خانه سبز
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

به بهونه دوستی که داره اسباب کشی میکنه به خونه جدیدش یهو و بی اراده پر می کشم به اسباب کشی های زندگیم....

بچه که بودم شاید چندین و چند بار ناچار شدیم از یه خونه به خونه دیگه نقل مکان کنیم..من از اون اسباب کشی ها فقط خونه جدیده رو یادمه که کلی ذوق داشتیم که کدوم اطاق مال من و آبجی کوچیکه س و محله ش چطوریه و از همه مهمتر اینکه همسایه هامون بچه همسن و سال من دارن که همبازیم بشه یا نه؟ یعنی مامان اونقدر مرتب و بی صدا همه چی رو بسته بندی می کرد و بار میزد و می رفتیم و می چید که من جز تصویر یه خونه آماده و چیده شده هیچی از اسباب کشیهای بچگیم یادم نمیاد!

یه کم که بزرگتر شدیم وقتی قرار شد از خونه ای که یه کم دور از شهر بود بیایم وساکن یه محله خوب توی شهر بشیم من و آبجی کلی غرغر کردیم که ما اینجا رو دوست داریم و جایی نمیایم و از این حرفها...و درست وقتی برای اولین بار پا گذاشتیم توی خونه جدید حس خوبی وجودمو پر کرد ..حس دوست داشتن این خونه..نور و روشنایی که توی خونه پهن شده بود حالمو خوب کرد...و هنوزم اون خونه پابرجاست و هنوزم همون حس خوبو بهش دارم.

دانشجو که شدم وقتی قرار شد برای اولین بار از خونه دور بشم و توی خوابگاه زندگی کنم هیچ تصوری از جایی که قراره برم نداشتم اولین نیمچه اسباب کشی عمرم وقتی بود که با مامان و بابا راهی کوی دانشگاه شدم و توی اطاقی با آدمهایی که نمیشناختمشون هم اطاق شدم ..و یه زندگی جدید شروع شد..زندگی با افراد جدید و سبک جدید...تجربه جالبی بود..گاهی تلخ و گاهی شیرین.

اسباب کشی بعدی زمانی بود که برای کار باید راهی یه شهر دور میشدم..شهری در دل کویر..جایی که جز توی جغرافیا اسمشو ندیده و نشنیده بودم و حتی خیالم نمیکردم یه روزی ساکنش بشم..دیار کریمان اولین تجربه زندگی تنهایی من بود..اینجا دیگه نه هم اطاقی بود و نه خوابگاهی..نه همدمی و نه هم صحبتی...هرچند از این اسباب کشی هم به برکت زحمات مامان و بابا هیچی حس نکردم ولی وقتی هواپیما توی فرودگاه کرمان نشست و باد گرم به صورتم خورد یه حس غریب غربتی توی دلم خزید..حسی که اگر چه مردم خوب و خونگرم کرمان نذاشتن طول بکشه ولی خب همراهم بود..تجربه زندگی تنهایی توی یه شهر که کاملا با فرهنگ و سنتهای اهالی کوهستان متفاوت بود خیلی چیزها یادم داد..مستقل شدن و روی پای خودم وایسادن بهترین رهاورد این اسباب کشی بود..اگر چه روزهای اول پر بغض بودم از دوری خانواده م ولی روز آخر با اشک این شهر رو ترک کردم چون به خودش و مردمش وابسته شده بودم!

و همینطور ادامه پیدا کرد ..شهر بعدی و اسباب کشی های بعدی...خیال می کردم این دیگه بار آخره...اونقدر مونده بودیم توی اون شهر که حتی حس میکردم خونه خودمه ..موندگار شده بودم ولی قسمت به کوچ بود..باز هم مامان و همه زحماتش...و من که جز نظاره گری خسته و گاهی غر زن هیچی نبودم!

پایتخت شلوغ و پر دود و دم جز خستگی و دوندگی برام چیزی نداشت اما انگار این جا هم مثل همه جاها داره عادت رو نشونم میده..دارم یاد میگیرم که رحل اقامت بیفکنم...ولی نمیدونم چرا هیچ جا جز خونه بابا جز خاک پاک وطن احساس آرامش ندارم..هیچ جا بهم اون حس خوب بچگی رو نمیده..دیگه وقت اسباب کشیا به اهل محل و بچه های همسن و سالم فکر نمیکنم فقط میخوام زود تموم شه زود مرتب شه ...

دیگه حالا اهل کوچه با هم سلام علیک ندارن..گاهی حتی همسایه واحد بغلیتم نمیشناسی! دیگه نمیدونی طبقه بالایی امشب چشماش بارونیه یا حال دلش خوشه؟ دیگه نمی دونی خانم سر کوچه چند تا بچه داره.؟ دیگه جز خودت و خستگیات که شبا میاری تو خونه و با اهل خونه قسمت میکنی چیزی ندارن این خونه های امروز....

ولی کاش خونه هر چی که هست فقط سبز باشه..پر حس شکفتگی و طراوت.

کاش هنوزم میشد اسباب کشی کرد به خونه ای که توش پر نور باشه..اطاقهاش بزرگ ودلباز باشن و پنجره ش روبه حیاط باز بشه و یه حوض و یه باغچه نقلی وسط حیاطش باشه...

وقتی هر از گاهی حیاط و باغچه خونه بابا رو آب پاشی میکنم انگار پرتاب میشم به سالهای خوش کودکی...

چقدر زندگی های ما از صفا خالیه...

کاش دلهامون بی صفا نمونن..

کاش واسه روزی که قراره اسباب کشی کنیم به خونه اصلیمون یه توشه خوب همراهمون باشه..کاش استرس نداشته باشیم بابت اون کوچ...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است....

 


 
من عاشقم به دیدنت از تپه های دور
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

دل  نوشت:

عجیب هنرنمایی می کند با کلمات این "حامد عسگری!"

باورت نمی شود با همان کلماتی که تو شاید روزی هزار بار شنیده ای چنین ترکیبهای بی همتایی آفریده شود که مست شوی و بنوشی و سیراب نشوی و باز.....

امروز هم روز دیگری است..مثل همه روزهای رفته و همه روزهای نیامده دنیا...گرم و کشدار ...شاید فردا روز دیگری باشد..بهتر است به فردا بیندیشم...

 


 
خدا دنیای بی زنجیر آفرید
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

خدا تنها بود.یکی یکی آدمها را آفرید..آدم را و حوا را و فرزندان آنها را...خدا دنیا را پر از آدمها میخواست..دلش زندگی میخواست..شلوغی و همهمه...آدمهای رنگ و وارنگ...و دنیا شلوغ شد و پر از آدمها...خدا دنیا را قشنگ می خواست ..بی زنجیر..بی حصار...

و یکی یکی بنده های خوبش را فرستاد برای آنکه دنیا را قشنگ تر کنند..یکی یکی پیامبرانش آمدند برای راهنمایی..برای هدایت من و تو..برای رسالت..برای زیباتر کردن دنیا..خدا دنیای بی زنجیر می خواست.

از آدم تا خاتم..نوح تا موسی و عیسی...یوسف و ابراهیم و یعقوب و لوط و صالح...همه آمدند تا انسان بودن را معنای دیگری ببخشند تا راه را از چاه بنمایند تا نشانمان دهند آدمیت را...ولی قرار نبود دین هیچگاه زنجیر باشد..

دین راه نجات بود..کشتی رهایی از بند جهالت بود..دین مسیر آزادی را نشان می داد..دین آمده بود تا خدا را نشانمان دهد..تا جاده ای بشود برای پرواز تا آغوش امن خدا..دین چراغ بود نه تاریکی..

و چه زیبا عیسی و موسی و محمد این زیبایی را به تصویر کشیدند...چه زیبا یادمان دادند که خدا منشا همه زیبایی هاست و دین وسیله رهایی از چنگال جهالت..

ای کاش همه چیز همانجور که هزاران سال قبل بود می ماند..ای کاش زیبایی دین با زشتی های سیاست آمیخته نمیشد..ای کاش هر چیزی سرجای خودش بود..ای کاش مردان سیاست متولیان مذهب نمی شدند که مردمی که این طرفی ها و آنطرفی ها را قبول ندارند از دین و همه آنچه وابسته به آن است بیزار شوند.ای کاش همه چیز سرجای خودش می ماند!

روزگاری مدرس قهرمان گفت: سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست..و زیبا میشد اگر همه به اصول و موازین دین پایبند می ماندند و دین همانطور که در زمان محمد (ص) راه رهایی و ریسمان نجات نوع بشر بود برای تک تک مردم ارزش می ماند..ای کاش هیچوقت هیچ جبری چهره دین را مخدوش نمی کرد ای کاش می گذاشتیم هر چیزی سرجای خودش باشد تا لوح پاک و دست نخورده ذهن و اندیشه جوانانمان قشنگ ترین تصویر ممکن را از دین برای خود بسازد و عاشقانه و فارغ از همه اجبارهای ممکن باورش کند و با آغوش باز بپذیردش و فرامینش را آویزه گوش جان کند نه اینکه خستگی سیاسی و اجتماعی اش را ..دلزدگی اش از فلانی و فلانی را دست آویزی برای فرار از دین و فرامینش کند و بخواهد به هر طریق ممکن خود را از هر قید و بندی برهاند و راحت ترین راهش انکار همه آنچه اعتقاد می نامیمش باشد.

تلخ است دیدن تهی شدن و بی اعتقادی و بی خیالی و ولنگاری این روزهای جوانانمان! سخت است دیدن خالی شدن اندیشه و قلب و باورهای نهالهای نورسته ای که تهی بزرگ می شوند و تهی زندگی می کنند و تهی می میرند! کاش میشد کاری کرد..کاش میشد زعمای قوم این درد بی درمان را چاره ای بیندیشند و نگذارند چنین سهل و آسان بنیان های اعتقادی آینده سازانمان دستخوش دعواهای اینوری ها و آن وری ها شود به خاطر منافع دنیا و قدرت طلبی حضرات ...

کاش میشد لوح سفید قلب و روح جوانانمان را جوری بنویسیم که به جای انکار از بیخ و بن ارکان آفرینش و همه باورهایی که از تهی بودن می رهاندشان کمی، فقط کمی زیباییهای دین و مذهب و اندیشه را نشانشان دهیم..کاش متولیان دین در جامعه امروزی زیبا اندیش تر و زیبایی گسترتر بودند تا دیگر جوان ما از خدا و دین تنها یک چهره زشت و ترسناک از ریختن سرب مذاب در حلقوم بی حجابی متصور نبود!

