کاش دستهایمان گره گشا بود
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

مردم ایران شهره به عشق اهل بیت و خاندان عصمت و طهارتند و با وجود همه سختگیری های زندگی و شرایط دشوار زندگی اجتماعی و اقتصادی که گاه کلافه شان میکند اما هنوز خیلی هایشان شوق و شور خدمت در مراسم های مذهبی نظیر محرم و صفر را دارند و هنوز متوسل شدن به دامان ایمه و نذر کردن برای رفع بلایا و مشکلات بخش لاینفکی از اعتقادات مردم ماست.و این حلقه ای است که سالهاست به زندگی مردم این سرزمین گره خورده و در جانشان ریشه دوانده و با هیچ ژست روشنفکرانه ای پیپ به دست و عینک به چشمی نمیشود منکر و مانعش شد. همین می شود که از چندین روز مانده به محرم پیر و جوان مهیای سیاهپوش کردن شهر و دیار و کوچه و خیابان می شوند  و در دهه محرم تکیه ها و هییت های عزاداری شور و شوق خاصی میگیرد و هر کس میخواهد به نوعی سهیم باشد در عزای سالار شهیدان...

یکی از سنتهای قدیمی این ایام تهیه و توزیع نذورات مختلف است که عمدتا در پی برآورده شدن حاجتی اجرا می شود و ریشه اش به کهولت فرهنگ و تمدن سرزمین ماست. و از قدیم الایام بوده و هنوز هم هست.هرکس به تناسب وسع و علاقه اش ...و در این دهه به اوج میرسد آنقدر که پا به هر کوچه و خیابانی که میگذری بساط چای و شربت و شیر و انواع غذاهای نذری برپاست .و مردم با شور و ولعی خاص حتی به صف می ایستند تا حتی شده لقمه ای از غذای نذری را به تبرک تناول کنند. و نذری دهنده حس خاص و ناب سبکی و آرامش پیدا میکند بعد از ادای دینش...تا اینجایش کاری حسنه و سنتی نیکوست و واسطه توسل و توکل برای رفع مشکلات و حوائج...

اما آنچه در پی این سنت حسنه مرسوم شده اسراف و تبذیری است که روز به روز دارد شکل ناخوشایندتری به خود میگیرد و دیگر نذری دادن از شکل معنوی اش خارج شده و جنبه تشریفاتی و خودنمایی و چشم و هم چشمی به خود گرفته..چون همسایه ام نذری فلان غذا را می دهد من باید غذای بهتر و خوش آب و رنگ تری تهیه کنم که کم نیاورم! چون فلان فامیل در ظرفهای فلان رنگ نذری اش را توزیع کرده من باید ظرف زیباتری تهیه کنم و به چشم بیایم و.....

و بخش دردناک تر داستان اینکه هر ساله به مناسبتهای مختلف مخصوصا همین ایام محرم هزاران هزار نذری با هزینه های گزاف تهیه و بین مردمی توزیع می شود که خیلی هایشان نه نیازمندند و نه گرسنه! و چه بسیار فقرا و واجب الزکات هایی که لابه لای بوی مدهوش کننده نذورات مختلف از گرسنگی به خود میپیچند و کسی درب خانه هایشان را به دادن ظرفی غذای نذری نمیزند..چه بسیار کودکانی که سال به سال رنگ غذایی گرم را به سفره خود نمیبینند و دراین ایام هم از موهبت و معنویت لقمه ای نان محرومند چرا که من و تو ظرفهای غذای نذریمان را سوار بر خودروی آنچنانی مان به خانه اقوام و خویشان و دوستانی میبریم که اگر از خودمان مرفه تر نباشند در حد مایند و نیازی به این غذای نذری ندارند و غافلیم که در همین نزدیکی ..یک نفر در آب دارد می سپارد جان!

کاش مردم خوب سرزمینم به این درجه از آگاهی میرسیدند که نذوراتشان را به جای یک دهه خاص در کل ایام سال و به جای پخش کردن بین خانواده و بستگان متمول خود به دست نیازمندان میرساندند.کاش میشد همان دیگ برنج و حلیم و آش را سوار ماشینی کنیم و ببریم به یکی از محلات دورافتاده به یکی از کوره پز خانه های اطراف شهر..به یکی از روستاهایی که حتی مردمش برق و آب ندارند و از ابتدایی ترین امکانات زندگی محرومند..کاش میشد لذت ادای نذر را با سیر کردن شکم کودکانی که خیلی وقت است طعم خوش غذای گرم را از یاد برده اند حس کنیم و آن وقت شب با آرامش سر بر بالین بگذاریم...

