دانشی به وسعت جهان
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

امروزه در ســایه ی تحــولات صورت گرفته در همه ی جنبه های زندگی آدمی، فلســفه، مشــخصات و وظایف حرفه ای بســیاری از مشــاغل و حرف نیز دچار تغییر و دگرگونی شده است.

فرآینــد همگرایــی و جهانی شــدن در عرصه هــای فرهنگی، سیاســی و بالاخص اقتصادی و در کنار آن همه گیری و شــیوع تفکــر «بــازار آزاد» در اقتصاد و اطلاعات و لزوم تسهیل شرایط برای حذف انحصارها و جایگزینی عامل «رقابت» فصل نوینی را در بسیاری از فعالیتهای اجتماعی از جمله در «روابط عمومی» ها رقم زده است.

تفکر «دســت های پنهان بازار» خود به خود به حذف دخالت های دولت در بســیاری از شئونات زندگی بشر امروزی از جمله در امر بازار، اقتصاد و تجارت منجر شــده است. در شــرایطی که عرصه هــای زندگی اجتماعی بشــر بیش از پیش، متاثر از ساز و کارهای اقتصاد کلاسیک و نوعی سرمایه داری مبتنی بر فعالیت آزادانه ی بخش خصوصی اســت، هر روز حجــم بدنه ی دولت هــا نحیفتر و کوچکتر می شــود و این امر لزوم بازتعریف بسیاری از مشاغل ســابقا دولتی انحصاری از جمله روابط عمومی ها را به وضوح نشــان می دهد.

با گذشت سالها از راه اندازی اولین نهاد رسمی به نام روابط عمومی در ایران و تحولاتی که در بدنه نظام اداری ما طی سالهای گذشته اتفاق افتاده است،دیگر حتی سنتی ترین تفکرات اداری و مدیریتی نمی توانند روابط عمومی ها را واحد یا مدیریتی اجرایی ، خدماتی و احیانا تدارکاتی بدانند که جز امورات ساده و دم دستی که از هر بخش دیگری هم برمی آید کاری از پیش نمی برند.

امروزه حتی نفوذناپذیرترین مدیران هم در کنه وجود خود به جایگاه ویژه و تاثیر گذار روابط عمومی ها در اعتلای ساختار سازمانی روابط عمومی ها پی برده اند و می توان به بهبود شرایط این واحد موثر و ذی نفوذ در آینده ای نه چندان دور امیدوار بود.لیکن علاوه بر تلاش خود صاحبان این هنر هشتم به تغییر و نفوذ هرچه بیشتر در دیدگاه و بینش مدیران نیازمندیم تا همانگونه که مدیریتها و معاونتها و  بخشهای دیگر سازمانی را به عنوان ارکانی مهم و لایتغیر سازمان خود پذیرفته اند و در مقابل مطالبات آنها جز تسلیم و استقبال راهی تصور نکرده اند در برابر خواسته های روابط عمومی هم نه تنها انعطاف پذیر باشند که خود برای اعطای تسهیلات و تجهیز این واحد به امکانات و شرایط مطلوب تر محیطی پیش قدم باشند.

مدیر ما باید بپذیرد که روابط عمومی بی امکانات و بی قوت قلب و همیشه خسته و تدارکات چی نخواهد توانست آنطور که شایسته سازمان است آن را به سوی رشد و ارتقا هدایت کرده و این رکن بنیادین را روی کرسی اصلی خود بنشاند.امروز بعد از سالها سخن سرایی و تالیف کتب و مقالات در خصوص چشم و گوش  وقلب بودن روابط عمومی و اهمیت سازمانی و جهانی اش ما نیاز به اقدامات عملی و اجرایی جدی در سازمانهایمان در حوزه روابط عمومی داریم آنگونه که دیگر شاهد تقلا کردن مسئولین روابط عمومی برای اخذ کمترین بودجه و حداقل نیرو و امکانات نباشیم.

