يا لطيف
باد تندی می وزد.شقايف آرام و بی صدا از ساقه می شکند.تا جان دادن نفسی بيش نمانده
شايد شقايق سپيده فردا را نبيند...شايد...
اما شقايق نمی خواهد بميرد! مي خواهد بماند تا حکايت دلدادگي اش را برای فرزندانش روايت کند.حکايت يک عشق سرخ را.حکايت خون دل شقايق را...
شقايق می ماند چون بايد بماند! شقايق تجسم بارز شيدايی است.شقايق اگر بر خاک بغلطد
عشق زمين می خورد.شقايق اما محکم ايستاده است حتی در برابر باد!

شنيدن حکايت سينه سرخ شقايق دلی خونين می خواهد ...آيا خونين دلی؟
امروز برای اولين بار از انسان بودنم از زنده بودنم و از هر آنچه بوی آدميزاد می دهد بيزار شدم
نفرتی عظيم از کل کائنات و دردی تلخ بر سينه ام همه احساسم بود وقتی نام شقايق را بعد از سالها سکوت دوباره شنيدم...
اينبار شقايق مثل آنوقتها پر خروش نيست! نمی دانی چرا؟ مگر تو شقايق را نميشناسی؟
کمی فکر کن شايد يادت بيايد... او را جايی نديده ای؟ يادت نيامد؟
عجيب نيست! من هم مثل تو ...يک غافل ...يک سر در گريبان فرو برده...يک خود پرست مدهوش زندگی شده...يک...
شقايق را نمی شناسيم چون از جنس ما نيست چون از نسل ما نيست! شقايق از نسل دلار و اينترنت و ماهواره و کافی شاپ نيست!
شقايق از نسل خرمشهر است از جنس شلمچه ! از دنيای هور و آتش! از ديار سنگرهای به خون غلطيده! از نسل قرآنهای ترکش خورده و پلاکهای سرگردان و پيکرهای بی سر...
شقايق را با چشم سر نمی توانی ببينی که عظمت پرتو های خورشيد چشم را کور می کند!
اگر دلت بارانی شد شقايق آرام آرام پا به حريم پاک دلت می گذارد...با بوی عطر ياس...

از سرزمين خورشد که برگشت برای هيچکس سوغاتی نياورد الا خودش ! سوغاتي اش جسمی مملو از نقل و نبات ضيافت نور بود و روحی...
اما او سکوت کرد . عاشقانه مثل گذشته ...
و حالا ..به سنت مرسوم اين درد جانکاه او ذره ذره آب ميشود! چه شد؟ او را شناختی؟
نه هنوز زود است ! کمی صبر کن! هنوز از او زياد نگفته ام...هنوز تا آفتاب فاصله زيادی است...
وقتی شبنم اشک گونه هايم را نمناک ميکند ميفهمم که هنوز در هزار توی دلم چيزی برای شکستن مانده است.با آن همراه مي شوم تا باران خون از ديده جاری کنم.
و اينجاست که آرزو ميکنم ای کاش نبودم و نمی ديدم ...
سپيده بالا می آيد. شقايق آخرين رمقهايش را جمع می کند تا طلوع آفتاب را برای آخرين بار ببيند.اما درد امانش نمی دهد...خورشيد اما به حرمت خون سرخ شقايق بالا می آيد تا شقايق به آخرين آرزويش برسد.
او را شناختی؟ نه...هيچکس او را نميشناسد...هيچکس!