یا حق
با تمام دلم همه دنیا را در پی ات زیر پا می گذارم و نمی یابمت! آنگاه که خسته و درمانده از غم روزگار سر به بیابان می گذارم صدایت را می شنوم... مبهم است...نزدیکتر می آیم...
یا الله...یا الله...یا الله...

چقدر آشنایی برایم! انگار هزار سال است که می شناسمت...هزار سال است که ...
نه ..نمی خواهم حرفی بزنم...می خواهم بشنوم...اما چرا صدایت مبهم است ؟
چرا سر در چاه ...؟ چرا اینگونه اشک می ریزی؟ غمی جانکاه بر تمام دلم سایه افکنده...بر تمام دنیا...

چه شد آن روزگار عهد و پیمانهای عاشقانه؟ چه شد آن یاورانی که آرزوی بزرگشان این بود که فدایی تو شوند؟ چه شد آن همه پیمان...؟

آه که چقدر دلم گرفته است... چه زجری کشیده ای تو... و چه صبورانه سکوت کرده ای...

و ما چه پیمان شکنانی بودیم!
شرم دارم از دیدن رخسارت ...از فرق شکافته ات .... و از دل خونینت در روز محشر...

اما ای عزیز ! مرا از خود مران که سخت نیازمند شفاعتت هستم در روزی که زمین دگرگون شود

و امشب همان شبی است که بعد از هزار سال هنوز بوی تو را می دهد...
ای کاش عطر حضورت با نم نم باران در هم آمیزد ... ای کاش...