روابط عمومی وقتی میتواند مبدع و مبتکر ایده های نو و مستعد تجهیز به دانش روز ارتباطات و تکنولوژی اطلاعات باشد که دغدغه های اجرایی و روزمره ذهنش را نیازارد و از حداقل امکانات اداری و حمایتهای مدیریتی برای کار خود برخوردار باشد.در غیر این صورت از روابط عمومی همیشه خسته ای که به کارهای تدارکاتی و خدماتی که از عهده هر نیروی غیر متخصص و تحصیل نکرده ای هم برمی آید نمی توان انتظار داشت که ایده های بکر ارائه کند و مقالات تخصصی بنگارد و در کنفرانسهای مرتبط شغلی صاحب کرسی و سخنرانی باشد.

از سوی دیگر رسیدن روابط عمومی ها به پایگاههای مورد انتظارشان علاوه بر حمایتهای مدیریتی مستلزم روزآمدی دانش و تخصص مسئولین و شاغلین این حرفه نیست هست. مسئولین روابط عمومی که به دانش روز مجهز بوده  و از حداقل آگاهیهای تخصصی حوزه فعالیت خود بهره مند هستند بهتر می توانند در میان هم صنفان و مدیران حوزه عملکرد خود حرفی برای گفتن داشته و به تبع آن خواسته های کلان و تخصصی ارائه نمایند و خواستار وصول به آنها هم باشند.که خوشبختانه این مهم در سالهای اخیربا روی آوردن اکثریت قاطع روابط عمومی ها به تحصیلات عالیه علی الخصوص در حوزه ارتباطات و مدیریت رسانه در حال تامین است و می توان امیدوار بود با داشتن مدیران روابط عمومی تحصیلکرده و مطلع در سالهای آتی دیگر دغدغه نشست ها و جلسات تخصصی و سازمانی روابط عمومی ها وصول به حداقل امکانات و باور پذیرشدن نیازهایشان از سوی مدیران سازمانها نباشد.

 

در سیســتم جدید آمــوزش روابط عمومی لازم اســت، دیگر به تبلیغات، به عنوان ابزار فریب و دروغ برای تغییــر نگرش مخاطب نگریسته نشود و از آن به مثابه ی ابزار پویایی اقتصــادی و در نهایت عامل مهم در کاهش قیمت تمام شده، افزایش کیفیت محصولات و خدمــات و عامل جلب رضایــت مردم و مشتریان یاد شود.

در روابط عمومــی مدرن یــا روابط عمومی بازاریابی، علاقمندان و شــاغلان این رشته با مفاهیمی چــون اصول و مبانــی تبلیغ، روانشانسی تبلیغ، اصول و مبانی بازاریابی، اصــول و مبانــی تصویرســازی تبلیغاتی، پیام نویسی تبلیغاتی، شــناخت رسانه های تبلیغاتــی، اصــول و مبانی علــم اقتصاد، تبلیغات و بازاریابی اینترنتی، روابط عمومی SEO، افکارســنجی مخاطب و مشــتری، شــناخت روش های تحقیق، نــرم افزارهای تحلیــل آمــاری، بازارســنجی، ارتباطات بازاریابــی، ترویج و تبلیغ، اصــول و مبانی برندسازی، بودجه بندی تبلیغاتی، آوازه گری و بســیاری دیگر از تکنیک ها و مهارت های مشترک ارتباطی و بازاریابی سر و کار دارند.

همچنین کمک در تدوین و طراحی اهداف تبلیغی و بازاریابی، تخمیــن و برنامه ریزی بــرای بودجه بندی فعالیت هــای تبلیغی و روابط عمومی، مهارت های ســاخت پیام های بازاریابــی، تبلیغاتی و ارتباطی، شــناخت و تصمیم در ارتباط با رسانه های مورد استفاده برای ارتبــاط با مشــتری، مدیریت فرآیند تبلیغی، شــناخت تکنیک هــای جلب توجه افراد، شناخت اصول پدیدآوردن علاقمندی در مردم نســبت به برند، کالا و یا خدمات، شــناخت اصول تحریک مشــتری و مردم، آشنایی با روش های سوق دادن مخاطبان به سمت بازار و... از مشخصه های روابط عمومی بازاریابی امروزی است.

مخلص کلام اینکه اگر این شــاخصه ها در نظام آموزشــی روابط عمومی ایرانی اعمال شــود، دور نخواهد بود که روابط عمومی ها و یا اصلا آژانس های روابط عمومی ـ بازاریابی به یکی از مشاغل حساس، مهم، پردرآمد و دارای جایگاه اجتماعی ـ اقتصادی مناســب در جامعه تبدیل شوند..


 
روی بال فرشتگان
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

   کارهایی هست که انجام دادنش، اندیشیدنش،باورش و حتی خیالش از هرکسی ساخته نیست.دل میخواهد.جرات می خواهد.شجاعت می خواهد .مرد میخواهد! و همین چه سخت است در این قحط سال مردی و مردانگی!

روزهایی اما کم نبود این مردانگی و کم نبودند این مردان..کافی بود سرت را برگردانی و یکی یکیشان را ببینی که گاهی ده دوازده ساله بودند و گاهی پنجاه شصت ساله ..گاهی ساکت و گاهی شلوغ و پر شر  وشور اما " بودند". هنوز نسلشان را ملخ نخورده بود..

دنیا طعم قشنگ تری داشت و زندگی با همه سختی هایش ارزش زیستن داشت.انگار خدا شانه به شانه آدمها نشسته بود و کیف می کرد از خلقت بعضی ها که حقیقتا زمین برایشان خیلی کوچک بود..

از دور که نگاه کنی.با همه تصوراتی که زندگی ماشینی و سردی دلها و توهمات تلقینی افراطی به این نسل بخشیده آنها را مرفهینی غرق خوشی و امکانات خواهی دید که حق من و تو  و ما را تصاحب کرده و بر جایگاهی تکیه زده اند که ....نه! نگوییم بهتر است.تصورقشنگی نیست.اقلا وقتی ساعتی، دقیقه ای،ثانیه ای،آنی خودت را جای یکی از آنها بگذاری.یکی از شیرانی که در قشنگ ترین سالهای زندگی تاب نگاه نامحرم را به خاک وطن نیاوردند و سینه سپر کردند و همه آرزوهایشان قلبی شد زلال در مقابل توپ و تانک و مسلسل و ایستادند تا وطن بایستد.گذشتند از همه آرزوهایی که مثل همه ماها داشتند تا ماها برسیم به آرزوهایی که داشتیم و نداشتیم.یک لحظه کافی است چشمهایت را ببندی و ایرانی را تصور کنی که هر تکه اش در دست متجاوزی است و هر گوشه اش مخروبه ای پر درد، کشوری سوخته و ویران که زن و مرد و کودک و بزرگش هیچ درکی از مفهوم " امنیت" ندارد و همه ثانیه هایش در هراس مرگ می گذرد...تصور کن....تلخ تصوری است.

سوزنی بردار و به نوک انگشتت فرو کن( اگر دلش را داشتی) و بعد زل بزن به قطره کوچک خونی که بیرون میزند.(اگر دلش را داشتی) و بعد سوزنی دیگر و سوزنهای بعدی( اگر دلش را داشتی) حتی وقتی خون روی انگشتت خشک می شود تا چند روزی نوک انگشتت می سوزد از جای سوزن و اذیتت میکند...سوزن که گلوله شود و نوک انگشت قلب، و قطره خون که فواره خون شود و کمی سوزش که بشود سوزی جگر سوز آن وقت است که دل میخواهد سینه سپر کردن در مقابل گلوله ، آن هم نه برای خودت که برای نجات جان زن و مرد و کودک و پیر و جوانی که شاید هفت پشت بیگانه است با تو...دل میخواهد کودک نوزادت را..همسر جوانت را ..پدر و مادر پیرت را...خواهر و برادر منتظرت را بگذاری و بروی به جاده ای که می دانی تهش بازگشتی ندارد...خیلی دل می خواهد..اقلا می دانم که من و ما نداریم چنین دلی را...

و تو رفتی..و تو سینه سپر کردی..و تو یکپارچه قلب شدی با شنیدن صدای اولین گلوله...با شنیدن اولین آژیر خطر ...با اولین خانه ای که منفجر شد تاب نیاوردی و به دل جنگ زدی تا اقلا یک خانه کمتر ویران شود..تا اقلا یک خون کمتر بریزد..رفتی تا خونت ضامن بقای یک نسل شود..رفتی تا نبودنت ،تضمین بودنمان باشد...

تو عزم پرواز داشتی و تصورت آسمانی شدن بود،یکی یکی رفتند همرزمانت و تو بالهایت را به فرشته ها بخشیدی و شدی شهید زمینی...می دانم تلخ بود برایت جدا ماندن از همسفرانت..میدانم چقدر قلبت مملو از آرزوی شهادت بود و همنشینی با حسین و عباس و علی...اما...محبوب برایت تقدیری دیگرگونه تدارک دیده بود..تو را زخم خورده و زمینی میخواست ..میخواست روی زمین بمانی و برکت ببخشی به زمینی که قرار بود روز به روز سردتر و سنگ تر و سخت تر شود و روشنی ببخشی به روزهایی که قرار بود روز به روز تاریک تر و دل مرده تر شود..تو باید می ماندی و گرنه دل زمین یخ میزد از همه نامردی ها و بی معرفتی ها و فراموشکاری ها.

و تو ماندی.

تو ماندی روی تخت های آسایشگاه ثارالله...با تنی پر زخم و چشمی رو به سقفی سفید..تو ماندی روی ویلچری که نزدیک ترین همدمت بود با چشمی همیشه خیس به راهی که از آن جا مانده بودی...تو ماندی با عصایی در دست که یادگار پایی بود که در کربلای عشق جا گذاشته بودی...تو ماندی با دستی مصنوعی ...با چشمی که در چشمخانه نبود..با پایی که وقت نماز درش می آوری و کنارت میگذاری و غرق می شوی در حضور حضرت عشق...تو ماندی با همه سرفه های خشکی که یادگار تلخ شیرینی بود از بمب های سرد شیمیایی و دشتهای پر شقایق سردشت..تو ماندی با هجوم لحظه های موج انفجار توی سری که گاهی تاب تحمل این همه فشار را نمی آورد و دلش میخواهد کنده شود از جا...تو ماندی با نفس هایی به شماره افتاده که اگر آن لوله اکسیژن نباشد قطع می شود...تو ماندی با ....تو ماندی!

تو ماندی با دختر و پسری که از پدر فقط جسمی رنجور روی تخت دید.تو ماندی با همسری که همه شادابی و جوانی اش را نثار تیمارت کرد اما عاشق ماند.تو ماندی با پدری خمیده پشت و مادری که چشمانش همیشه خیس بود...اما ...تو ماندی!

تو ماندی با همه بی مهری ها، کنایه ها،زخم زبان ها، بی معرفتی ها،قدرنشناسی ها،ندیدن ها، نشنیدن ها، کمرنگ شدن ارزش ها ...و تو..ماندی!

تو ماندی بی هیچ توقعی! تو ماندی قانع و ساکت و حتی اعتراض نکردی به همه برچسبهایی که من و ما به نام و مقامت زدیم و دم برنیاوردی..تو ماندی و هنوز هم دلت پیش یاران رفته ات بود و جانت بسته به نام وطن..حاضر بودی همین جسم رنجور و خسته و پر ترکش را هم بگذاری توی سینی و تقدیم کنی تا وطن، وطن بماند...

و چه کوچکم..چه کوچکیم من و ما...چه اندکیم..چه کمیم ..چه ناچیزیم ما وقتی تو هستی..چه بی رنگ و بی فروغیم در سرزمینی که تو را دارد..چه حقیریم دربرابر دلی که تو داری و همتی که تو داشتی و عشقی که تو نثار وطن کردی...

وقتی تو مردانه ایستادی کوچکتر از آن بودم که چیزی از مفهوم جنگ یادم بیاید و وقتی با زخمهایت دست و پنجه نرم می کردی سرگرم مشق های مدرسه بودم و وقتی زخمهای بی معرفتی های آدمها را تحمل میکردی به آینده درخشان و رسیدن به آرزوهایم می اندیشیدم پس خوب نشناختمت اما دلم میخواهد بدانی که بودنم را مدیون بودنت هستم..نفس کشیدن وامدار خس خس سرفه های خسته توست ..دویدن های شادم مدیون پایی است که توی سنگرهای فکه و طلائیه و آبادان و خرمشهر جا ماند..دستانی که قلم به دست میگیرد تا بنویسد مدیون دستان خونینی است که توی مجنون و هور جا گذاشتی...و من تا ابد بنده همه ایثار تو و همرزمانت هستم که این چنین مرد بودید و هستید و خواهید بود که در باور نمی گنجد...

