تهدیدهای ترامپ و خاکی که وطن ماست
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٥ : توسط :

 

از زمان تبلیغات انتخاباتی دونالد ترامپ نامزد حزب جمهوری خواهان آمریکا تا پس از برگزاری انتخابات و برگزیده شدنش به عنوان رئیس جمهور این کشور حرف و حدیثهای بسیار از افکار و برنامه ها و منش و خلقیات او رسانه ای شد که برخی از آنها شباهتهای بسیار به مقام مشابه وطنیمان داشت! از خط و نشان کشیدن هایش و سر مبارک به دیوار فشار دادن برای به کرسی نشاندن عقاید و نظراتش ( حتی به زور!)

و این حرف و حدیثها کم کم رنگ جدی تری میگیرد و در حالی که زمان زیادی از به کرسی ریاست جمهوری نشستن ترامپ نمیگذرد اما گویا قصد ندارد حتی لحظه ای از تهدید و ترساندن کشورهای دیگر علی الخصوص ایران عقب نشینی کند. اقدام عجیب و غیر قابل توجیه جلوگیری از ورود اتباع 7 کشور مسلمان که طبعیتا ایران هم در راس آنهاست به آمریکا،شگفتی جهانی را برانگیخت چنان که حتی مردم و شهروندان آمریکا نیز تظاهراتها و اعتراضهای گسترده ای را علیه رئیس جمهور خود برپا کردند و خواستار لغو این قانون شدند. و حالا در حالی که هنوز آتش آن اقدام نسنجیده فروکش نکرده شاهد خط  و نشان کشیدنش برای افزایش تحریم ها و نادیده گرفتن برجام هستیم که سیاستمداران را در شگفتی و تامل و حتی مردم را در اندکی نگرانی فرو برده است که بلاخره چه خواهد شد؟

با وجود اینکه رئیس جمهور و مسئولین ایران با قاطعیت از عقب نشینی نکردن از مواضع خود و الزام دولت آمریکا به اجرای تعهداتش سخن می گویند ولی ترامپ با ادبیاتی نه چندان شایسته که بیشتر بوی تهدید و از بالا نگاه کردن می دهد میگوید با ایران مهربان نخواهم بود و هیچ گزینه ای از روی میز حذف نشده است و تحریم ها را افزایش میدهم و.... و این گفتار صرف نظر از نوع رفتارهای کشور مقابل و شعارهای مرده بادی که سالهاست سر میدهیم از یک شخصیت دیپلماتیک آن هم از کشوری که داعیه آزادی خواهی و برتری طلبی دارد قابل هضم نیست. ترامپ صرف نظر از شخصیت فردی اش باید بداند که امروز دیگر یک چهره جهانی است و به عنوان رئیس جمهور شایسته نیست از ادبیات توهین آمیز و کوچه بازاری استفاده کند,هتاکی کند.تهدید کند و تلفن را روی همتای دیگر کشورش قطع کند و....

کاش قبل از کاندیداتوری برخی صلاحیتهای اخلاقی کاندیداها هم مورد بررسی و تایید و اصلاح قرار میگرفت...

اما این روی سکه ما هستیم ..مردم سرزمینی که رویاهای شیرین کودکیمان به طعم تلخ جنگ آغشته است و هنوز خوابهایمان بوی باروت و صدای گلوله میدهد..هنوز هر خانه ای اقلا یک قاب عکس با روبان مشکی و هر مادری داغی سهمگین بر دل دارد..هنوز آوارگی و خون و خمپاره را از یاد نبرده ایم و هنوز بعد از سی سال پلاک و استخوان بر دستهای مردم تشییع می شود و این یعنی هنوز داغ های ما تازه است و دیگر این مردم تاب آوارگی و جنگ و داغ تازه ندارند...و این یعنی رسالت مسئولین ما رسالت مدافعان این خاک رسالت تصمیم گیرندگانمان سنگین تر از قبل است...

یادمان نرود که با همه گله ها و سختی ها و انتقادهای گاه و بیگاهمان از مسئولینمان، نمیتوانیم منکر امنیت بی نظیری بشویم که سالهاست به برکت همان خونهای ریخته شده در جبهه های جنوب و غرب و جای جای این کشور ساری و جاری است و امیدواریم مستدام باشد و نگذارد هیچ چشم طمعی حتی به بهانه تهدید و ترساندن به این خاک خیره شود...

 ای وطن ...خاکت دور از تاراج خزان...


 
پلاسکویی که ریخت و انسانیتی که نیست
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥ : توسط :

 

 

آن روز سرد دی ماه که بم فرو ریخت تلخ ترین حس دنیا در جانمان خانه کرد و فردا و فرداهایی که جسم بی جان هموطنانمان یکی یکی از آغوش خاک بیرون کشیده شد حتی اشک هم ماتم گرفته بود. فکر میکردیم بزرگترین فاجعه تاریخ کشور همین است و فرسودگی و کهنگی خانه های بمی های مظلوم علت این مصیبت شد که هنوز دل کرمان را می لرزاند ..ولی تمام نشد و هر سال و هر روز حادثه تازه ای جمعی را به کام مرگ کشاند..تا دوباره دی ماه شد و یک سپیده خونین دیگر از زمستان طلوع کرد.این بار در دل پایتخت مثلا پیشرفته پر از امکانات! ساختمانی کهن که بخشی از تاریخ و فرهنگ این کشور است به کام آتش رفت و در حالی که خیال میکردیم ساعاتی بعد خاموش می شود در مقابل چشمان ناباور میلیونها ایرانی ظرف چند ثانیه فرو ریخت و از پلاسکو جز تلی خاک و دود باقی نماند.چونان که هیچوقت نبوده است...

برج کهنسال قلب پایتخت ظرف چند ساعت سوخت و فروریخت.خسارت مالی غیر قابل انکار این فاجعه آن هم در شب عید برای صدها خانواراگرچه دردناک و غیر قابل جبران است اما درد مرگ مظلومانه قهرمانان آتش نشان بی رنگش میکند.قهرمانانی که باراولشان نیست اینگونه بی ترس و شجاعانه به دل خطر میزنند و بعد هم چون ققنوس در خاکستر عروج میکنند..اما چرا؟ درست است که لازمه آتش نشانی همین رشادت و از جان گذشتگی و ایثار است اما آگاهانه به دل مرگ فرستادن جوانانی که هرکدام دنیایی آرزو و امید دارند  و هر کدام امید و آرزوی یک خانواده اند چیزی جز حماقت می تواند باشد؟

وقتی به تعبیر آقایان مسئول بارها و بارها از ناامنی ساختمان مذکور هشدار داده بودند و وقتی عمق و شدت فاجعه را دیدند چرا باید آتش نشان را به دل مرگ بفرستیم؟ آیا نمیتوانستیم به تخلیه ساختمان بسنده کنیم و با اطفای هوایی آتش درد را درمان کنیم؟ یا نهایتا بگذاریم بسوزد و فرو بریزد تا خسارت فقط مالی باشد نه جانی آن هم این همه انسان مظلوم!

شهرداری و شورای شهر طی روزهای گذشته مدام در بوق دمید که ما هشدار داده بودیم اما نگفت چرا فقط به هشدار کتبی بسنده کرد؟ چرا مثل همه برخوردهای ضربتی اش با تخلفات شهری اقدام به پلمپ ساختمان نکرد؟چرا اقامه دعوی نکرد و کار را به محکمه و قضا نکشاند تا امروز در قلب پایتخت شاهد چنین فاجعه و مصیبتی نباشیم؟

و حالا که فاجعه رخ داده شاهد ژستهای مسئولین روی تل آوار و مصاحبه ها و عکسهای مکرری که بیشتر به ادای دینی فرمایشی میماند تا احساس مسئولیتی انسان دوستانه هستیم که حال دل را دگرگون و مشمئز میکند.

و دردناک ترین بخش ماجرا ما مردمیم.مردمی که از یک آزمون تلخ سر شکسته بیرون آمدیم.مردمی که علی رغم همه تعریف و تمجیدها و ادعای مهر و رافت و انسانیتمان و علی رغم داعیه مسلمانیمان سرافکندگان فاجعه پلاسکو بودیم.با تجمع بی معنا و دوربینهای همیشه روشن موبایلهایمان و عکس گرفتنها و همهمه کردنهای سرخوشانه ای که راه را بر امداد رسانی بست و کار را به خواهش و التماس آنان کشاند تا بتوانند جانی را نجات دهند! نمیدانم آنان که روز پنج شنبه مقابل پلاسکو سلفی گرفتند و پشت دوربین تلویزیون به خانواده و دوستانشان زنگ زدند که سیمایشان را از فلان شبکه نظاره کند چطور میتوانند با وجدان خفته شان کنار بیایند که این رسم آدمیت نبود! گرفتن چند عکس و فیلم و لایک خوردن در فلان شبکه کدام عقده فروخورده را فرومینشاند که به خاطرش ساعتها در خیابان جمع شدید و راه را بر کمک ها بستید و شب هم با کمال بی رحمی عکسهایتان را به نمایش گذاشتید؟

دردها تمام نمی شود وقتی میبینی هنوز هم به امید عکاسی از پیکرهای بی جان در آن حوالی می گردند مردم مهربان! و رئوف و انسان دوست وطن!

پلاسکو در آتش سوء مدیریت سوخت و فرو ریخت و قهرمانان آتش نشان هم با نثار جان خود نتوانستند این آتش را فرونشانند اما دردناک تر آن است که چند روز بعد همه چیز به حالت عادی برمیگردد و آقایان مسئول به پشت میزهای خود، و بازهم باید منتظر ماند تا یک روز صبح خبر فاجعه ای خوابمان را خاکستر کند و دل را ریش...و بلاخره باید هر از گاهی بهانه ای برای بیرون ریختن این همه بغض باشد و احتمالا انتظار بی جایی است سرو سامان گرفتن اوضاع وطن !

اعلام عزای عمومی و ارسال پیام تسلیت و ابراز همدردی اگرچه کار خوبی است اما نوشداروی بعد از مرگ سهراب است وقتی میتوانستیم با علاج حادثه قبل از وقوع نگذاریم داغی بر دل مادری بنشیند و کودکی یتیم شود و خانه ای مردش را در روزهای مانده تا سال نو از دست بدهد...

کاش به جای هر چیزی کمی انسانیت کمی وجدان کمی احساس مسئولیت در رزومه کاری برخی حضرات درج می شد....

کاش ....

 


 
غروب آیت الله
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٥ : توسط :

 

اقیانوس بی انتهای سیاست، مردان و زنان متفاوتی را به خود دیده است. از آنان که درخششی کوتاه کرده و در مقطعی کم یا زیاد نام و یادشان مطرح بوده تا آنان که به وسعت تاریخ ماندگار شده اند. هرکس به وسعت بضاعت و داشته هایش در این اقیانوس چند صباحی در عمق یا سطح فرو رفته و سپس یا در حد نامی بر تارک کتب تاریخی مانده یا به وسعت تاریخ جاودانه شده است.یکی از نامهایی که در اقیانوس تاریخ ایران بی شک ابدی و ماندگار بوده وهست، نام مردی زاده دیار کریمان است که نامش به نام ایران گره خورده و هر جا و هر عرصه ای را که بنگری نام و عملکرد او انکار ناپذیر است.

اکبر هاشمی رفسنجانی مردی است که نامش به نام ایران گره خورده . از دوران مبارزات ستمشاهی که طلبه جوانی بیش نبود و دوشادوش امام در عرصه مبارزات درخشید تا وقتی نهال نوپای انقلاب مدام در معرض چشم زخم حسودان بود و هر روز نهال برومندی به خاک و خون می غلطید، تا بحران 8 سال جنگ، که عبا و عمامه وانهاد و به میدان مبارزه شتافت و سپس در حالی که ایران از خمپاره و گلوله ، خسته و تکه تکه بود، سکاندار کشتی سازندگی شد تا وطن بی علمدار نماند و همه خستگی ها و دشواری بازسازی کشوری که هنوز خاک شهرهایش بوی تانک و گلوله می داد و دیوار خانه هایش پر از ترکش ها و رد خون زن و مرد مظلوم این سرزمین بود را به دوش کشید و ایران توانست در آن 8 سال نفسی تازه کند. اما ماموریت عظیم هاشمی به سالهای مبارزه و انقلاب و جنگ و سازندگی ختم نشد. او مرد عافیت طلبی پس از جهاد نبود و حتی وقتی کشور به ثبات نسبی رسید و 8 سال عمران و سازندگی کلید خورد سکان واننهاد و عرصه رها نکرد و محکم تر و قوی تر از همیشه در صحنه ماند تا دینش را به وطن تمام و کمال ادا کند.پس از دمیدن هوای آزادی اندیشه و بیان در کنار شمیم تازه ای که سید محمد خاتمی در هوای ایران دمید مردانه ایستاد و در عرصه حراست از آرمانهای ایران اسلامی این بار محکم تر از قبل ایران را در کنف حمایت خود گرفت.

این زاده کویربه حق دین بزرگی بر گردن ایران و انقلاب دارد چراکه در همه عرصه ها چونان عقابی تیز بین جسم و روح را سپر حراست از وطن کرد تا چشم زخمی به ایران نرسد. او در کلیه عرصه ها و مسئولیتهایش همواره کوشید با رعایت اعتدال و مدارا و دقت نظر و نکته سنجی و با تعقل و خردورزی مانع اصابت طوفانهای تاریخ به کشتی ایران شود.او بارها و بارها خودش را و نام و اعتبار و آبرویش را سپر کرد تا وطن , وطن بماند.چه در سالهای سخت ریاست جمهوری چه در کرسی امام جمعه چه در صحنه مجلس و چه در مجمع مصلحت و حتی وقتی که او را به بهای حمایت از کاندیدای مردم مورد نقد و سرزنش قرار دادند...اما هاشمی محکم و مردانه ایستاد و سختی ها را به جان خرید اما قدمی عقب ننشست آنچنان که حتی با رد صلاحیتش در کاندیداتوری ریاست جمهوری خمی به ابرو نیاورد و گفت: این هم ادای دین بود و وظیفه داشتم بیایم و حالا برمیگردم به سنگر قبلی و از کشور دفاع می کنم...

همین ویژگیها از اکبر هاشمی رفسنجانی یک بزرگ زاده و بزرگ اندیش ، مردی ساخت که از امام تا رهبر از دوست تا دشمن از اصلاح طلب تا اصولگرا به احترامش قیام میکند و او را از ذخایر انقلاب و کشور میداند و کسی نیست که بتواند منکر ارزش ها و خدمات بی حد او به ایران شود. و اینک که جایش چنین ناگهانی خالی شده خلایی بزرگ در ایران و در عرصه سیاست و مدیریت کشور دیده می شود که قطعا با کس دیگری پر نخواهد شد.

مرد اعتدال و تدبر و اندیشه و تصمیم گیریهای روزها و عرصه های سخت اینک نیست و دیگر مانند او کسی نخواهد آمد که دارای چنان وجهه و اعتباری باشد که دوست و دشمن سر تعظیم فرود آورند و حرفش حرف باشد و قولش حجت....

و این صندلی تا ابد خالی خواهد ماند

روحت شاد مرد همه فصلهای ایران


 
مشورت : نعمت یا نقمت؟
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥ : توسط :

 

هرچی تعداد شمع های روی کیک تولدت میره بالاتر غلظت محافظه کاری و نگرانیت توی انجام کارها و تصمیم گیری های زندگیت بیشتر میشه.مخصوصا اگه استرس هم جزو شخصیتت باشه و مدام نگران  باشی نکنه یه جای کارت بلنگه! اینجور وقتهاست که تصمیم میگیری قبل از دست زدن به هر اقدامی هم خوب فکر کنی و هم با عقلا و موسپید کرده ها مشورت کنی..من اما فکر میکنم مشورت همیشه هم نمیتونه نتیجه ای بهتر از تفکر فردی داشته باشه! گاهی مشورت اونم با آدمهای زیاد و متفاوت جز سردرگم کردنت نتیجه ای نداره!  بهتره قبل هر تصمیمی با خودت به نتیجه برسی بعدکه اطلاعات لازم رو کسب کردی و به یقین و باور قلبی رسیدی که کارت درسته وارد کار بشی و دیگه نظر خاله و خانباجی و زن همسایه برات مهم نباشه. چون اگه بخوای مدام براساس نظر دیگران رفتار کنی میشی حکایت اون پیرمرد خر سوار  و نوه اش...

من اگه خودم طرف مشورت کسی قرار بگیرم درسته که نظرمو میگم ولی تهش بهش میگم خودتی که باید تصمیم  بگیری پس برو خوب فکر کن و تصمیمتو بگیر ..اما هیچوقت بهش انرژی منفی نمیدم و سرزنشش نمیکنم اما بعضیا حکایت گلام توی گالیورن که مدام باید بگن: من میدونم ما شکست میخوریم! انگار سق شون رو با کلمات منفی برداشتن انگار بلد نیستن حرفهای خوب بزنن و...

در مواجهه با اینها فقط باید اعتماد به نفست قوی و انرژیت مثبت باشه و به کارت و تصمیمت شک نداشته باشی...و تجربه جدیدم اینه که این آدمهای منفی رو از اطرافت دور کن تا راحت تر نفس بکشی.


 
زمستون و برف و خاطره بازی
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥ : توسط :

بچه که بودیم توی آخرین فصل سال یکی از بهترین لحظه هامون این بود که صبح وقتی از خواب بیدار میشیم و با چشمهای خوابالوی نیمه باز از پنجره بیرون رو نگاه میکنیم ببینیم همه جا سفیده و پر برفه...اون وقتها از پنجره میشد حیاط رو دید کوچه رو دید زمین و آسمون رو دید مثل حالا نبود که فقط دیوار سیمانی خونه رو به رو و ارتفاع مرکز خرید همسایه رو ببینی و هیچی معلوم نباشه! اون وقتها زندگی قشنگ تری در جریان بود..

شبهای سرد زمستون وقتی آسمون به سرخی میزد مامان و بابا پیش بینی میکردن که این آسمون برفه ..امشب می باره و ما به شوق برف و تعطیلی احتمالی بعدش به خوابی شیرین زیر کرسی فرو می رفتیم و صبح به محض دیدن اون همه برف می نشستیم پای رادیو و تلویزیون شاید شبکه استانی خبر تعطیلی مدارس رو اعلام کنه که اگه اعلام می کرد دیگه بره کشونمون بود و اولش کلی توی حیاط بالا و پایین میپریدیم و
آدم برفی و سرسره بازی و گلوله برفی ساختن و جیغ و داد بود و بعدش هم سریدن زیر کرسی گرم و برنامه کودک نگاه کردن !

با اینکه مدرسه رو خیلی دوست داشتم اما این تعطیلی های یهویی یه کیف خاصی داشت که حتی از تعطیلات عید نوروز و سه ماه تعطیلی تابستون مزه ش بیشتر بود مخصوصا اگه اون روز قرار بود امتحان بدیم یا معلم درس خاصی رو بپرسه....یادش بخیر...

اون سالها قبل از اینکه خونه مون ساخته بشه چند سالی خونه مامان ملوک زندگی میکردیم و چون امکاناتش کم بود برای حموم باید میرفتیم حموم های خصوصی توی شهر...اون وقتها حموم ها دو بخش عمومی و نمره داشتن..که ما کلا عمومیشو دوست نداشتیم و همیشه از نمره استفاده میکردیم..یه حموم اختصاصی برای من و مامان و آبجی کوچیکه...که بیشتر کیفش به میوه های خنکی بود که مامان با خودش میاورد و وسط حموم بهمون میداد...و بعدش صد تا بلوز و ژاکت کاموایی و شال و کلاه و کاپشن تنمون میکرد که سرما نخوریم و وقتیم که برمیگشتیم خونه باید حداقل تا یک ساعت زیر کرسی تا خرخره فرو می رفتیم تا بدنمون گرم شه! نیشخند

گاهی اونقدر لباس تنمون میکرد که نمیتونستیم راه بریم! اما خب مادر بود و نگران ...

اوایل هنوز لوله کشی و آب گرم نداشتیم و مامان توی حیاط ظرف و لباسها رو با دست می شست و مجبور بود آب گرم کنه و توی سرما بشینه ...واقعا الان که نگاه میکنم دخترهای این نسل چقدر توی رفاهن اون وقتها مامانای ما خیلی سختی میکشیدن و آخ هم نمیگفتن..تنشون سلامت....

این روزها که به برکت نزولات آسمانی هوا بارونی و مه آلوده خیلی یاد گذشته میفتم و همه ش میگم کاش میشد دوباره بچه شد و روزهای بارونی و سرد خزید زیر کرسی و لحاف گرم و برنامه کودک نگاه کرد و شلغم و لبوی داغ مامان پز خورد...کاش میشد دوباره اون خاطره ها رو زنده کرد....


 
35 امین طلوع
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

پاییز

اتفاق زردی است

که می تواند

در آغوش هر فصلی بیفتد...

 

35 بهار و تابستان و پاییز و زمستان گذشت و دوباره در پاییزی سرد زاده شدم..پاییزی که شاید مثل کودکی هایم دلچسب نیست اما هنوز هم ته ته های وجودم را به مرور خاطرات خوش نوازش میکند و دلم گرم می شود به مهربانی و عشق...پاییزی که هنوز هم خدا هست و عشق است و مهر هست و تا مهربانی هست زندگی باید کرد...

محبوب بی همتایم..امسال را هم به یمن تقدیرت زندگی یافتم تا فرصتهای تازه ای رقم بزنم و تجربه های تازه ای کسب کنم..ممنونم از لیاقت و فرصتی که عطا کردی به من و ممنونم که هنوز قرص و محکم کنار منی و ممنونم که زندگیم پر است از عشق و مهربانی  و مهربان هایی که بودنشان معنای زندگی است...

امروز سر آغاز طلوع دوباره من است.طلوعم را نیکو رقم زن


 
برای امروز دلم
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

                                ترانه یی بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

                      ترانه ی بیهوده گی نیست

چرا که عشق

                  حرفی بیهوده نیست

 

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر ِ فردای ما اگر

                        بر ماش منتی ست

چرا که عشق

                    خود فرداست

                                        خود همیشه است

 

                                                                        "  احمدشاملو"

 


 
باران دست مهربان توست
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

وقتی باران می بارد تو را در قطره قطره لطافتش حس میکنم انگار تو سخنی تازه در گوش آسمان گفته ای که چنین بی وقفه مهربانی اش را نثار زمین میکند...

از روزهای پاییزی فقط همین بارون و برفش رو دوست دارم خیلی حس خوبی بهم میده وقتی زیر بارون بی وقفه و تند پاییزی بدون چتر راه میرم و حسابی خیس میشم ..انگار خدا به زمین نزدیک تره..انگار بارون خود خود خداست که دست مهربونش رو روی سر بنده هاش میکشه..توی بارون انگار پام رو زمین نیست ..سبکم و آروم...

ممنونم خدا جون که هنوزم با همه بدی های آدمها حواست به تک تکشون هست و توی فرستادن نسیم مهربونی خساست نمیکنی...

ممنون که هستی خدا جون..


 
درختان نهاوند را سر نبرید
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ : توسط :

 

توی این هوای آلوده و زمینی که هر روز دارد نفسش بند می آید وجود حتی یک برگ سبز غنیمتی است فراموش نشدنی که باید دو دستی نگهش داشت و مراقبش بود و مانع پژمردنش شد چه رسد به درختی که از دانه به نهال و از نهال به برومندی رسیده است.آنرا باید به عنوان کانال تنفس زمین قدر دانست و بر صدر نشاند نه اینکه تیشه برداشت و ریشه ارزشمندش را نشانه گرفت.اما ما آدمها رسممان فراموشکاری است و قدرنشناسی.ما آدمها ناسپاسی را خیلی وقت است که تمرین کرده ایم آنقدر که یادمان میرود از هوایی که داریم و آسمانی که آبی است و خدایی که خالق همه داشته هایمان است آنطور که باید سپاسگزاری کنیم.آنقدر که به جای شکر نعمت کفران کردنش را خوب خوب بلد شده ایم و حتی برای این کفران توجیهات خنده دار علمی و ژستهای مهندسی و روشنفکری به خودمان میگیریم که خلایق خیال کنند داریم خدمتی می کنیم با خفه کردن راه تنفس زمین!

نهاوند شهری است کهنسال نشسته بر دامن گروس سر افراز. با تاریخی به وسعت قرن ها و جغرافیایی بی نظیر و طبیعتی دلچسب.اگرچه به لحاظ رشد و آبادانی شاید سالها عقب نگه داشته شده و توجه آنچنانی در خور نام و قدمتش ندیده است اما هنوز که هنوز است خنکای آب جنگلهایش که سراب می نامندش و سایه سار سبز درختانش و طبیعت بکری که چشم هر مسافری را خیره میکند زبانزد خاص و عام است و اگر کسی یکبار گذرش به این خطه غرب کشور خورده باشد محال است دلش نخواهد یکبار دیگر این آرامش دلچسب را که چهارفصلش هر یک حکایت شیدایی و سبزی و زیبایی خاص خود را دارد تجربه کند.

با همه عظمت خفته در دل این دیار کوهستانی، متاسفانه به دلیل جفاهای تاریخی و اجتماعی و دودستگی ها و  کم لطفی هایی که در طول سالیان دور تا کنون بر این شهر رفته هنوز آنگونه که باید به توسعه نرسیده است ولیکن قدمهای نخست را به سوی
آبادانی برداشته و امیدواراست که بتواند به آینده ای روشن تر چشم بدوزد لیکن گاهی کارهای مهمی نادیده گرفته شده و انجام نمی شود و گاهی هم کارهای بی اهمیت و حتی اشتباه در دستور کار برخی ارگانهای مسئول قرار میگیرد.اینک هم اوج این توسعه خواهی خاله خرسه برخی حضرات به اینجا رسیده که به بهانه تعریض بخشی از خیابان اصلی شهرقرار است 80 اصله درخت قطع شود! بله درست خواندید.میخواهند 80 درخت سالم و زنده و در حال تنفس را سرببرند تا خیابانی تعریض شود که مثلا از بار ترافیکی شهر بکاهد در حالی که این خیابان تنها بخشی از خیابان اصلی نهاوند است که حتی اگر تعریض شود قیف گونه به میدان منتهی به مرکز شهر می رسد و معلوم نیست آن حجم انبوه خودرو که از آن خیابان عریض شده گذشته اند حالا میخواهند از کجا واردتنها خیابان و میدان مرکز شهر شوند؟ 

در پی اعلام این تصمیم شهرداری نهاوند، اصحاب رسانه و فعالان محیط زیست دست به کار شده و با اعتراضهای دسته جمعی شفاهی و کتبی خواستند به هر نحو جلوی قتل عام درختان این شهر کهن سال را بگیرند که در نهایت به دستور اکید رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست به استاندار مبنی بر جلوگیری از قطع درختان نهاوند انجامید ولیکن هنوز این اقدام به طور کامل منتفی نشده و شهرداری و شورای شهر نهاوند چونان شیری درکمین شکار مترصد قطع درختان خیابان پیروزی نهاوند و خیابان کشی رویایی خود است که معلوم نیست چه تدبیر و کارشناسی پشت این اقدام کودکانه نهفته است که حتی به عواقب ترافیکی پس از آن نیز نیندیشیده اند؟

نهاوند شهری در مسیر ریزگردهاست و وجود منابع طبیعی و فضای سبز تاکنون نقش بسیار موثری در کاهش ریزگردها و تصفیه هوای شهری داشته و هوای سالم و تمیز تقریبا مهمترین مزیت این شهر قدیمی نشسته در دل کوهستان زاگرس است لیکن گویا قرار است با بی تدبیری حضرات مسئول همین را هم از دست بدهیم و بعد با افزایش انبوه خودروها در رثای تنفس، مرثیه بخوانیم...

این درحالی است که در این شهر تاریخی خیابانها و مراکز دیگری هستند که معضل ترافیکی شان سالهاست غده سرطانی شده و می شود با تعریضی که بدون قطع درختان باشد به معضل آنها پایان داد و راه نفس شهر را هم باز کرد لیکن معلوم نیست چرا شهرداری نهاوند به جای رسیدگی و حل مشکل این خیابانها به فکر قطع درختان بی زبان افتاده آن هم در محلی که حتی اگر تعریض شود هیچ کمکی به حل مشکل ترافیکی شهر نمیکند!

درد نهاوند امروز نداشتن مسئولینی است که از حداقل سواد و شناخت عمرانی بهره مند باشند تا بتوان با طرح های کارشناسانه به فردایی بهتر اندیشید.لذا به راحت ترین و پیش پا افتاده ترین و در عین حال غلط ترین راه متوسل می شوند که مشکل را چاره کند لیکن نمی دانند که این راه درد را دوچندان میکند...

سرکار خانم ابتکار، و مسئولین محترم عمرانی و زیست محیطی استان همدان را به یاری می طلبیم تا جلوی قتل عام درختان بی گناه نهاوند را بگیریم.


 
عالیجنابان خیابان های پایتخت
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥ : توسط :

 

     صبح ها وقتی چشم از خواب ناز باز میکنیم با امید اینکه امروز روز خوبی باشد بهتر از روزهای گذشته و روزی که بتوانیم قدم مثبت و موثری برداریم و با انرژی های مثبتی که روانشناس ها و  سخنورها و انرژی درمانگرها مدام از آن سخن می گویند با لبخندی به رخسار زندگی از منزل خارج می شویم تا کار و فعالیتمان را شروع کنیم.یکی راهی دانشگاه می شود یکی عازم محل کار و کسب خود..یکی به خرید روزانه می رود و یکی به مدرسه و....هنوز چند قدمی از خانه دور نشده ای و می خواهی در هوای ملایم پاییزی نفس عمیقی بکشی که صدای خش خشی لابه لای بوته های کنار پیاده رو توجهت را و کمی ترست را برمی انگیزد، نگاهت که به طرف صدا می رود عالیجناب تپل را لابه لای بوته ها در حال فعالیت می بینی..کمی جلوتر وقتی تقریبا به وسط میدان بزرگی رسیده ای هنگام عبور از خیابان عالیجناب دیگری را هم عرض عابران پیاده در حال رد شدن از خیابان می بینی و اندکی جلوتر حین سوار شدن به تاکسی و اتوبوس از توی کانال آب یا باغچه زیر درختان پیاده رو و هر جایی که فکرش را بکنی یکی یکی سر برمی آورند و احتمالا به صبح سلامی دوباره می دهند! موش ها را می گویم.عالیجنابان روز به روز افزایش وزن یافته ای که گویا  خیلی بیشتر از ما و خیلی محترم تر از ما حق زندگی در این شهر را دارند! و بی هیچ ترسی و بی هیچ ممانعتی هر روز صبح و عصر و شام در خیابانها و جویها و باغچه ها و پیاده روهای این مثلا پایتخت این سرزمین کهنسال تردد می کنند و آب هم از آب تکان نمیخورد! چند سال پیش آنقدر وجودشان عجیب و معضل قلمداد میشد که برای از بین بردن و مقابله با آنها کارگروه و جلساتی برگزار می شد و نفراتی مامور از بین بردنشان میشدند و حداقل هر از گاهی خبری از تلاشهایی هر چند بی ثمر برای مقابله با گسترش آنها می شنیدیم حالا دیگر فراموش شده اند و گویا رسما به عنوان اعضای غیر انسانی جامعه شهری پذیرفته شده اند آنقدر که انگار باید کم کم مواظب باشیم متعرض حریمشان هم نشویم و خواب نیمروزشان را با صدای جیغ ناگهانیمان نیاشوبیم!

آنقدر که در خیابانهای بزرگ و پر تردد این به اصطلاح پایتخت یک کشور پر ادعا و اسم  ورسم دار موش میبینیم در روستاهای دور افتاده شهرهایی که جمعیتشان یک صدم تهران هم نمی شود از رویت این جانداران مهم و غیر قابل بی احترامی خبری نیست. و اگر هم باشد تا این حد عادی تلقی نمی شود که از کنارشان بی اعتنا بگذریم و اجازه بدهیم با حضورشان انواع بیماریها و خطرات را به ارمغان بیاورند...

و در این میان سوال شهروندان این است که جمع آوری این موجودات موذی که منشا انواع بیماری ها هستند و مبارزه گسترش آنها لای دست و پای کودکان و نوجوانان و مردم آن هم وسط پایتخت یک کشور! آیا وظیفه من شهروند است یا نهاد متولی دارد؟ اگر بدانم وظیفه من است از فردا صبح در مسیر رفتن به محل کار و مدرسه و دانشگاهم هر چند قدمی تله موش میگذارم و موقع برگشتن سری به شکارم میزنم و اقلا در روز شهر را از نکبت و کثیفی چند موش رها میکنم و به خانواده و همسایه ها و همکارانم هم میگویم هر یک موشی را بکشند تا ثوابی نصیبشان شود  و اگر متولی خاصی دارد میخواهم بدانم چرا هنوز لای دست و پای مردم توی جویهای آب و کنار پیاده رو موشها مدام وول میخورند و هر روز بیشتر می شوند؟ شاید هم متولیانش مشغله های مهمتری دارند؟ سابقا فکرمیکردم که بی کفایتی برخی نهادها علت بروز چنین مشکلاتی است اما اکنون که میبینیم این نهادها از پس اداره و حل مشکلات کشورهای همجوار به خوبی برمی آیند چنان که حتی وظیفه نظافت کشور عراق در ایام اربعین را به خوبی برعهده میگیرند و با تمام نیروها به میدان می روند و موفق هم می شوند شک میکنم که نتوانند از پس جمع کردن موشهای پایتخت برآیند پس لابد علت چیز دیگری است که به عقل ناقص ما قد نمی دهد!

قدیم تر ها وقتی کارمند ساده ای میخواست رئیس اداره ای شود بایستی به نحوی در کارش توانایی و لیاقت و درخشش نشان میداد تا مسئولین مجاب شوند به انتصابش در سمتی مهم حالا چه اتفاقی افتاده که هنوز در جمع کردن موشهای پایتخت عاجزیم میخواهیم کشوری را اداره کنیم؟! آیا گسیل کردن امکانات این شهر و کشور برای نظم بخشیدن و کمک به کشورهای همجوار واجب تر است یا برقراری آرامش و حل حداقل مشکلات بهداشتی و شهری یک پایتخت؟

 آقای مسئول! چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.


 
← صفحه بعد صفحه قبل →