کاش دختر و پسر نوجوان ما دین را تنها در گشت ارشاد و سختگیری های ناظم و مربی پرورشی مدرسه نمی دید و باورش میشد که خالق ، حضرت دوست معشوقی بی همتاست که آفریدگانش را در زنجیر نمی پسندد و خود تاکید موکد برآگاهی و اختیار در انتخاب دارد...

کاش کودکان امروز ما به جای حفظ کردن واژه های تکراری و ملال آور کتابهای بی روح درسی می آموختند که عاشق خدا باشند ..آن وقت نه از ترس نمره انضباط و اخم و تخم ناظم که از سر شوق و عشق نمازخانه مدرسه هایمان پر از فرشته های کوچکی میشد که خدا را می پرستیدند به حق!

کاش همه چیز سرجای خودش بود...


 
اخلاقی که نیست!
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

نمی دونم قدیما چطور بود؟ رفتارها و حرفها و برخوردها..ولی یکی از مشکلات من با جامعه کنونی و آدمهاش ادبیاتشونه..نوع حرف زدن آدمها ...نوع برخوردشون با همدیگه..فرقی نمیکنه دوست یا فامیل یا همکار یا حتی یه عابر پیاده که اصلا نمی شناسیش...یا یه همسایه که ممکنه هر از گاهی تو راه پله خونه ت باهاش مواجه بشی...خیلیهامون هنوز درست حرف زدنو بلد نیستیم! خیلیامون توی حرف زدنهای عادیمون هم با همدیگه دعوا داریم انگار...از هم طلبکاریم! حوصله همدیگه رو نداریم..خسته ایم..کلافه ایم..مشکل داریم و....و نتیجه همه مسائلی رو که ربطی به مخاطبانمون نداره رو سر اونا خالی میکنیم! آقای همکار توی خونه ش مشکل داره میاد سر تو داد می زنه..خانم همکار با مادر شوهرش دعوا کرده میاد تو اداره سر ارباب رجوعش خالی میکنه..آقای رئیس نتونسته فلان مشکلشو با بالا دستی خودش حل کنه میاد به اولین نفری که میرسه گیر میده و یه جوری خودشو خالی میکنه...آقای کارمند بانک اجاره خونه ش عقب افتاده یا با صاحبخونه ش دعواش شده اولین مشتری رو که میبینه هر چی حرص داره میریزه سر اون و خودشو تخلیه میکنه! خلاصه هر کس به طریقی زورش به هر کی برسه سعی میکنه مشکلات و کاستیها و ناراحتیهاشو جبران کنه...

اکثرمون حتی از یه لبخند تصنعی از یه حسن خلق ظاهری و دروغکی عاجزیم! خیلیامون حتی نمیتونیم جواب منفی و نه و رد رو درست و مودبانه به مخاطبمون بدیم..فکر میکنیم طلبکار بودن و رک بودن و بد حرف زدن یه هنره که فقط ما ازش بهره مندیم و اگه نداشته باشیمش جا می مونیم توی جامعه...فکر میکنیم مخالفت کردن با عالم و آدم یه نوع هنره یا یه سلاح که اگه بهش مسلح نشی کلاهت پس معرکه اس! و این خیلی بده

آداب اخلاق و انسانیت رو اکثرمون از یاد بردیم..حتی بلد نیستیم به بزرگترمون احترام بذاریم به همنوعمون کمک کنیم...به کوچیکترا چیزی یاد بدیم...تهی شدیم از اخلاق و ادب و معرفت...سر چهار راهها اگه کمی پشت چراغ قرمز بمونیم اگه ماشین جلوی ناغافل خاموش کنه و دو دقیقه معطل بشیم دستمون رو میذاریم روی بوق و هر از دهان مبارکمون دربیاد بار اون بیچاره ای می کنیم که ناخواسته اون وسط خاموش کرده....اونقدر به تلخی و کلام سرد و بی ادبی عادت کردیم که اگه یه روز سوار یه تاکسی بشی که راننده ش جواب سلامتو با احترام بده و مودبانه و با روی خوش باهات رفتار کنی تعجب میکنی که حتما ریگی تو کفششه! چقدر تلخه این زندگی خالی از اخلاقیات!

و بچه های ما و نسل فردای ما دارن توی شرایطی بزرگ میشن که از توی خونه تا خیابون و مدرسه همش رفتارهای تلخ می بینن، فحش و بی احترامی می شنون و مهربونی براشون انگار یه واژه محجوره!

این بچه ها چطور میخوان محبت کردن رو یاد بگیرند؟ چطور می خوان ادب و احترام رو تجربه کنن؟چطور میخوان با اخلاق و مروت و انسانیت آشنا بشن و یه آدم بار بیان؟!

کاش توی درسهای ریز و درشت و جورواجور مدرسه ها توی کتابهایی که هر سال عوض میشن کمی هم اخلاق یاد بچه هامون میدادند..کمی هم مهربونی..کمی هم مروت..انصاف...احترام به همنوع...کمک به دیگران...اونوقت دیگه کسی توی خیابون از صحنه یه دعوا فیلم نمی گرفت به جای کمک کردن! دیگه جمعیت برای دیدن یه صحنه تصادف ازدحام نمی کرد به جای یاری رساندن و دیگه خیابانهای ما شنوای حرفهای رکیک راننده های خشن و خسته و عجول نبود...

