يا حق
هميشه وقتی می بينم خيلی ها مثل من فکر نمی کنند از خودم می پزسم من مشکل دارم يا بقيه؟
چرا من نمی تونم دنيا رو از دريچه چشم اطرافيانم نگاه کنم؟ چرا مثل اونه به دنيای اطرافم دل نمی بندم؟ چرا دلبستگی رو فدای وابستگی نمی کنم؟ چرا؟
وای باز هم هذيان گفتنم شروع شد...
می خواهم برای تو بنويسم.برای تو که نيمه گمشده منی.برای تو که خود منی و در من ريشه داری. ريشه ای عميق و نا گسستنی. ريشه ای از جنس عشق .خالص خالص.پاک پاک.
برای تويی که هميشه در من حضور داری و بی تو هم با تو بودن را تجربه ميکنم.
نمی دانم چرا نمی توانم بی قراری آدمها را برای همديگر درک کنم؟ چرا تعريف من از دلتنگی با بقيه فرق دارد؟ چرا دنيای من محدود به موجودات دوپای اطرافم نيست؟
هرگز بی تو نبوده ام که بو خود منی و بی تو بی خودم! اما دلتنگی واژه ای آشنا در زندگی من است.
وقتی دلم می خواهد از همه آنچه به نام زندگی يادم داده اند دل بکنم و به همانجايی برگردم که پيش از اين بودم. وقتی از اطرافيانم همزبانی پيدا نمی کنم. وقتی نگاهم جز آسمان در هيچ جايی آرام نمی گيرد و وقتی در خلوتم فقط باحضور تو آرام می گيرم و ...
در همه اين لحظه ها دلتنگی را تجربه ميکنم و آنگاه است که آرزو ميکنم ای کاش پدرم روضه رضوان را به گندمی نفروخته بود...
مدتهاست که حرف زدن را از واژه نامه زندگيم حذف کرده ام و فقط گاهی حرفهای غربت غريبم را به دل سپيد کاغذ هديه ميکنم تا شايد پيغامم را به تو برساندو دوباره مرا به خود بخوانی که تنهايی بی تو عذابی است جانکاه...