کاش میشد دلهایمان کمی سخاوتمند شود ...کاش دستهایمان گره گشاتر می شد...


 
آغامحمد خان بیاید کاش
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

 

در کوچه ها طوفان بیاید کاش

شن باد خون افشان بیاید کاش

وقتی حیایی نیست در چشمی

آغا محمدخان بیاید کاش

      

                                                           محمدعلی جوشایی شاعر کرمانی


 
کاش حسینی باشیم نه متولی حسینیه ها
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

 

کوچه ها سیاهپوش و تکیه های عزا که برپا میشود، بوی اسپند و کندر که راه میفتد خبر از فرا رسیدن ایامی میدهد که آغشته به نوای محزون شهادت خون خداست.شهادتی که سیاه نیست و سرخ است.شهادتی که از سر عجز نیست که از سر عزت و توانمندی است و به خاک افتادن نیست که از خاک به اوج رسیدن است.

محرم، هنگامه عروج مردی است که جان و مال و خاندانش را با همه وجود تقدیم ایستادگی و حقانیت دینی میکند که باورش دارد.جانی را که می تواند در رفاه و راحتی بیعت با حاکم جور بگذارد میدهد تا ستونهای اسلام حفظ شود. می میرد اما دست دوستی به سوی کسی که میخواهد دین و خدایش را با زر و زیور بخرد دراز نمیکند.

و آیا محرم و عزاداری که ما با همه شور برپا میکنیم نیز از چنین رسالتی آگاه است؟ آیا همه جوانانی که از هفته ها قبل با شوق و ذوق در کوچه ها و خیابانها به برپا کردن علم و کتل و تکیه مشغولند هم میدانند حسین که بود و چه کرد؟ آیا همان موسپید کرده های دنیا دیده ای که از یک ماه قبل دیگ های نذری را آماده کرده و کیسه های برنج و گوسفندهای پروارشان را قطار کرده اند تا عطر نذری شان ده کوچه آنورتر را هم مست کند می دانند که امام حسین با لب تشنه شهید شد تا دین، حفظ شود؟
میدانند که پیامبر و اهل بیتش اگر کودک همسایه گرسنه بود سر سیر به زمین نمیگذاشتند؟ میدانند و ظرفهای غذای نذریشان سر از خانه اعیان و بالانشین ها سردر می آورد؟


آیا مداحانی که با شور و حرارتی گاه عجیب و غریب عربده از مظلومیت حسین و عباس سر میدهند و با کلمات و واژه های عجیب و غریب میخواهند شور و حرارت مجلس خود را به اوج برسانند میدانند منش حسین چه بود و متانت و انسانیت در مکتب حسینی چه جایی داشت؟ آیا حقیقتا در روش و منش آنها ایمان و حقانیت حسین و اهل بیتش پر رنگ تر است یا اسکناسهای سرخ و سبزی که از جلسات دهه محرم نصیبشان می شود؟

آیا سخنرانان و وعاظ این ایام که از مصایب رفته برخاندان عصمت و طهارت داد سخن سر میدهند هیچگاه کوشیده اند بخشی هرچند اندک از وجودشان را به رنگ علوی و حسینی دربیاورند یا اینکه مصداق: توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند هستند؟

آیا همه جوانان خوش رنگ و لعاب امروزی که آهنگهای رپ و آنچنانی  دیروز توی ماشینهایشان امروز جایش را به صدای نوحه داده و وقتشان را به جای سر گذرها و خیابانها این روزها در تکایا و هیئتها میگذرانند حاضرند تنها ساعتی از عمرشان را مانند حسین و اصحابش به وارستگی و تدین و انسانیت سپری کنند؟

آیا هیئتها و مساجدی که هر سال هزینه های آنچنانی صرف بزرگ کردن علم و کتل و تجهیز شدن به سیستمهای صوتی آنچنانی و به کار گرفتن مداحان آنچنانی با هزینه های گزاف میکنند ساعتی تنها به دور از هیاهوی ظاهرسازی و خود نمایی های محله و کوچه و شهر سر بر سجده تواضع برده اند تا حسین در دلهایشان حلول کند؟

این روزها که فریاد تظلم خواهیمان برای امام شهید به آسمان میرسد و شهرهایمان از تظاهر و ریا سرشار است کاش اندکی آن طرف از تکیه و مسجد محله سری به خانه های سرد و بچه های گرسنه بزنیم تا ببینیم که واجب چیست و درد کجا انباشته شده؟ شاید یادمان بیاید که امام حسین مظلوم  و عطشان و دست و پا بسته  واسیر و الکن نبود.حسین فریاد سرخ بر سر حاکمیت سیاه بود.حسین با آگاهی و علم و عشق جان را پیشکش برپایی دین کرد ولی ما هنوز بعد از دو هزار سال با ناله و فغان او را موجودی اسیر و ناتوان معرفی میکنیم.کاش نیمی از توان و انرژیمان را صرف شناساندن حسین واقعی و حرکت در مسیر حسینی شدن می کردیم.

کاش حسینی می شدیم نه متولی حسینیه ها.


 
ترنم باران در ترانه شاعر مهربانی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

 

از جلد ساده و قدیمی کتاب مه در مه در کتابخانه مادرم نامی در ذهنم نقش بسته بود و شعرهایی که به دل می نشست.جور دیگری بود، در میان کلمات گاه سنگین غزل حافظ و مثنوی مولانا و بوستان و گلستان شیخ اجل روانی و سادگی کلماتش جور خاصی دلچسب بود.بارها و بارها همان یک کتاب را خوانده بودم تا در کتاب ادبیات سال پیش دانشگاهی با شعری زیبا و تعابیری به یادماندنی نامش در عمق جانم خانه کرد:

 تمام چهارده سالگی اش را در کفن پیچیدم
با همان شور شیرین گونه
که کودکی اش را در قنداق می پیچیدم

.... و آنگاه بود که نام شاعر و نام کوچه دو آبه برایم معنای دیگری یافت وقتی دانستم او هم زاده همان خاکی است که من از آن بالیده ام و روزگاری در کوچه های همین شهر جای قدمهایش رخسار خاک را نوازش کرده و صدایش در کلاسهای همین شهر پیچیده وقتی که انشاهای زیبایش را برای همکلاسیهایش میخوانده است... ودیگر شاعر برایم متفاوت شد از آنان که می شناختم..سهراب و نیما و رهی و مشفق و قیصر...و آنگاه که دانستم قیصر رفیق دیرینه شاعر است انگار پیوند ناگسستنی مهربانی را در لابه لای کلمات جادویی ش بیشتر درک کردم...

وقتی از زبان همکلاسیها و هم اطاقیهای دانشگاه نامش را می شنیدم با غروری خاص می بالیدم که : همشهری من است!  و بعد کم کم شعرهایی که آن قدر لطیف بود که با یک بار خواندن به عمق دلم میچسبید و می شد آویزه زبان و هی تکرار و تکرار و تکرار...گاهی هم که سعادتی دست میداد و دیداری میسر میشد سراپا لاله گوشی میشدم تا با صدای خودش بشنوم طنین مهربانی اش را:

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چقدر با هم بودن خوب است

 

 

 

حالا که آمده ای

پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می آیم

خودت به من آموخته ای

برای دیدن دریا

دلی و

دیگر هیچ

دانشجو بودم که روزی تلخ خبر کوچ قیصر شعر ایران آفتاب را تیره کرد و شاعر در سوگ و کلماتی که شانه هایشان درد میکرد شد حاصل آن سوگ که هنوز بعد سالها وقتی میخوانمشان دلم درد می آید :

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد،

فقط می گوید: کو کو...

 

حالا که رفته ای دل دلیل می آورد

وعشق گریه میکند

با این همه جای خالی ات پر نمیشود

نه با خیال و نه با خاطره

 


حالا که رفتهای
بهانهی خوبی است
«شب، سکوت، کویر»
فقط صدای این هقهق را
کم کنید

 

و کم کم شاعر بخش مهمی از زندگی من شد..تک تک کلماتش به محض تولد می رفت و می چسبید به عمق جان..کوچه ای که از روی رودخانه نوشته بود...پلی برای خواب.....هنوز فرصت هست...هوای حوصله ابری است...مهربانی و...مهربانی و مهربانی....

