يا لطيف
نمی دانم تا به حال غربت غريب تنهايی در ميان جمع را تجربه کرده ای؟
حسی دلنشين است و گاهی هم عذاب آ ور! اما اما اما...
اما اگر توی هفت آسمان هم يک ستاره نداشته باشی مطمئن باش که هنوز يکی هست که قلبش برای تو و به ياد تو ميزند.شايد خنده دار باشد چنانکه خيلی ها شنيدند و لبخند تمسخر بر لب آ وردند و من هزارسال است که به دنبال همزبانی که غم دل با او واگو کنم هفت شهر عشق را زير و رو کرده ام.و دريغ از همزبانی که حتی يکبار لذت عشقبازی با او را تجربه کرده باشد...
محبوبم ! در مهلکه عشقبازی با تو نوسفر بودم و بی تجربه و همه چيزم را به اولين نگاهت باختم و اکنون خالی خالی ام از همه دنيا ولی من ديوانه گفتگوهای عاشقانه ام ... با تو و به دور از چشم هر نا محرمی...
ديگر جسم و جانم دوری ات را تاب نمی آ ورد !چگونه طاقت بياورم که من تو را ديده ام و ديگر
دمی بی تو در دنيا ماندن را تحمل نمی توانم.
ای همه هستی ام بگذار برای هزارمين بار از دنيايت و از بندگانت باتو شکوه کنم...
بندگانی که از روح تو سيراب شدند تا هميشه از جنس روح تو بمانند اما همين که به زمينشان فرستادی همه چيز را حتی تو را از ياد بردند و امروز ديگر حتی رنگ انسان هم ندارند تا با آنها بتوان از تو سخن گفت...
درد من درد بی همزبانی است و درد جانکاه دور از تو بودن.نه ... اگر در ميان اين دريای سياهی که غوطه ميخوريم تو در کنارم نفس به نفس و گام به گام حرکت نمی کردی وجودی از من باقی نمی ماند ...بيا با هم دمی بر فرشته های بال شکسته بهشتی بگرييم!