و ژاکت کاموایی و شال و کلاه و کاپشن تنمون میکرد که سرما نخوریم و وقتیم که برمیگشتیم خونه باید حداقل تا یک ساعت زیر کرسی تا خرخره فرو می رفتیم تا بدنمون گرم شه! نیشخند

گاهی اونقدر لباس تنمون میکرد که نمیتونستیم راه بریم! اما خب مادر بود و نگران ...

اوایل هنوز لوله کشی و آب گرم نداشتیم و مامان توی حیاط ظرف و لباسها رو با دست می شست و مجبور بود آب گرم کنه و توی سرما بشینه ...واقعا الان که نگاه میکنم دخترهای این نسل چقدر توی رفاهن اون وقتها مامانای ما خیلی سختی میکشیدن و آخ هم نمیگفتن..تنشون سلامت....

این روزها که به برکت نزولات آسمانی هوا بارونی و مه آلوده خیلی یاد گذشته میفتم و همه ش میگم کاش میشد دوباره بچه شد و روزهای بارونی و سرد خزید زیر کرسی و لحاف گرم و برنامه کودک نگاه کرد و شلغم و لبوی داغ مامان پز خورد...کاش میشد دوباره اون خاطره ها رو زنده کرد....