کاش میشد جور دیگه ای زندگی کرد...کاش میشد مهربانی را بیاموزیم.


 
دنیای خالی
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،

دنیادارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت ...

 

 "لیلا کردبچه"


 
خدا قوت قهرمان
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

   وقتی رنج کشیده باشی وقتی سالهای سال تلخی و خون و گلوله و خمپاره را روی سنگفرشهای شهر و خیابانت تحمل کرده باشی وقتی جوانهایت را  یکی یکی به دل سرد خاک سپرده باشی به دلیل جنگ، وقتی سالها تلخی و محرومیت و دردهای پس از جنگ را تحمل کرده باشی با شهرهایی ویران از جنگ،و دم برنیاورده باشی..وقتی به کشور پر از استعداد و توانمندی ات برچسب جهان سوم زده باشند تنها به خاطر اینکه به خاطر ظلمهایی که بر تو رفته نتوانسته ای خوش بدرخشی در عرصه های مختلف جهانی، وقتی دنیا تو را به نام تروریست و عقب مانده و متحجر بشناسد نه بازمانده کورش کبیر و داریوش و امیر کبیر و قائم مقام فراهانی،وقتی استعدادهایت ناشناخته بمانند در این خاک و یکی یکی راهی سرزمینهای ناشناخته شوند برای بالندگی اندیشه هایشان، وقتی هنوز پر از درد و غم باشد کوچه پس کوچه هایت وپر از فقر و توسعه نیافتگی و بیکاری و هزار درد بی درمان، آن وقت است که دلت هوای تازه می خواهد..دلت شمیم امید میخواهد دلت یک نفس زندگی می خواهد ..یک اتفاق خوب..یک خبر خوش..یک روزنه امید...

و به دنبال این اتفاق و این امید سالهاست منتظریم...از ابتدای دولت اصلاحات امیدها جوانه زد ...باور کردیم که دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...تازه داشت حال دلمان و زخمهای بعد از جنگ و سازندگی بهبود میافت که باز هم 8 سال رکود و توقف همه حال خوبمان را خراب کرد! و باز انگیزه ها از دست رفت..و باز امیدها ساکت و صامت ماند...یعنی باز هم امید جوانه خواهد زد؟

و در پی سختی های بسیار باز هم کسی آمد که وعده اول و تاکید محکمش بازپس گیری حقوق ملت ایران بود..ما که نا امید بودیم ولی میگفتند فردا روز دیگری است...قول داد و ماهها چانه زنی شروع شد...

حالا فصل درو رسیده..و محصول تلاش 12 ساله را برداشت می کنیم.

آنقدر تلخی و محرومیت کشیده بودیم که باورمان شده بود زندگی تا آخرش همین است که هست و هیچ اتفاق تازه ای نخواهد افتاد..باورمان شده بود ایران تا ابد با محرومیت و تلخی گره خورده و هیچ روزنه ای قرار نیست در سرنوشتت گشوده شود و....

اما مردانی از این سرزمین برخاستند که یادمان دادند که فصل اتفاق های تازه از راه رسیده است..باورمان را بعد از سالها نا امیدی تغییر دادند و نگاهمان را از تلخی و سردی به نور و روشنایی رساندند...

مردانی به تمام معنا مرد...مردانی که نترسیدند از شکست..نهراسیدند و خسته نشدند از خارهای راه..کم نیاوردند از کارشکنی ها و نمی شود ها و نمی توانند ها...و حرف زدند و حرف زدند و حرف زدند....آنقدر که همه دنیا به ایران و ایرانی سر تسلیم فرود آورد و بلاخره " نه " ها به " آری" تغییر کرد..

حسن روحانی به وعده اش عمل کرد و گام نخست را در لغو تحریم ها برداشت و تیم ایرانی به سرکردگی مرد شماره یک ایران محمدجواد ظریف این گام را تثبت کرد..او ثابت کرد که ایرانی می تواند و در لغت نامه اش نتوانستن و شکست هیچ معنایی ندارد...

ظریف با لبخند همیشگی و اراده وصف ناپذیرش شکست را از واژگان مردم ایران حذف کرد و یادمان داد برای رسیدن به هدف دلی دریایی باید و عزمی خدایی...

او و مردان سختکوش همراهش راهی را هموار کردند که در باور همه ما مسدود و غیر قابل دستیابی جلوه می کرد ولی این مردان مصداق بارز خروش قطره ها شدند و سنگهای سخت را هم شکافتند و موفقیت را برای ایران به ارمغان آوردند..

ایرانی که باشی و تلخی و سختی کشیده باشی می فهمی چه حسی دارد این غرور وصف ناپذیر و این موفقیت ..

و ما می دانیم که امروز سرآغاز روزهای خوش آینده و خبرهای خوش برای ایران و ایرانی خواهد بود...

و ما باور داریم که ایران به قله های موفقیت خواهد رسید به امید خدا و به پشتوانه این مردان مرد ...

خدا قوت آقای دکتر ظریف ...

دلتان همیشه شاد و سربلندی همراه همیشگی تان


 
تقدیرم را به بودنت مقدر کن
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

      تورا به اسمهای زیبایت که صدا می زنم حال دلم خوش می شود:

       یا حبیب

       یا ستار

       یا غفار

       یا رحیم

       یا رحمان

       یا کریم

       یا انیس

       یا وفی

      یا قادر

      یا مستعان....

       تو که باشی به هر نامی که صدایت بزنم حالم رنگ نام تو را می گیرد و دلم سبز می شود به بودنت.

    تو که باشی ، دستم را که گرفته باشی پرنده دل در آسمان بودنت پر می کشد و لبریز می شود از هوای نفس هایت و دیگر هیچ دردی بی درمان نمی ماند.

می دانم که آن بالا با همه گرفتاری هایت با همه مشغله های آدمهای رنگ و وارنگت..با همه یا رب های گاه و بیگاهی که به درگاهت می رسد حواست حسابی به من هم هست..به منی که شاید خیلی وقتها حواسم از تو پرت شده...

می دانم آن بالا وسط همه تلخی های بی حد و حصر من و امثال من ..وسط همه ناسپاسی ها و پیمان شکنی هایمان ...وسط همه ناشکری ها و قدرنشناسی هایمان هنوز هم دلت برای بهبود حالم می تپد..برای بهتر شدن من و همه بنده هایت خودت روبه قبله امن یجیب می خوانی ...میدانم که میخوانی...

میدانم حتی همه لحظه هایی که دل میکنم مثلا از تو..قهر میکنم..اخم و تخم میکنم و عهد میشکنم تو هنوز هم آن بالا نشسته ای و می گویی : ادعونی استجب لکم...

می دانم که میخواهی بخوانمت...حتی نخوانده هم اجابت می کنی..می دانم ...خوب خوب...

این حرفها را خوب می دانی من برای تسلای دلم تکرار میکنم...تکرار میکنم تا بدانم و یادم بماند وفادارترین عاشق و معشوق دنیایی...یادم بماند که  محکم ترین و امن ترین تکیه گاهی ...بی کلک ترین رفیقی...دلسوز ترین همراهی..جا نمی زنی وسط تلخی ها و سختی های زندگی...به عهدت وفاداری...می مانی کنار همه تلخی ها و بدعهدی ها و بدخلقیهای آدمیزاد هزار رنگ هزار چهره ...

یادم می ماند که وقتی هیچکس نیست تو هستی..وقتی همه هستند تو هستی..وقتی همه تلخند تو هستی..وقتی همه بدعهدند تو وفاداری...وقتی هیچ کاری از هیچ کس برنمی آید تو ملجا و پناه و دردمان و دوایی...

یادم می ماند که بی حساب و کتاب عطا می کنی هر کس را که بخواهی..یادم می ماند که بی آنکه به دلهای سیاه ما بنگری چشمه رحمتت را می جوشانی و بهره مند می کنی و بارانت که می بارد نمی پرسی کاسه های خالی از آن کیست؟

یادم می ماند که ستاری...عیبهایمان را جار نمی زنی...پرده پوشی و خطا بخش و پوزش پذیر...یادم می ماند که انیسی...رفیقی...عزیزی...غفاری...عزیزی...خلیلی...

ببخش ناسپاسی و بدعهدی هایم را که تنها وقت حاجت و عسرت صدایت کردم و وقت خوشی از یادم رفتی ولی تو حتی لحظه های خوشی کنارم بودی و آیت الکرسی می خواندی که چشم زخم نبینم از آدمیزاد دوپا!

چگونه شکر نعمتهایت گذارم؟ چگونه آنی باشم که تو می خواهی و در حد رحمت توست؟

امسال و امشب و امروز تنها یک دعا می کنم: معبود اول و آخرم...همه توام...میخواهم همه وجودم تسلیم محض خواسته های تو باشد..میخواهم آنی باشم که تو می پسندی..مرا لبریز از خودت از بودنت از نفسهایت کن...میخواهم سر ارادت من باشد و آستان مقدست...غرقم کن....

میخواهم من باشم و تو و دیگر هیچ...مرااز بودنت مست کن

میخواهم تلخی ها و نامرادی ها و نامردی های زمانه ات غمگینم نکند..مرا از عشقت روئینه تن کن...

میخواهم جز تو هیچ نبینم و با تو هیچ نخواهم..مرا از وجودت مست و سرشار کن و از دیگران بی نیاز....

میخواهم با تو تا ابد غرق آرامش باشم مرا از غیر خودت بی نیاز کن ..

می خواهم هیچ نخواهم جز تو..مرا در آغوش عشقت مستغنی کن...

خدای مهربانم..امشب مرا در اقیانوس بیکران رحمتت غسل مغفرت بده و تطهیر کن و تنها دعایم را مستجاب کن: حال دلم را آنگونه کن که جز تو هیچ نخواهم و جز تو هیچ نبینم...

 

پی دعا نوشت:

با همه وجودم با همه گناهانم برای همه عزیزانم آرامش و تندرستی و خوشبختی آرزو میکنم و از شما هم همین را التماس دعا دارم...


 
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

این روزها به چهره مردم شهر که دقت می کنی؟ کمی که در صورت و رفتارهایشان دقیق می شوی غم و اندوهی پنهان و آشکار خودنمایی میکند که انگار تمام شدنی نیست..انگارواگیر دارد انگار جهانشمول است...جز کودکان که فارغ از دنیا و دغدغه های روزمره زندگی به خوشی و جست و خیزهایشان مشغولند رنگ شادی و خوشحالی را در کمتر چهره ای می توان دید..انگار حال هیچکس خوب نیست...همه غصه دارند...

با تغییرات زندگی و مدرن شدن و پیشرفت هایی که در زندگی انسانها اتفاق افتاده و از وقتی سادگی و قناعت و زندگی بی تکلف رخت بربست از وقتی سختی های خودخواسته زندگی ها زیاد شد ..تکلف جای سادگی را گرفت و تجمل جای قناعت را ..انگار حال دلهایمان از همان موقع خوب نیست..انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست..خندیدن انگار واژه و مفهومی گم شده در زندگی بشر است و شادی حلقه مفقوده ارتباطات اجتماعی و خانوادگی ما ..گرفتاری ها و مشکلات ما آدمها آنقدر زیاد شده که گاهی از اعضای خانواده خودمان از آنهایی که زیر یک سقف نفس می کشیم غافل می شویم چه رسد به دور دست ها و دوستان و همکاران و...

گاهی فرزند از حال پدر و مادر خبر ندارد و رفیق دیرینه از حال رفیق چندین و چند ساله..گاهی حتی آدمها از خودشان هم خبر ندارند..گاهی آنقدر درگیر کار و گرفتاری می شویم که یادمان می رود چند وقت است خودمان را درست و حسابی در آینه ندیده ایم و صدای دوست نزدیکمان را نشنیده ایم؟

کمی عقب تر از این روزهای سخت ماشینی آن روزهایی که زندگی معنای زندگی داشت..آن روزهایی که خانه ها حیاط داشت و درندشت بود و حیاط ها پر از گل و گلکاری..آن روزها که دغدغه مادرها فقط پخت غذا بود و رسیدگی به بچه ها و گرفتاری پدرها به کسب معاش حلال خلاصه میشد و بچه ها جز بازی و شیطنت کاری نداشتند ...آن روزها که قوت غالب آش و آبگوشت و غذاهای ساده بود و شاید سالی یکی دوبار به زور برنج مهمان سفره ها می شد آن روزها که لباسها پر زرق و برق نبود و کسی ماشین شخصی نداشت و اگر خیلی هنر می کردی و می توانستی چند سالی یکبار به زیارت امام رضا بروی باید سوار اتوبوس میشدی و ساعتها می رفتی تا برسی ولی چنان ذوقی داشتی که انگار بر قالیچه سلیمان سواری و می تازی تا حرم عشق...

آن روزها انگار همه چیز رنگ زندگی داشت..انگار همه چیز سرجای خودش بود...آن روزها خنده ها از ته دل بود و شادیها ماندگار...آن روزها قصه زندگی ها پر از غصه نبود و فکرها پر از محاسبه خرج و دخل و وام و قسط و مشکلات نبود..آن وقتها جوانها نگران کار و درس و مسکن و ازدواج نبودند ...پسر کار پدر را ادامه میداد و دختر به خانه بخت که میرفت کنار خانواده شوهر سالهای سال می زیست و بچه ها در کانون خانواده قد می کشیدند..معنای خاله و عمه و مادربزرگ و پدربزرگ را نه در کتابهای قصه که در زندگی واقعی تجربه می کردند و خنده های از ته دلشان گوش فلک را کر می کرد...

این روزها اگر چه همه جور امکاناتی در اختیارمان است..بچه هایمان از کودکی با آخرین تکنولوژیها آشنا هستند..در کسری از ثانیه حرفهایمان از این سر دنیا تا آن سر دنیا به گوش یکدیگر می رسد ولی باز هم حالمان خوب نیست...با این همه امکانات و تکنولوژِی انگار تنهاتر شده ایم و غریب تر...در میان همسن و سالانمان تنهاییم با همه فضاهای مجازی که برای سرگرمی ساخته ایم حس خوشی نداریم..نمی خندیم..قهقهه نمیزنیم...شاد نیستیم..امیدوار نیستیم...حس خوبی به فردا نداریم...

کاش میشد به جای همه آنچه اسمش زندگی مدرن است و امکانات و پیشرفت خانه کاهگلی و یک کاسه آش ساده باشد و یک دل خوش...کاش میشد هیچ چیز نباشد و عشق باشد و امید و خدا...

کاش میشد دلهایمان خالی از هر چیزی باشد جز مهربانی و امید و انسانیت و عشق...کاش میشد پیشرفت و توسعه نابود نکند حس ناب انسانیتمان را...

کاش میشد بازهم خنده هایمان از ته دل شود و حال دلمان خوش شود به یک تاب بازی کودکانه ..به یک دنبال هم دویدن سرمست و فارغ از خیال...

کاش با همه گرفتاریهایمان یک روز یک ساعت یک لحظه را برای خودمان بود و خندیدن و زندگی کردن اختصاص دهیم..کاش در عمق همه دغدغه ها و مسئولیتها و خستگی هایمان ساعاتی را هم برای دلمان زندگی کنیم...کاش اجازه دهیم که احساس هوایی بخورد..کاش روزنه ای برای تنفس عشق در لابه لای همه شلوغی ها و شلختگیهای این زندگی ماشینی باز بگذاریم و ببینیم چقدر زندگی با عشق میتواند زیباتر باشد...

لبخند را به لبهایمان هدیه دهیم...امید را به زندگی هایمان برگردانیم...در میان انبوه مشکلات زندگی اجازه بدهیم گاهی کودک درونمان پی بازی برود..بدود تا سر کوه....اجازه دهیم گاهی پابه پایش بچگی کنیم..