میخواهم باور کنی که نسل ما هم قدرشناسی را می فهمد حتی اگر روزگار شمارا خوب نشناسانده باشد به من و ما...

میخواهم باور کنی که نسل ما هم ایثار تو را خوب درک میکند و می فهمد سختی و تلخی زندگی پس از جانبازی ات را ...

باور کن می فهمیم.

و چه تقارن زیبایی است قرار گرفتن نامت در کنار جانبازی حسین و عباس و یاران نینوای خون...

مبارکت باشد این تقارن.

و مبارکمان باشد نفس کشیدنت در این خاک امن و آرام.

 

دل نوشت:

تقدیم به مردی از جنس بلور


 
اردی بهشت بوی تو را می دهد
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

     روزی تو را در قامت مادری مهربان یافتم که در کلاس مدرسه مرا الفبا و حساب و انشا آموخت و یادم داد چگونه قلم را در دستان کوچکم محکم بگیرم و بنویسم.

روزی در کسوت دبیری پرتلاش که استعدادهایم را شناخت و کمکم کرد تا بیشتر و بیشتر بخوانم و بدانم و به مدارج بالای تحصیل برسم.

روزی در جایگاه اندیشمندی که هم معلم بود و هم مربی و هم مرشد و هم پدری مهربان..عزیزی که یادم داد بجز زبان انگلیسی و ادبیات فارسی و ریاضیات، درسهای بسیاری برای آموختن هست که اگر ندانی و نیاموزی بی سواد خواهی ماند تا ابد..

 روزی هم در کرسی استادی که یادم داد به دانشگاه نیامده ام تا فقط واحدهای درسی را پاس کنم و مدرکی از دانشگاه معتبری کسب کنم بلکه آمده ام تا بیندیشم..ببینم..بفهمم و برای آزاد اندیشی بکوشم..

و اینان معلمان زندگیم بودند...اما نه فقط همین ها...

اولین قدمهای زندگی را دست در دست مادر و پدری برداشتم که آدم بودن را..مهربانی را...حسد نداشتن و بخل نورزیدن را...ادب را و حفظ حرمت بزرگتر را  و از همه مهمتر عشق را و عشق را و عشق را...به من آموختند..اولین باری که زمین خوردم یادم دادند بلند شدن را..و اولین باری که خسته شدم یادم دادند قوی شدن را بعد هر سختی و اولین باری که مایوس شدم یادم دادند امید به لطف معبود را... و این دو اگر نبودند زندگی با بهترین معلم ها و کلاسها قطعا چیزی کم داشت.

روزهای زندگیم در کنار دوستانی گذشت که برخی با خوبی وافر و برخی حتی با بدی ها و  اذیتهایشان یادم دادند معنای زندگی را و آموختند به من رسم روزگار را...دوستانی که بی حضورشان قطعا با کسب بالاترین مدارک تحصیلی هم کم سواد بودم و امی..و با حضورشان با قهر  و آشتی هایمان با لبخندها و اشکهایمان  با وفاداری و بی وفایی هایشان به من آموختند دنیا مدرسه ای بزرگ است و ما همه شاگردان این مدرسه... و باید از هر بدی درسی گرفت و از هر خوبی الگویی...

و روزگار و روزگار و روزگار....بزرگترین معلم زندگیم بود..به بهای هر روزی که از عمر مانده  ام کاست تجربه ای به من فروخت و به موازات هر ثانیه ای که بر عمر رفته ام افزود نکته ای و درسی و حکایتی گران سنگ مرا آموخت آنچنان که در نیمه راه زندگی انگار هزار بهار عمر کرده ام و انگار هزاران سال تجربه اندوخته ام...و با همه سختگیری اش معلم قابلی بود..آنچنان که با چشم دل دیدن آفرینش را و مخلوقات آفرینش را و مواهب و سختی های آفرینش را به من آموخت و خود راهنمایی شد برای طی طریق بالا و پایین زندگی...

و امروز دیگر باور دارم معلم فقط آنی نیست که درسهای مدرسه را می آموزد بلکه هر کسی که قدمی در راه اعتلای اندیشه و یادگیری و رشد شخصیت تو بردارد معلمی است ارزشمند و ستودنی..

و من امروز را که بهانه نیکویی است برای پاسداشت مقام والای معلم به همه آنان که در مسیر زندگی راهنما و مرشد و مربی و معلم بوده و هستند تبریک می گویم...

معلم پیامبری است زمینی ساکن خیابان بهار که بوی بهشت میدهد و زمین از عطر حضورش سرشار است و خورشید مفتخر به تلالو وجودش...


 
اردی بهشت
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

اردیبهشت را می شود یک گوشه تکیه زده به دیوار نشست، پاها را جمع کرد توی بغل و آرام آرام عاشقی کرد ...

اردیبهشت را می شود آرام آرام مرد...!

به من باشد می گویم هیچ عشقی نباید توی اردیبهشت تمام شود.هیچ دلی نباید توی اردیبهشت بگیرد.تنگ شود...

اصلا اردیبهشت را باید دوباره از نو عاشق شد...

بهار باید اول جاده دل بستن باشد . اول عاشقی کردن ها...

اردیبهشت را باید کامل عاشقی کرد...

آن زمان که دل و احساست بنفش ملایم است و دنیا عینهو رنگین کمان چند رنگ عشوه می آید و چشمک می زند، اردیبهشت را باید روی دور آهسته زندگی گذاشت و زندگی کرد...

اردیبشهت را باید از پشت تمام شال های نخی رنگی به تماشا نشست...

ملایم ، آرام ، یواش...

دقیقا .." یواش"

 

                                                                                      " مریم سمیع زادگان"


 
نامت،اعتبار زندگی است
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط :

 

    بعضی از نعمتهای خدا را حس می کنیم.

    بعضی را میبینیم.بعضی را درک میکنیم و بعضی را زندگی میکنیم.

چشم را ..گوش را...لامسه و چشایی را ...دست و پا و عقل و درک و هوش را...همه را لمس و درک و حس میکنیم. اما بعضی نعمتها خود خود خود زندگیند. آنها را از محوترین خاطرات تا شفاف ترین لحظه های همین نزدیکی هایت هر ثانیه زندگی میکنی و حتی اگر بخواهی هم فراموشت نمیشود که داریشان.اصلا چرا باید فراموشت شوند؟ مگر می شود فراموش کرد خود خود زندگی را؟

از محوترین خاطرات ایام خردسالی که قدم کوتاه بود و روی شانه های بزرگت جا میشدم و تا زمین فوتبال خاکی شهر همراهت میشدم و غرق در غرور که تو کاپیتان محبوب تیم معروف شهری تا شفاف ترین خاطره همین روزهایم که حتی شنیدن صدایت پشت سیم تلفن آرامم میکند که تا تو با منی زمانه با من است شاید به ظاهر چندین و چند بهار گذشته باشد اما برای من انگار چشم بر هم زدنی است به قد پلک زدن های هنگام دیدنت که سعی میکنم کمتر باشد تا چشمانم محروم نشود از دیدن برق چشمانت موقع دیدار...

این روزها برای تو و از تو و در وصف تو بسیار می نویسند اما برای من همه روزهایی که با خیال تو آغاز شود همه روزهایی که صدای گرمت توی خطوط سیم تلفن چونان چهچهه قناری های عاشق بهاری گوش دل را مست عشق کند همه روزهایی که لبخندت همه جانم را سرشار از شور زندگی میکند روز از تو گفتن است.

تو برای من همانقدر حیاتی هستی که نفس کشیدن برای حیات.

تو برای من همانقدر مهمی که چشم برای دیدن.

تو برای من همانقدر بزرگی که اقیانوس برای دیدن و کوه برای صعود و دشت برای دویدن.

تو برای من همانقدر عزیزی که کودک برای مادر، که معشوق برای عاشق که آب برای تداوم زندگی

تو تنها یک نفر نیستی که بودنش مایه بودنم باشد و مهرش بسته به جانم ..تو معنای بودن منی..دلیل هستی ام..انگیزه تنفسم..امید بالیدنم..قدرت انگشتانم..نای راه رفتنم..مایه نشاطم و تسلای همه خستگیهایم...

تو که هستی انگار پشتم را زاگرس تکیه گاه است و سرم را آسمان پرستاره سایه بان..

تو که هستی ملالی نیست از رعد و برق تند بهاری و باران بی امان پاییزی...تو که هستی انگار چتر خدا رو سرم ایمنم میکند از هر تگرگ و بورانی...

تو که لبخند میزنی انگار خدا در امنیت چشمانت نظاره گر است و کبوتر در آرامش نگاهت آشیان بنا میکند..

تو که هستی حتی به فاصله کیلومتر دور از من ، چنان اعتمادی از حضورت در قلب لحظه هایم جاری می شود که می توانم تا صعب ترین قله ها را یک تنه و یک نفس صعود کنم و حتی دم برنیاورم از سختی سنگهای راه..

تو که هستی انگار تیر محکمی به تنه نهال نو رسته ای تکیه داده باشی، محکمم و آسوده خاطر و فارغ البال و دنیا در دستانم انگار غنچه نو رسته زیبایی است خوش عطر و خوش سیما

نامت، غرور می آفریند و اعتماد به نفس می بخشد وقتی در پاسخ سوال معروف نام پدر: به زبان می رانمت و انگار خون گرمی به رگهایم می دود از نام آرامش بخشت..

بودنت ، صدایت، لبخندت،حضورگرمت، اعتماد به نفسی که بزرگترین هدیه تو بوده به من و قلمی که هرگاه در لابه لای انگشتانم می چرخانمش میراث نیکویت را شکر میکنم همه موهبتهای کم نظیری است که حضرت معبود به من کمترین ارزانی کرده تا باورم شود که دنیا هنوز خالی نشده از مهر و عشق و انسانیت و انسانهای آسمانی...

"بابایی" روزهای خوش کودکی، " رفیق" شیطنت های نوجوانی،" مشوق" قلمفرسایی ها و نوشتن هایم در روزنامه ها و مجله های سالهای خوش دهه هفتاد،" همراه" سالهای خوش دانشجویی،" محرم" تلخ و شیرین سالهای کار و تحصیل و زندگیم...

" پدر" جان همه عمرم ، میدانم که واژه هایم چه کوچک و ناچیزند برای کلمه ای از مهرگستری هایت گفتن ، میدانم که در برابر اقیانوس بیکران عظمت دلت و برای همه دلواپسی ها و حمایتهای پدرانه ات حتی اگر همه بودنم را نثار کنم هییییییییییییییچ نکرده ام که اگر بودنی هم هست زیر چتر بلند دل دریایی ات میسر است و اگر منی هست از تو بودن توست که قدر همه دنیا وسیعی و بی انتها...اما دلم میخواهد با همان اندک کلماتی که هنوز به یاد دستانم مانده بنویسم که تو بی همتاترین موجود آفرینشی...از همانها که خدا وقت خلقتش مشتاقانه "فتبارک الله احسن الخالقینی" نثار خود کرده و هنوز هم که هنوز است کیفور است از چنین خلقت بی مثالی...دلم میخواهد با همان واژه های بی قدر ، بنویسم تا باورم کنی که دنیای من و ما و همه بی حضور تو سیاهی سرد و کسالت باری است که بوی روزمره گی میدهد و خسته مان میکند از تکرار ...

میخواهم بنویسم تا در انعکاس کلماتم روی کاغذ بی جان دلم آرام گیرد به جام جهانگیر جانت...

میخواهم بنویسم تا باور کنم که چون تو هستی زندگی با همه سختی هایش هنوز ارزش زیستن دارد و صعب ترین کوهها با همه سختی هایش  به پشتوانه حضور دستان پینه دار اما پر عظمتت پیمودنی می شود و دلچسب...

به نام پدر مسرورم و به اعتماد حضورش دلگرم و به جرات اعتمادش سرمست...هستم از هستی بی دریغ توست و امیدم به فروغ چشمانت...

خوشحالم که تو برایم تفسیر دیگری از زندگی بودی و انسانیت را در چشمانت تمام نشدنی یافتم و هنوز و تا همیشه شادم از داشتنت و مفتخرم به نامت که در پس نامم اعتبار میبخشد به بودنم.

امروز و هر روز و همیشه مبارک است از بودن تو...ایام با یمن حضور تو مبارک می شود...حضورت بر روزهایمان مهر زیبایی می زند ...

روزت مبارک بابایی گلم