نفسی عمیق در تابستانی دیگر
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦ : توسط :

 

ماه رمضون امسالم با همه سختی و تشنگی و طولانی بودنش تموم شد مثل باقی روزها و شبهای عمر به سرعت برق و باد...گاهی از تجسم اینکه این همه سال از کودکیم فاصله گرفتم وحشت میکنم..گاهی که با خودم فکر میکنم مثلا 18 سال از ورودم به دانشگاه گذشته فکر میکنم خیالاتی شدم یا اینکه 10 ساله که دارم کار میکنم برام بیشتر شبیه یه شوخیه..روزی که رفتم سر کار اونم تک و تنها توی دل کویر فکر میکردم فوقش یکسال دوام بیارم با خودم میگفتم من هرگز اونقدر نمیمونم که بازنشسته بشم! اما حالا که میبینم یک سوم عمر کاریم گذشته به خودم میگم بقیه شم مثل همین به سرعت میگذره جوری که باورش نمیکنی!

هرچند گذران عمر رو و این تارهای مویی که روزی یکی دیگه شون سفید میشه رو و خستگی و بیحوصلگی ناشی از بالا رفتن عدد سالهای عمر رو دوست ندارم اما بلاخره راهیه که باید طی بشه و تجربه هایی که بدست آوردم ارزش این همه سال رو داره...سختی و آسونیها ...تلخی و شیرینی ها ...همه شون تجربیاتیه که به بهای موهایی که سفید میشن و سنی که بالا میره و چروک هایی که دور چشم زیاد میشن بدست اومدن و باید قدرشون رو دونست..باید یاد بگیریم اشتباهات رو تکرار نکنیم و از اتفاقات بد و ناخوشایند زندگی درس بگیریم...این مهمه..بقیه ش رو باید عین یه رویای شیرین طی کرد...

این روزها حس میکنم بزرگ و پخته تر شدم...قدرت مبارزه و استقامتم در مقابل امتحانهای زندگی خیلی بیشتر شده..توان روبرو شدن با آدمهایی که ممکنه حتی حرفم رو نفهمن یا نتونم باهاشون کنار بیام بیشتر شده و در نهایت حالا میتونم بگم قوی هستم و از این بابت خدا رو شکر میکنم که هیچوقت تنهام نذاشت..

تابستون هنوزم منو یاد قشنگ ترین خاطرات زیباترین سالهای زندگیم میندازه...هنوزم برام معادل تموم شدن امتحانات و تعطیلی مدرسه..کلاسهای تابستونی..میوه های خوشرنگ و آبدار شسته شده توی سبد روی لبه حوض و بازی توی حیاط پر درخت خونه مادربزرگ میندازه..هنوز کودک درونم با همه سختی های زندگی زنده است و میخواد تابستون دیگه ای رو نفس بکشه..نفسی عمیق....


 
آذربایجان زیبا
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

    گاهی وسط همه گرفتاریهای روزمره دلت میخواد خودتو رها کنی و دل بسپاری به جاده..بری و رها بشی از همه آنچه که ذهن و دلت رو مشغول کرده..بری و خودتو غرق کنی در آرامش بی انتهای یک روستای دور در یک شهر دور و چند روزی به روحت استراحت بدی...سفر همیشه خوبه..برای همینه که میگن: حتی اگر شده پیاده سفر کن.در ماندن می پوسی

و همین می شود که یکهو من سخت گیر اهل برنامه ریزی و هماهنگی قبلی دل میسپارم به جاده  وراهی می شوم به شهری دور که تا به حال ندیده و نشناخته ام تا یکی دو روزی را به آرامش سپری کنم دور از هرگونه دغدغه کار و زندگی...

مقصد آذربایجان است..سرزمین زیبا و خوش آب و هوای بخش عظیمی از مردم ایران..کنار آرامش بی همتای کوهستان و دشت و صحرا...شهری کوچک و روستایی کوچک تر که به واسطه زندگی رفیق و عزیز و همراه دوره کودکی تا به حال(آزاده عزیزم) حالا مامنی است برای چند روز آرمیدن بی خیال و بی دغدغه ..و نفس کشیدن در هوای بی نهایت پاک و خفتن در آرامشی که گاهی حتی صدای بال زدن پروانه ها به همش نمیزند...

بی نظیره این شهر و این روستا و این خانه و این محله...اونقدر ساکت که گاهی صدای گاوی از یک گله گاو رهگذر تعجبتو برمی انگیزه که چراسکوت شکست؟!

تا به حال به این خطه سفر نکرده بودم..شهری که حتی زبان مردمش رو نمی فهمیدم ولی عجیب شبیه بود به خاک پدری از لحاظ سرسبزی و زیبایی...پر از باغهای میوه و درختان بلند و سبزه و چمنزار و دشت و محصولات کشاورزی با کیفیت و خوش عطر و طعم...

و مردمی زلال به سخاوت دریا و چشمه...و مهربان به لطافت پر پروانه ها...و چه حال خوبی بود...اونقدر آروم بود که میشد بی دغدغه ساعتها خوابید و با هیچ صدایی بیدار نشد...و باغ گلابی که پاتوق گپ زدنهای عصرگاهیمون شد و مرد دکه داری که با دمنوش های گیاهی تازه و ناب به زیبایی این عصرهای آذریمان افزود...

و بارها و بارها گفتم به رفیق که قدر این جا و این آرامش و این پاکی هوا و این سکوت و این مردم مهربان را بدان و بمان و بمان و بمان که آرامش این روزها حلقه گمشده بسیاری از خانه های مردم این سرزمین است و تو که داری قدرش را بدان و ترکش نکن به هیچ قیمتی حتی پایتخت نشینی...

و چه مهربان و سخاوتمند و بی نظیر بود میزبانی این عزیز دل و همسر صاف و بی همتایش و پسرک شیرین و خنده رویی که هنوز سخن گفتن نمیداند اما لبخندش یکراست میرود و می چسبد به عمق جان و دلت تنگ می شود برای خندیدن های بی دریغش حتی بعد از خداحافظی!

سفر حال دلو خوب میکنه...سفر آرامشی بی نظیر هدیه میکنه به عمق جانت..سفر حتی به یک دیار ناشناخته آموخته ها و تجربه های گرانقیمتی نصیبت میکنه که به بهای عمرت می ارزن...

سفر بهترین گریز از شلوغی و دغدغه و استرسهای روزمره است و مامنی برای دقایقی تفکر و لحظاتی خودت بودن...

 


 
تقدیم به دوستان ماندگار
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

    باور دارم که دوست یکی از بزرگترین و ارزشمند ترین موهبتهای زندگی آدمه که بعد از خانواده و گاهی حتی در کنار خانواده میتونه از مهمترین و اثرگزارترین افراد زندگیت باشه.دوست خوب یه نعمته همونطور که سلامتی نعمته که امنیت و آرامش نعمته..مهم نیست که دوستان زیادی دور و برت باشن مهم اینه که هر چند تا دوست داری حتی انگشت شمار همونا حالتو خوب کنن.از بودنشون لذت ببری و از بودنت لذت ببرن...

به اقتضای برهه های مختلف زندگیم دوستان مختلفی نصیبم شدن دوستان کودکی..مدرسه..دانشگاه..محل کار..هم محله ای ها ..دوستان فامیل و حتی دوستان مجازی!  هر کدومشون هم شرایط و مقتضیات و روابط خاص خودشون رو دارند..با هر کدوم یه جور و با یه ادبیاتی باید حرف زد با هر کدوم یه مدلی باید رفتار کرد با هر کدوم تا یه حدی میشه صمیمی شد و در نهایت از هزار تا صافی که رد بشن یه تعداد اندک میمونن که توی همه چیزت شریک میشن و میشن محرم خانه دل..

اینا دوستانیند که انگار بخشی از وجودتن ..خود خودت..نزدیک و محرم و همراه همیشگی..

من باور دارم که دوست فقط مال روزهای خوشی و شاد زندگی نیست..دوست یه همراه و همدله برای همه ایام زندگیت..برای وقتی که بغض داری..وقتایی که دلتنگی...وقتایی که شادی و پر از انرژی و وقتایی که دلت فقط یه جفت گوش میخواد یا یه آغوش برای آرامش...دوست گاهی از افراد هم خونت هم بهت نزدیکترمیشه گاهی باهات یکی میشه و میشه انیس و همراه...

با وجود اینکه راحت ارتباط برقرار میکنم و حرف میزنم اما سخت اعتماد میکنم..دیر نزدیک می شم دیر اجازه صمیمت میدم سخت نفوذ میکنند آدمها به خلوتم و کلا طول میکشه تا یکی بشه دوست..محرم..رفیق..همراه...و حتی اونقدر نزدیک که به اسم کوچیک صداش کنم! گاهی حتی سالها طول میکشه...

برای خودمم عجیبه ولی وقتی کسی این مراحل رو طی کرد دیگه میشه جزئی از من..خودمن...عین من..

دوستانم رو با همه اختلافهای فکری و اعتقادی و ارزشی و حتی ظاهری و سن و سالشون دوست دارم..برام فرقی نداره سنش کمتره یا بیشتر..پولداره یا بی پول..بیکاره یا کارمند...خوشگله یا زشت و....مهم اینه که همفکر و همدل باشه..باهاش حس خوب داشته باشم و کنارش خودم باشم با همه خوبیا و بدیهام...مهم اینه که بهشون اعتماد کنم..

گاهی خیلی تو این حس جلو میرم و دوست برام یه موجود خاص و منحصر به فرد میشه و دیگه ازش انتظار هر رفتار و هر برخوردی رو ندارم...انتظار نارو زدن..از پشت خنجر زدن..تغییر چهره دادن...یکی دیگه شدن...نقاب زدن..ظاهر و باطن متفاوت داشتن رو نمیتونم بپذیرم از دوستام..دوست دارم باور کنم و اعتماد کنم..وقتی اعتماد کردم اگه یه روز یه چیزی خلاف باورم ببینم سخت میشکنم...وقتی بشکنه اون اعتماد دیگه ترمیم شدنی نیست..مثل چینی بند زده میمونه که هر کاریشم کنی باز بند زده است..

وقتی یکی شد دوست..اونقدر که بخشی از قلب و ذهنم رو در اختیارش گذاشتم اونوقت منم انتظار دارم که درکم کنه ..بفهمه حرفامو..ببینه بغضامو..بخونه نگفتنی ها رو از چشمهام و هم پا باشه..رفیق راه باشه..همسفر باشه...جا نزنه..کم نیاره..از وسط راه برنگرده..سختی های زندگی و وجود آدمهای جدید عوضش نکنه...چون خودم اینجوری مایه میذارم همینجوری هم توقع دارم..

اما همیشه دنیا به کام من نیست..گاهی خلافش ثابت میشه..گاهی یهو یه دوست کاری میکنه که هیچ جوری نمیتونم هضمش کنم..حرفی میزنه که باورهامو به هم میریزه..رفتاری میکنه که انتظارشو ندارم و....اون وقته که صدای شکستن یه جسم صنوبری توی وجودم چنان مهیب به گوش میرسه که خودم ازش میترسم..اونوفته که دیگه نمیتونم همون آدم قبلی بشم ..دیگه نمیتونم باهاش همون رفتاری رو داشته باشم که قبلا داشتم..دیگه نمیتونم باورش کنم....

همیشه همه تلاشمو میکنم که این اتفاق توی زندگیم نیفته که دوستان خاص زندگیم کم باشن که خیلی عمیق نشه دوستیهام اما خب همیشه نمیشه...و گاهی هم میشکنن دلتو...

اما اینا همه درسهای زندگی اند..روانشناسی میگفت: لزومی نداره آدمهای بی شماری کنارت باشن بهتره  تعداد آدمهای دور و برت به حداقل برسن ولی کیفیت بودنشون بالا باشه یه دوست خوب و موندگار و همراه بهتر از دهها دوست نیمه راه و ناموندگار و گسستنیه...

حالا دیگه باور دارم روابط دوستی نمیتونن یک طرفه باشن..اینکه همش من برم جلو همش من حال و احوال کنم همش من ابراز احساسات کنم فایده نداره..دوستی باید دوجانبه باشه باید دل تو هم برای من تنگ باشه باید تو هم مثل من برای حست و رابطه ت ارزش قائل بشی باید تو هم مثل من دوستی رو یه اتفاق مقدس بدونی..باید تو هم قد من بها بدی برای دوستیت...

و حالا تصمیم دارم از کمیت بکاهم و به کیفیت بیفزایم..میخوام دوستانی که کنارم میمونن همونایی باشن که از کنارشون بودن حس خوشایندی دارم که وفتی اسمشونو میشنوم عکسشونو میبینم لبخند عمیق و از ته دل به لبم بیاد نه اینکه یه حس ناخوشایند عمق دلمو با ناخن بخراشه...

سخته دل کندن اما گاهی باید دل کند..گاهی باید چشماتو ببندی و از روی دوستات رد بشی تا بدونی اونی که به هر قیمتی حاضره کنارت باشه کیه؟ اونی که حالتو میفهمه و با رفتارش و حرفاش آزارت نمیده کیه؟ اونی که وقتی حالت بده به جای سوال و جواب برای ارضای کنجکاویش فقط یه آغوش امن میشه برات کیه؟ اونی که منافع و مصالح خودشو به تو ترجیح نمیده کیه؟ و در نهایت اونی که حتی اگه بگی برو محکم تر از قبل کنارت میمونه کیه؟

اگه حتی قد انگشتهای یک دست..حتی نصف انگشتهای یک دست هم از این دوستها داشته باشم برام اندازه همه دنیا می ارزه...

 

تقدیم نوشت:

این پست رو با همه حسش تقدیم میکنم به دوستانی که کنارم بودن..درکم کردن..همراه و همپا شدن و هیچ وقت منو برای خودخواهی خودشون نخواستن..منو به خاطر من دوست داشتن و برای دوستی حرمت قائل بودن...

خدایا دوستان اینگونه ام را افزون کن.


 
فاصله ها را مخواه بردارم....
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

 

چگونه باشی و چشم از نگاه بردارم؟

چگونه از ته یک چاه ،ماه بردارم؟

 

چه فرقی دارد وقتی همیشه می بازم

سپید بردارم یا سیاه بردارم؟

 

همیشه دلخوشی ام بوده آخر بازی

یکی دو مهره به عمد، اشتباه بردارم

 

که تو برنده شوی از شکوه خنده تو

برای دلهره ام، سر پناه بردارم

 

تو مثل قلیانی ، لب گذار روی لبم

به قدر ظرفیتم از تو آه بردارم

 

به لطف فاصله ها عشق پاک می ماند

مخواه فاصله ها را ....مخواه بردارم

 

                                                                           حامد عسگری


 
شکرنعمت
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

خدایا:

تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی ، سپاس میگزارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزیدی که چند دشمن ابله ، نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند

 

دکتر علی شریعتی


 
برفراز قله های زندگی
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

 

    زندگی علی رغم همه سختی هایش معلم خیلی خوبی است.سر کلاسی به بزرگی دنیا می نشاندت و یادت می دهد همه آن چیزهایی را که لازم است بدانی و بیاموزی..دستت را می گیرد و پابه پایت می آید تا ببینی و تجربه کنی.گاهی به رویت لبخند می زند و به اوج خوشی و شادی می بردت آنقدر که حس می کنی پایت روی زمین نیست و گاهی اخمهایش را در هم می کشد و سرناسازگاری می گذارد و حتی می چزاندت تا حدی که اشک به چشم بیاوری...اما با همه اینها من دوستش دارم..رفیق خوبی است..از اون رفیقهای همراه که با همه سختگیری اش ولت نمیکند وسط کوره راهها ...معلم سختگیر اما باسوادیه..از اون معلمهایی که سرکلاسش میشه کلی چیز یاد گرفت..حتی با اخم و تخمش..حتی با قهر و آشتیاش...

گاهی وقتی با یه سختی با یه مشکل یا یه مسئله حتی با یه دلخوری کوچیک از زندگی روبرو میشم تحملم کم میشه و میگم خدایا چه خبره اینقدر امتحان و سختی و تلخی برای چی؟ مگه قراره چقدر زندگی کنیم که مدام داری اذیت میکنی؟ بعد که یه مدت ازش میگذره و اون سختی و اون مشکل کمک میکنه قوی تر بشم و خیلی راحت از پسش بربیام اون وقته که احساس غرور میکنم که خدایا شکرت ..بلاخره موفق شدم..بلاخره تونستم!بعد مثل ورزشکاری که بعد از یه مدت تمرین دیگه گرفتگی عضلانی و ضعف نداره و با ورزش کیف میکنه حس میکنم مشکلات ساخته شدن تا قدرت و توان منو توی زندگی بالا ببرن..و بزرگم کنن

زیر بار هرکدوم از مشکلات زندگی انگار یه عمر تجربه کسب میکنم..بزرگ میشم..پوست میندازم و بینشم به زندگی عوض میشه...بعضی مشکلات و مراحل و قسمتهای زندگی روح آدمو میخراشه و هر بار که بهش فکر میکنی انگار نمکدون دستت گرفتی و روشون نمک پاشیدی اما وقتی یه کم ازش دور میشی و از بیرون بهش نگاه میکنی تازه میفهمی چقدر قوی شدی..چقدر خوب از پسش برومدی چقدر بزرگت کرده...

گاهی که خسته  و بی طاقت میشم..گاهی که سن و توان و انرژیم کفاف سختیهایی که برام تدارک دیده شده رو نمیاره لب به شکوه باز میکنم که چرا بعضیا هیییییییچ تلخی و سختی رو تو مسیر زندگیشون تجربه نمیکنن و بعضیها مدام در معرض انواع تلخیها هستن؟ گاهی حتی به عدالت خدا اعتراض میکنم و حتی باهاش قهر میکنم اما...اما وقتی از اون بحران موفق بیرون میام وقتی که می بینم در مقایسه با خیلی از همسن و سالام موفق ترم تو حل مشکلاتم وقتی میبینم دارم به دوستام راهنمایی میدم و کمکشون میکنم روی پاشون وایسن و نترسن و قوی باشن و میبینم چقدر توصیه هایی که یه روزی دیگران در حق من کردن وحالا من دارم به دوستام میدم مفید و موثره خوشحال میشم و از زندگی بابت همه تلخی های گاه و بیگاهش تشکر میکنم!

حالا بعد این سالها به این نتیجه رسیدم که آدمها سختی و تلخی و امتحانهای ریز و درشت رو برای بزرگ شدن و قوی شدن تجربه میکنن و هر چی بیشتر بتونی مقاومت کنی قوی تر میشی و بزرگ تر و بزرگ تر...

حالا دیگه دلم از زندگی گرفته نیست که چرا گاهی سربه سرم میذاره حالا سعی میکنم با همه توانم جلو همه طوفانها وایسم و مقاومتم رو محک بزنم و کم نیارم..بعدش یه حس خیلی خوبی بهت دست میده حس کوهنوردی که به قله رسیده..

کاش بشه همه قله های زندگی رو فتح کرد.با همه دست اندازا و سختیاش...

میشه..حتما میشه...حتما


 
طلوعت مبارک خورشید من
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

      دختر که باشی حساس و دل نازک هم که باشی باید یکی باشد که وقت دلتنگی هایت، وقت بغضهایت، وقت خوشحالیهایت، وقت تنهایی هایت، وقت دنبال تکیه گاه گشتن هایت، وقت بر سر دوراهی ایستادن هایت و وقت نفس کشیدنت کنارت باشد قرص و محکم و خیالت را راحت کند که من اینجام ! نترس!

دختر که باشی کوچک و بزرگش فرقی نمی کند سی و چهار ساله اش با چهار ساله اش فرقی ندارد همیشه دلت یک دست گرم و بزرگ را می خواهد که دستان کوچکت را محکم درخودش جای بدهد و بگوید: من کنارتم ...همیشه!

دختر که باشی خدا از همه عشقش تو را خلق کرده  وبرای تکمیل محبتش فرشته ای را نگهبان و حامی و همراهت کرده ...گاهی این فرشته می شود همه زندگی ات..

سی و چهار سال است که با حضورت..با امنیت حضورت..با پشتگرمی بودنت..با گرمای شانه های حمایتگرت..با محبت چشمهایی که از غم و غصه های من عین بچه ها نمناک میشن دارم زندگی رو با همه وجود نفس می کشم..

همه باباها خوب و مهربونن اما تو یه دونه ای..خاصی..تکی..یعنی حضورت عین کوهه تو زندگی من ..وقتی تو هستی هیچ هراسی ندارم از سختی های زندگی..بودنت یادم داده که خیالم راحت باشه..و از تو یاد گرفتم روی پای خودم وایسادن رو..تو برام عظمت و نترس بودن رو معنا کردی...تو یادم دادی هر وقت زمین خوردم دستمو به زانوم بگیرم و یاعلی بگم و بلند شم..

تو بودی که وقت دلتنگی ها وقت سختی ها وقت آزمونهای تلخ و شیرین روزگار یک لحظه هم نگاهتو ازم نگرفتی انگار خود خدا مامورت کرده به نگهداری از من...

تو خیلی بیشتر از یه بابایی..عشقی..رفیقی..همراهی..همسفری..عزیزی..مونسی..مشاوری..روانشناسی...همه چیزمی بابایی

و امروز طلوع دوباره توئه..روزیه که خدا تو رو به دنیا داد تا من هیچوقت تنها نمونم..

من و آبجی کوچیکه و مامان خیلی خوشبختیم که تو رو داریم..خیلییییییییییی

 

بابای همیشه مهربونم..به تک تک موهای سپیدت افتخار میکنم..به قدرت سخنوری و قلم توانمندت می بالم..به حسن شهرتت و احترام و عزت و خوشنامیت توی شهر و فامیل و آشنا مغرورم و تا ابد مدیون محبتاتم..

میدونم هیچوقت نمیتونم جبران کنم حتی یکیشو..اما دعا میکنم که تا هستم و تا نفس میکشم از برکت نفسهات و خنکای سایه ت روی سرم بهره مند باشم..

 

تولدت مبارک بابا جونم

خوش اومدی به دنیا


 
بوی جوی مولیان
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

دارم از اندوه می میرم دهانت را بده

         آن دهان تازه نعنا نشانت را بده

 

چین به پیشانی نزن چین چین بزن دورم برقص

گوشه ای از عطر آذربایجانت را بده

 

من لری مشروطه خواهم تشنه برنو و اسب

"زردکوهم "مال تو "دشت مغانت" را بده

 

"هفت لنگ" دل فدای هفت رنگ دامنت

خم شو و یک تکه از رنگین کمانت را بده

 

روسری را باز کن حالا بخند و ناز کن

چشمهایت را ببند و سورمه دانت را بده

 

رفتی و آواره ایل و تبار خود شدم

"باشت" را بردار و جایش "کندوانت "را بده

 

زاغکی گم کرده راهم دانه برفی به نوک

زیر بالم را بگیر و "لیقوانت" را بده

 

اختیار "زاگرس"را میدهم رسما به تو

هرچه می خواهی ببر "ستارخانت "را بده

 

دشمنانت را به اهم از پا درآوردی بیا

عشوه کن ترتیب کار دوستانت را بده

 

بوی جوی مولیان می آید از پیراهنت

سهم حسرت های یار مهربانت را بده

 

دختر شبهای "ساوالان" شبی با من بمان

با عسل هایت تقاص دودمانت را بده

 

حسن بهرامی

 

پی نوشت:

بعضی شعرها آنقدر قشنگند که یکراست می رود و می چسبد به عمق جان...کیف می کنی از دوباره و سه بار و چند باره خواندن ابیاتش...این هم از همان ها بود..

از آن شعرهای حال خوب کن ....


 
خانه سبز
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

به بهونه دوستی که داره اسباب کشی میکنه به خونه جدیدش یهو و بی اراده پر می کشم به اسباب کشی های زندگیم....

بچه که بودم شاید چندین و چند بار ناچار شدیم از یه خونه به خونه دیگه نقل مکان کنیم..من از اون اسباب کشی ها فقط خونه جدیده رو یادمه که کلی ذوق داشتیم که کدوم اطاق مال من و آبجی کوچیکه س و محله ش چطوریه و از همه مهمتر اینکه همسایه هامون بچه همسن و سال من دارن که همبازیم بشه یا نه؟ یعنی مامان اونقدر مرتب و بی صدا همه چی رو بسته بندی می کرد و بار میزد و می رفتیم و می چید که من جز تصویر یه خونه آماده و چیده شده هیچی از اسباب کشیهای بچگیم یادم نمیاد!

یه کم که بزرگتر شدیم وقتی قرار شد از خونه ای که یه کم دور از شهر بود بیایم وساکن یه محله خوب توی شهر بشیم من و آبجی کلی غرغر کردیم که ما اینجا رو دوست داریم و جایی نمیایم و از این حرفها...و درست وقتی برای اولین بار پا گذاشتیم توی خونه جدید حس خوبی وجودمو پر کرد ..حس دوست داشتن این خونه..نور و روشنایی که توی خونه پهن شده بود حالمو خوب کرد...و هنوزم اون خونه پابرجاست و هنوزم همون حس خوبو بهش دارم.

دانشجو که شدم وقتی قرار شد برای اولین بار از خونه دور بشم و توی خوابگاه زندگی کنم هیچ تصوری از جایی که قراره برم نداشتم اولین نیمچه اسباب کشی عمرم وقتی بود که با مامان و بابا راهی کوی دانشگاه شدم و توی اطاقی با آدمهایی که نمیشناختمشون هم اطاق شدم ..و یه زندگی جدید شروع شد..زندگی با افراد جدید و سبک جدید...تجربه جالبی بود..گاهی تلخ و گاهی شیرین.

اسباب کشی بعدی زمانی بود که برای کار باید راهی یه شهر دور میشدم..شهری در دل کویر..جایی که جز توی جغرافیا اسمشو ندیده و نشنیده بودم و حتی خیالم نمیکردم یه روزی ساکنش بشم..دیار کریمان اولین تجربه زندگی تنهایی من بود..اینجا دیگه نه هم اطاقی بود و نه خوابگاهی..نه همدمی و نه هم صحبتی...هرچند از این اسباب کشی هم به برکت زحمات مامان و بابا هیچی حس نکردم ولی وقتی هواپیما توی فرودگاه کرمان نشست و باد گرم به صورتم خورد یه حس غریب غربتی توی دلم خزید..حسی که اگر چه مردم خوب و خونگرم کرمان نذاشتن طول بکشه ولی خب همراهم بود..تجربه زندگی تنهایی توی یه شهر که کاملا با فرهنگ و سنتهای اهالی کوهستان متفاوت بود خیلی چیزها یادم داد..مستقل شدن و روی پای خودم وایسادن بهترین رهاورد این اسباب کشی بود..اگر چه روزهای اول پر بغض بودم از دوری خانواده م ولی روز آخر با اشک این شهر رو ترک کردم چون به خودش و مردمش وابسته شده بودم!

و همینطور ادامه پیدا کرد ..شهر بعدی و اسباب کشی های بعدی...خیال می کردم این دیگه بار آخره...اونقدر مونده بودیم توی اون شهر که حتی حس میکردم خونه خودمه ..موندگار شده بودم ولی قسمت به کوچ بود..باز هم مامان و همه زحماتش...و من که جز نظاره گری خسته و گاهی غر زن هیچی نبودم!

پایتخت شلوغ و پر دود و دم جز خستگی و دوندگی برام چیزی نداشت اما انگار این جا هم مثل همه جاها داره عادت رو نشونم میده..دارم یاد میگیرم که رحل اقامت بیفکنم...ولی نمیدونم چرا هیچ جا جز خونه بابا جز خاک پاک وطن احساس آرامش ندارم..هیچ جا بهم اون حس خوب بچگی رو نمیده..دیگه وقت اسباب کشیا به اهل محل و بچه های همسن و سالم فکر نمیکنم فقط میخوام زود تموم شه زود مرتب شه ...

دیگه حالا اهل کوچه با هم سلام علیک ندارن..گاهی حتی همسایه واحد بغلیتم نمیشناسی! دیگه نمیدونی طبقه بالایی امشب چشماش بارونیه یا حال دلش خوشه؟ دیگه نمی دونی خانم سر کوچه چند تا بچه داره.؟ دیگه جز خودت و خستگیات که شبا میاری تو خونه و با اهل خونه قسمت میکنی چیزی ندارن این خونه های امروز....

ولی کاش خونه هر چی که هست فقط سبز باشه..پر حس شکفتگی و طراوت.

کاش هنوزم میشد اسباب کشی کرد به خونه ای که توش پر نور باشه..اطاقهاش بزرگ ودلباز باشن و پنجره ش روبه حیاط باز بشه و یه حوض و یه باغچه نقلی وسط حیاطش باشه...

وقتی هر از گاهی حیاط و باغچه خونه بابا رو آب پاشی میکنم انگار پرتاب میشم به سالهای خوش کودکی...

چقدر زندگی های ما از صفا خالیه...

کاش دلهامون بی صفا نمونن..

کاش واسه روزی که قراره اسباب کشی کنیم به خونه اصلیمون یه توشه خوب همراهمون باشه..کاش استرس نداشته باشیم بابت اون کوچ...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است....

 


 
من عاشقم به دیدنت از تپه های دور
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

دل  نوشت:

عجیب هنرنمایی می کند با کلمات این "حامد عسگری!"

باورت نمی شود با همان کلماتی که تو شاید روزی هزار بار شنیده ای چنین ترکیبهای بی همتایی آفریده شود که مست شوی و بنوشی و سیراب نشوی و باز.....

امروز هم روز دیگری است..مثل همه روزهای رفته و همه روزهای نیامده دنیا...گرم و کشدار ...شاید فردا روز دیگری باشد..بهتر است به فردا بیندیشم...

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →