يا ستار يا غفار يا رحمان
ديروز بعد از ۲۱ سال ستايش و پرستش عاشقانه دوباره جوانه ترديد در اعماق جانم ريشه زد!
دوباره عصيانگر شدم و ...
شرم دارم که بگويم.اما تو تنها ياور من در لحظه های بی کسی زندگيم بوده ای و اکنون از هميشه تنها ترم.مرا درياب که بی عنايت تو هستی ام خالی از روح زندگی است.
روزگاری به عشقم به ايمانم و به همه عقايدم افتخار می کردم.از اينکه بگويم مسلمانم و شيعه علی و سينه چاک حسين غرق در غرور می شدم.اما حالا...
نمی توانم بگويم که با من چه کردند.محبوب من به نام دين تو و به هواداری از شريعتت تيشه به ريشه اعتقادات می زنند و به کار خود مباهات می کنند!زير پرچم حسين سينه می زنند و سعه صدر او را از ياد برده اند.
بيا تا برايت حکايت کنم از چشمهايی که من خواب بودم و تر شد!بيا تا بگويم چقدر دلم می خواهد ديگر زنده نباشم و چنين هم کيشانی نداشته باشم!
شايد همين امروز مرا به قعر جهنم پرتاب کرده باشی اما من ترجيح می دهم بزرگواری گول خور باشم تا کوچک واری گول زن!
آيا هنوز در عرش کبريايی ات برای يک عصيانگر عاشق جايی داری؟