یک روزهایی ..یک ساعتهایی را برای خودمان بودن اختصاص دهیم..و در آن لحظات اخم و ناراحتی و بغض و قهر و کینه و عصبانیت را برخودمان حرام اعلام کنیم و لبخند را مهمان خانه دلمان کنیم...

کاش گاهی هم سری به خودمان بزنیم...

راستی شما چند وقت است به دلتان سر نزده اید؟


 
یاغی
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

     با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

     عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

    بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

    با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

   موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

   روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

   هر کسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

   کنده پیر بلوطی سوخت ،نه یک مشت کاه

  کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

  یک نفر باید زلیخا را بیندازد به چاه

  آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

: دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

 

                                                                              حامد عسگری


 
وای بر کم فروشان
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

      نهاوند صبور و کهنسالم..این روزها بیشتر از هر کسی دلم برای مظلومیت و محرومیت تو می سوزد..تویی که سالهای سال چونان مادری مهربان و مهرگستر، همه وجودت آغوشی گرم شد برای بالیدن و پروریدن فرزندانی که از خاک تو رستند و در خاک تو بالیدند و از هوای پاکت تنفس کردند و از آب خالصت نوشیدند و همین که به سن بالندگی رسیدند پا بر شانه های کهنسالت نهادند و نردبانت کردند و به اوج رسیدند و خیلی هایشان وقتی که سر غرور بر ابرهای پیشرفت می ساییدند حتی نامت را یادشان نیامد!

اما تو همچنان استوار و محکم ایستادی و بی دریغ ، داشته هایت را نثار فرزندانت کردی و در پایان راه با چشمان خسته ات دعای خیر، بدرقه راهشان کردی ولی اکثرشان حتی رسم قدرشناسی را بلد نبودند! ولی تو سخاوتمندتر از آن بودی که نداشته هایشان را به رخشان بکشی...

سالهاست شهر من و تو از درد نداشتن ها، از درد نبودن ها از درد نخواستن ها زجر می کشد ، سالهاست هیچ دلسوزی در این شهر نیست و اگر هم پیدا می شود، چنانش می کنیم که فرار را بر قرار ترجیح بدهد و برود و باز نگردد! سالهاست از فقدان مدیران لایق، سخنرانی مان گوش فلک را کر می کند ولی همین که به مدیر خوب و لایقی می رسیم یا فراری اش می دهیم  یا همین که می بینیم عملکردش موجب رضایت مردمی و کسب محبوبیتی برایش شده، حسادت ریشه جانمان را می خشکاند و تیشه به ریشه اش می زنیم و می خواهیم به زور هم که شده او را نابود کنیم! و  این تبدیل به سنت حسنه ای! برای ملخ های حسادت شهرمان شده است.

شهر پردردی که نه نماینده مجلس دارد نه فرماندار! این روزها در کش و قوس از دست دادن شهردارش  هم دست و پا می زند ..شهرداری که به اذعان و اعتراف اکثریت قاطع مردم نهاوند توانسته طی مدت تصدی، قدمهای موثری در راستای آبادانی و بهسازی امور شهر بردارد، حالا در دام حسد و زیاده خواهی بازوانش! گرفتار شده است...و به خواست و اقدام تعدادی از اعضای شورای شهر، قرار است به سنت منحوس استیضاح تن دهد و احتمالا بعدش هم به سبک شهرداران قبلی از کار برکنار شود.

در جلسه استیضاح شهردار که روز سه شنبه 8 تیرماه برگزار شد، 5 نفر از اعضای شورا به استیضاح، رای موافق داده و پرسشگران عملکرد شهردار شدند و 4 نفر در قامت مخالفان استیضاح، در کنار شهردار منتخب خود ایستادند و با بهانه ها مخالفت کردند! وطی اقدامی که حداقل در سال های اخیر کم نظیر بوده است در اقدامی اعتراضی، جلسه استیضاح را ترک کردند و با از رسمیت انداختن جلسه مذکور،مخالفت صریح خود را با استیضاح "فرجی فر" اعلام کردند! اما اقدام قابل تقدیرتر اعضای مخالف استیضاح، هشدارو تهدیدشان به اعضای استیضاح کننده ،مبنی بر اینکه اگر بخواهند به استیضاح ادامه دهند، همگی با هم از عضویت در شورای شهر استعفا خواهند کرد! حرکتی که حداقل درنهاوند ما با همه مشکلات و کش و قوس هایی که سالهاست در شورا گرفتارش هستیم کم نظیر است...همانقدر که کارشکنی و سنگ اندازی آن 5 نفری که البته انتظارش را نداشتیم، خلاف شعارهای خوش آب و رنگ روی بنرهای تبلیغاتیشان قدم بردارند ،اسفبار است جسارت و صراحت "صامد جهانیان،صفی خرم آبادی،علی  شفایی و عبدالعلی ملکی"  درخور تقدیر و تشویق است که با وجود مشکلاتی که مواجهش می شوند و هستند ،دچار تردید و تزلزل نشدند و راست قامت کنار شهردارشان ایستادند!

نتیجه این جدال نفس گیر ،هرچه که باشد ، مهم این است که مردم منتخبانشان را بشناسند..و بدانند که آنهایی که صرفا برای بهبود امور شهری راهی ساختمان شورایشان کرده اند اکنون چه می کنند و چقدر به شعارها و سوگندهایشان وفادارند؟

در پی این اتفاقات، روز گذشته امام جمعه شهرمان هم با دعوت از اعضای شورای شهر و با صراحت لهجه همیشگی خود ،خواستار حل و فصل سریع این معادله شد و هشدار داد که در شهری که نماینده و فرماندار هم ندارد در این شرایط برکناری شهردار ،نه تنها اقدام مفید و موثری نخواهد بود ،بلکه تیشه سنگین تری به ریشه شهر خواهد زد و مانع اقدامات عمرانی در فصلی که منتسب به کار و تلاش است خواهد شد.

"عباسعلی مغیثی "امام جمعه ای که به شجاعت و صراحت لهجه مشهور است اعلام آمادگی کرد که حاضر است برای رفع مشکلات و همکاری با شورا در کنار مردم هر کاری که لازم است را انجام دهد. که این اقدام و بیانات اخیر ایشان درخور توجه و تقدیر است. و ای کاش اعضای نهاوندی شورای شهر و آنان که علم مخالفت با شهردار بر افراشته اند کمی از این امام جمعه غیر بومی ولی دلسوز نهاوند بیاموزند و دست از مخالفت های غیر مفید بردارند.

اما در این میانه ماهی گرفتن های برخی عناصر همیشه فرصت طلب، از آب گل آلود اختلافات و آب به آسیاب مخالفان پیشرفت شهر ریختن جای سوال و تعجب دارد! خبرنگاری که می داند رسالت شغلی اش صرفا انعکاس اخبار و رخدادهای شهر، بی هیچ دخل و تصرف و اظهار نظر و سو گیری و جانبداری شخصی است، چرا باید در چنین هنگامه ای به جای تجزیه و تحلیل مناسب و مفید و انعکاس غیر سوگیرانه حوادث ،در رسانه شخصی و فضاهای مجازی اقدام به جو سازی و انعکاس اخبار نادرست کند؟ چرا جلسه نیمه تمام استیضاح شهردار را با تیتر "شهردار در آستانه عزل" علم کرده و موجب نگرانی مردم شهری شود که از خاک و آبش بالیده است؟! اصحاب رسانه چه منفعتی می توانند از برکناری یک مدیر سختکوش و پرتلاش شهری آن هم در نهاوندی که به برکت کوچ نماینده و حسادتهایی که علیه فرماندارش شد حالا دیگر هیییییییییییییچ دلسوزی ندارد؟!  مگر این شهردار، همانی نیست که روز خبرنگار وقتی برایتان جلسه تقدیر برپا می کند و هدیه ها می دهد، مجیزش را می گویید و دور  وبرش را می گیرید و گزارش  خبری اش را در صفحه اول رسانه هایتان درج می کنید که چنین و چنان؟! پس چرا در هنگامه حمایت و سختی ،خود تبدیل به کارشکنانی بدتر از مخالفانش می شوید و تا نیمه شب به جو سازی در فضاهای مجازی مشغول می شوید که چیزی به رفتن شهردار نمانده و پرونده هایش علنی شده و چه و چه وچه؟ ! مگر این که رفتن شهردار و ماندن مخالفانش، شما را به وعده هایی از پیش داده شده برساند که ما و مردم خبر نداریم؟! و کاش مسئولین شهر ما این ملخان گرد شیرینی و این خبرنگار نماها را زودتر و بهتر بشناسند....

مردم نهاوند تفاوت اصل و فرع و سره را از ناسره خوب تشخیص می دهند. حتی قشر کم سواد و عامی کوچه و بازار این سالها دیده اند که چه اتفاقاتی در شهر افتاده و کاملا می دانند که نباید دلخوش کنند به شعارهای دهن پرکن و پر زرق و برق که تنها یک هفته در ایام تبلیغات زیر پوسترهای رنگی و بنرهای تمام قد تبلیغاتی درج می شود ..بلکه باید صبر کنند و ببینند که کدامشان برای رضای خدا و خدمت به خلق خدا قدم در راه نهاده و هیچ وسوسه ای پای اراده اش را برای خدمت به شهر لنگ نمی کند...مردم نهاوند بسیار صبور و زیرک و دقیق، اگر چه کمی دور از حوادث نشسته اند ولی خوب همه چیز را می بینند و رصد می کنند و هیچ حرکت جاه طلبانه ای از نگاه تیزبینشان مخفی نمی ماند ...و تاریخ هم نشان داده که کارشکنان و آنان که برای منافع خود خدمتگزاران شهر را زیر تیغ استیضاح و عزل و استعفا بردند ،ماندگار نشدند و عدم انتخاب و خانه نشینی اعضای معروف و جنجالی شوراهای قبلی، دلیل روشن این مدعاست ..پس امیدواریم اعضای مخالف شهردار  در شورای شهر به فکر فردای خود هم باشند .فردایی که علاوه بر چشم تیز بین مردم و برگه های رایی که دیگر نام شمایان در آن نوشته نخواهد شد ،باید به کسی جواب پس بدهید که از نیت واقعی و ادله اصلیتان برای این مخالفت ها مطلع است و وای بر احوال آنان که برای اندک توشه ای از مال دنیا ، آخرتشان را به حراج گذاشته باشند.

ویل للمطففین....

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →