يا حق
خيلی وقته که چيزی ننوشتم.البته اينجا!چون من اگه يه روز ننويسم حتما ميميرم!
اين روزها حس و حال هيچ کاری رو ندارم همه چی به هم ريخته!بچه های کوی عصبی و مضطربند!پدر و مادرا نگرانند و...
امين و صادق هم به جمع بازداشتيها پيوستند! خدايا قراره چه بلايی به سرمون بياری؟
امين امين بزرگ!با آن لبخندش و صادق با نگاه گرمی که هميشه پر درد بود.وای خدايا نميتونم فراموشش کنم!
هميشه فکر ميکردم بچه های ما يه چيز ديگه اند.حالا مطمئنم.اما چرا بهای آزادی ما را اينقدر سنگين بايد بپردازند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدايا صبر صبر صبر
و حالا ديگه ايمان دارم که
هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد