يا حق
دلش گرفته بود.غصه از صدايش پيدا بود.هر چند مثل هميشه سعی می کرد لبخند بزند و خودش را شاد نشان بدهد.وقتی خواستم از دلش سر در بياورم ديدم بازغصه هميشگی است.
می گفت:دلم می خواهد کار کنم الان حس می کنم انرژی و حس کار کردن توی رشته ای که با علاقه واردش شدم رو دارم اما شايد دو سال ديگه چنين حسی نداشته باشم.
گفتم:خوب با اين پشتکار و علاقه ای که تو داری هر جا بری ازت استقبال می کنن.
لبخند تلخی زد و گفت:تو هم دلت خوشه ! بابا ما رو بيرون نکنن.استقبال پيشکش!
گفتم:پس بچه ها چطوری کار پيدا ميکنند که به سال چهارم نرسيده همه شون توی روزنامه های مهم کار می کنند؟
گفت:روابط عموميشان قوی است! و با لبخند معنی داری ادامه داد :اما ما نمی توانيم...
حرفها زياد بود اما جمله آخر او چنان مرا در خود فرو برد که بقيه حرفهايش را نشنيدم.ما که با يک دنيا علاقه آمديم و توی اين سه سال تا جايی که می توانستيم سعی کرديم ياد بگيريم.هر چند گاهی اساتيد واقعا حرفی برای گفتن نداشتند اما ما شانه خالی نکرديم.
اما درد آنجا بود که کسانی که کار عملی های سر کلاس را هم به زور انجام می دادند يکی پس از ديگری وارد صدا و سيما و روزنامه هايی شدند که ما خوابش را هم نمی ديديم!
قبل از اين که بياييم شنيده بوديم که موفقيت در اين رشته پيش شرطهايی دارد که اگر رعايت نشود وصول به هدف دشوار است ولی آنقدر شوق و ذوق داشتيم که نخواستيم بدانيم.
حالا که فکر می کنم مي بينم که به ازای چيزهايی که به دست می آوری بايد يه چيزهايی رو هم ناديده بگيری! برخی حساسيتهاتو کمتر کنی و يه جورايی با جماعت همرنگ بشی تا تو رو توی خودشون راه بدن! وگرنه به يه دنيا تجربه و تخصص و قلم شيوا آخرش بايد غاز بچرونی!
اينايی که نوشتم درد و دلهای يه جوون ۲۱ساله است که از ۱۲ سالگی توی دنيای مطبوعات بوده و هر چند از دور يا به صورت افتخاری ولی نوشتن رو تجربه کرده و می گن نوشته هاش بد نيست! اما حالا بعد از سه سال که توی رشته روزنامه نگاری درس خونده از فردای خودش و شغلش خبر نداره.فقط می ترسه که در حسرت تحريريه ناکام بميره!