يا حق
خيلی وقت بود که در ازدحام آدمای اطرافم که خوشبختانه بيشترشونم چيزی نمی فهمند قرق شده بودم و عاشقی يادم رفته بود ! تا اينکه يه استاد محترم از همونايی که نمی دونم چرا آمريکا نمی اد اوارو برای تدريس توی آکسفورد يا هاروارد ببره؟ به سنت مالوف سالهای اخير مملکت گل و بلبلمان ! يه تحقيق به ما داد ! اونم چه کار علميی!
تحليل يه رمان اونم از نوع عاشقانه اش! اونم از نوع فهيمه رحيمی و م.مودب پور و ر.اعتمادی و...
حالا يکی بزن توی سر خودت يکی تو سر رمان مسخره ای که حتی روت نشد بری توی کتابغروشی و بخريش ! بعله! اونقدر از دوستم خواهش کردم که بار اين مصيبت رو از گردنم برداشت! حالا من مونده بودم و يه کتاب ۴۰۰ صفحه ای درپيت که از هر ۱۰ تا کلمه اش ۹ تاش تکراری بود! (در سيمای عزيز از نوع تصويری اش را ديده بوديم!)
انمی دونم چطور شد که ياد ليلی و مجنون افتادم؟ يعنی اونا هم اگه الان بودن روزمره می شدن؟
لا به لای اين فکرهای آشفته از خودم پرسيدم يعنی ممکنه کسی عشق رو جور ديگه ای ببينه؟
به دور از تکرارهای زمينی! ساده بی ريا عشقی که به زبون نياد و از بالا اومده باشه!
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما گفت آنکه يافت می نشود انم آرزوست

هوا تاريک شده! صدايی مبهم به گوش می رسد ! کمی دقت ميکنم...

اشهد ان لا اله الا الله...