وقتی طنین صدای گرم خسرو شکیبایی نازنین در شعر زیبای مهربانی اش پیچید دیگر برایم مظهر مهربانی بود و عشق و محبت...شاعر را حالا به شاعر مهربانی میشناسم و به صدایی که به گرمی می خواند:

زیبا...زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا

زیبا...

زیبا

هنوز عشق

                 در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

                                               با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

                                         در تندباد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

                                      احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

                                   یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

                              من سبز می شوم

 

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

                                   بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                        بچرخانم

                                 بر حول این مدار

 

زیبا

 زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

                                           آغاز کن مرا...!

 

و من به تعداد ثانیه های عمرم تک تک کلمات این شعر را نوشیده ام و من هر بار بغض کرده ام و من هر بار گریسته ام و من هر بار بیشتر از بار قبل به موزونی و ایجاز و حس لطیف و عمیق پنهان در کلمات این شاعر مهربان عاشق حسرت خورده ام ....

و هنوز هم می گوید و می نویسد و می سراید و هنوز هم پر است از مهربانی وافری که در پس پرده چشمانش خانه دارد و هنوز هم یادش میماند که وقتی میبیندت با همه وجود لبخند بزند و بگوید:

حالاکه آمده ای

همین یک کلمه کافی است

آمده ای

 

و چه افتخاری است برای من که زاده شهری هستم که مفاخر بیشمارش شهره خاص و عامند و  چه سعادتی از این بالاتر که فرزندی به بزرگی و برومندی محمدرضا عبدالملکیان هم زاده همان خاکی است که من در آن بالیده ام..و چه افتخاری برای من بالاتر از اینکه نام خودم را به دنبال نامش سنجاق کنم و بگویم: من هم نهاوندی ام. همشهری استاد عبدالملکیان...

محمد رضا عبدالملکیان تنها یک شاعر خوش قریحه خوش قلم خوش سخن نیست او انسانی است بزرگ تر ازآنچه بتوان تصور کرد.انسانی که در قالب تن نمی شود گنجاندش..انسانی برای همه عصرها و نسلها...انسانی آزاده..مهربان..عاشق..وارسته و بی نیاز ...یادواره ای اگر برپا می شود و تکریمی صورت میگیرد برای آن است که به حد بضاعت ادای دین کنیم به مردی که چندین نسل با شعرهایش زندگی کرده است وگرنه حکایت ما و گرامیداشت مقام و شخصیت شاعر مهربانی حکایت پیرزنی است که به بازار رفته بود با دوک نخ تا یوسف بخرد!

استاد مهربانی...امپراطور خلق عشق در جان کلمات ...افتخار میکنم به نهاوندی که نامم را در کنار نام بزرگی چون شما قرار داد و افتخار میکنم که آنکه سعادت شاگردی تان و سعادت شنیدن اشعار زیبا از قریحه بی همتایتان را داشته ام و به خود می بالم از این مصاحبت....

سرتان سلامت ...دلتان خوش...آتش عشق در قلبتان همیشه شعله ور...عمرتان دراز باد


 
جنگی که رویاهای کودکی ام را خونین کرد
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ : توسط :

 

هرقدر که تابستان و گرمایش خاطره های خوش دوران کودکی ام را پیش چشمهایم زنده میکند و پرتاب میشوم به لی لی بازی و خاله بازی توی حیاط بزرگ خانه مادربزرگ و کیف میکنم از گاز زدن هلو و شلیل خوشمزه و آبدار و گیلاسهای سرخ را به پشت گوشهایم گوشواره میکنم و شادمانه دست دوستانم را میگیریم و عمو زنجیرباف میخوانیم آنقدر که نفهمیم چطور شب شد؟ و شب که میشود توی حیاط آب پاشی شده و کنار سماور قل قل کنان مادر و عطر چای دارچینش و شبها خوابیدن روی پشت بام و شمردن ستاره های بی شمار آسمان زیبای شهرم....

هرقدر اینها حال دل را خوب میکند و خاطرات تابستان را ماندگار...خاطره آخرین روز تابستان و روزهای پاییزی بعد از آن که تا سالها سنجاق شده بود به زندگی مان و کودکیمان را پر از ترس و جیغ و التهاب کرد هنوز هم دل را ریش میکند....از آن روز سی و یکم شهریوری که صدای اولین خمپاره خواب بعداز ظهر ایران را پریشان کرد تا سالها بعد که به تدبیری این کابوس تمام شد من و هم نسلانم روزهای آغاز کودکی مان را در ترس گذراندیم ..از رنگ پریده مادر موقع شنیدن صدای گوینده رادیو که میگفت: صدایی که هم اکنون می شنوید به معنای آژیر قرمز است لطفا سریعا به پناهگاهها مراجعه کنید...یاد گرفتیم آژیر خطر یعنی ترس، یعنی خطر، یعنی فرار..و ما در خیالات کودکانه مان به چادر مادر که محکم ترین دیوار دفاعی دنیا بود پناه میبردیم و چه عطر خوشی داشت امنیت آغوشش حتی وقتی خودش لبریز از ترس بود برای امنیت جگرگوشه هایش!

یاد گرفتیم که خانه با همه امنیتش گاهی محل خواب و آرامش نیست.گاهی باید خانه را گذاشت و گریخت.مهم نیست به کجا؟ روستا..پناهگاه..زیر زمین خانه و...هرجا که بشود نمرد! بشود دیرتر مرد!

یاد گرفتیم که مدرسه با همه شور و هیاهوی دوستان و همکلاسیها گاهی می تواند حتی به اندازه گاز زدن یک سیب موقع زنگ تفریح هم امن نباشد.گاهی باید در پناهگاه تاریک مدرسه با نور چراغ گردسوزی که خانم معلم روشن میکند امتحان داد و مشق ها را هم در خانه با نور چراغ انگلیسی نوشت ..تا نکند نوری به بیرون درز کند...آن روزها وقتی می نوشتیم: بابا نان داد مطمئن نبودیم که فردا بابا از جبهه سالم خواهد آمد که نان بیاورد یا نه؟

نسیم پاییز سال 59 مثل این روزها پر از شور مدرسه رفتن و هیاهوی خوشحالی بوی ماه مهر نبود..نسیم آن سال بوی باروت میداد و عطر خون! آن سال ها به جای قاصدکهای زیبایی که خبر پاییز را می آوردند تابوتها روی دست مردم شهرم خبر خزان میداد..آن روزها خنکای هوا به جای عطر سیب زرد به خوش رنگ و بوی شهرم ، بوی خون و گلوله و اشک آور میداد وقتی محکم روی قلندوش پدر میرفتیم تا پناهی امن برای ما بجوید که دیرتر بمیریم.که نمیریم!

آن روزها را با اشک چشم مادرانی که هر بار با دست و دل لرزان سروهای خانه شان را بدرقه میکردند و تا دفعه بعد که عزیزشان بیاید هزار بار جان میدادند به یاد دارم..آن روزها که سر هرکوچه ای حجله ای بود و بر آن حجله عکسی و در آن عکس جوانی که همه امید یک مادر بود...

پاییز و زمستان و بهار و تابستانهای بعد هم هنوز خزان بود...هنوز هم لالایی شبهایمان صدای ضد هوایی بود و رادیو جغد شومی که جز خبر مرگ و میر چیزی در گلو نداشت و ما میدانستیم که هر بار آژیری میزند باید فرار کرد...

صف نفت و کپسولهای گاز و خانه های نیم سوخته و حجله های آراسته و صدای شیون هایی که هر چند روز یکبار از یکی از خانه های شهر برمیخواست دردناک ترین خاطره های قشنگ ترین سالهای زندگی ماست ..سالهایی که غرق در معصومیت بودیم و جز هلهله و شادی و عوض کردن لباس عروسکهایمان چیزی از دنیا نمیخواستیم.

نمیدانم چرا جنگ شد؟ نمیدانم کدام سنگ دلی دلش آمد کبریت به خاطره های دلچسب من و همه هم سن و سالهایم بزند؟ نمیدانم کدام بی رحمی دلش آمد پدر فرزانه و مهدیه و مریم و زهرا و فاطمه و طیبه را با خودش پیش خدا ببرد و دیگر پس نیاورد ؟ نمیدانم چطور دلشان آمد شکسته شدن دل مامان ملوک و همه مادرهای منتظر را ببینند وقتی بعد از سی و چند سال هنوز نام شهید دلش را آتش میزند و این آتش انگار هرگز سر خنک شدن ندارد؟

نمیدانم چطور دلشان آمد آن همه مرد و زن بیگناه سردشت را تا چندین نسل بعد از گاز خردل چنان مست کنند که یارای نفس کشیدن برایشان نماند؟ نمیدانم چطور دلشان آمد هزاران هزار لاله به خون بغلطند و گلزارهای شهدای ما پر از درد شود به گاه قدم گذاشتن؟ نمیدانم چطور دلشان آمد بعد از سی سال هنوز استخوان و پلاک از در و دیوار این سرزمین ببارد و هنوز داغ دل مادرهایی که سالها چشم به راهی را چون شوکران نوشیده بودند تازه شود به دیدن گورهای دسته جمعی و یادگارهای تکه پاره از جوانانی که سرپا فرستادند ودر کفن برگشت؟

نمیدانم کدام بی رحمی با من و همنسلانم چنین کرد و نمیدانم چه بخواهم از خدا برای مسببین این همه سال درد کشیدن هایمان اما...اما آنچه که این روزها آتش به باروت همه خاطرات تلخ ما میزند یادآوری آن روزهای تلخ با رنگ و لعاب گرامیداشت و تجلیل است که درکنارش نان به نرخ روز خورهای متظاهری قامت افراشته و مدعی جنگ و جنگاوری شده اند که وقتی برادران و پدران و عزیزان ما بر خاک می غلطیدند حتی دستی بر آتش نداشتند و به وقت تقسیم غنایم سهم خود را ازمیز و مقام برگرفتند و بعد هم دکمه یقه ریا بستند و تسبیحی و انگشتری و تظاهری به گرامیداشت یاد شهدا...

این روزها دلم عجیب گرفته...خجالت میکشم از نگاه کردن به چشمان پر از حرف حاج محمد ابراهیم همت به صلابت چشمان عباس بابایی به نگاه محجوب مهدی زین الدین..به چشمان خندان حسین خرازی...به چشمان پر حرف مصطفی چمران...خجالت میکشم که چه بد وارثانی بودیم برای خون به ناحق ریخته شده نوجوانان ده یازده ساله ای که شناسنامه ها را دستکاری میکردند تا بروند زیر مین بخوابند تا خواب من و همکلاسیهایم آشفته نشود..خجالت میکشم که محمدحسین فهمیده به جای بازی با همسن و سالهایش باید نارنجک به خود ببندد و زیر تانک برود تا آقازاده ها در پنت هاوس های میلیاردی آنور آبیشان به خوشی های حلال و حرام مشغول باشند و پدرهای مقدس مآبشان اینجا به جمع آوری غنایم زیر علم دین و خدا و شهید مشغول!

این روزها طنین صدای ممد نبودی ببینی  عجیب حال دلم را خراب میکند ...جایت خیلی خالی است محمد جهان آرا....جایت در خرمشهر خالی است ...جایت خالی است که جلوی مسجد خرمشهر بایستی و فریاد بزنی چرا این شهر هنوز این قدر محروم است؟چرا خرمشهر را فراموش کرده اید؟

این روزها دیدن یادواره ها و گرامیداشت ها یکسره برم میگرداند به بغضی که سی سال است در چشمهای دوستانم خانه کرده وقتی از بابا می گوییم و آنها به عکس بابا روی دیوار خانه ها دلخوشند و جایی که هیچوقت هیچوقت هیچوقت پر نشد..این روزها دلم تنگ می شود برای جوانهایی که بی گناه به خون غلطیدند تا ما بمانیم .ما ماندیم اما حتی نامشان را از یاد بردیم.ما ماندیم و با بی تدبیری مان با ریاکاری و تظاهرهایمان تصویری از شهدا در ذهن نسل جدید ترسیم کردیم که سزاوارشان نبود...ما ماندیم اما جانشینان خوبی برای آن سروهای راست قامت نبودیم...ما ماندیم اما کاش نمی ماندیم.

مرگ برجنگ...مرگ بر آن اخطاپوس بی رحمی که همه کودکی و روزهای خوش ما را بلعید و بغضی تمام نشدنی بر گلوی مادران و پدران این سرزمین نشاند..مرگ بر جنگی که اطاقهای آسایشگاه ثار الله را پر از کبوترهای پر و بال شکسته کرد..مرگ بر جنگی که تمام نمی شود.....