يا حق
باز هم صبح شد.سر آغاز يک زندگی تازه! وقتی می خواهی از خانه خارج شوی صدای مهربان مادر در گوشت طنين می افکند که:لباس گرم بپوش! هوا خيلی سرده!
مثل هميشه نگرانی را در صدايش حس می کني و دلت نمی آيد حرف او را نشنيده بگيری...
آغاز فصل سرما با بوی پاييز برگ ريز و صدای دلنشين خش خش برگها زير پای عابران توام می شود و فصلی تازه از زندگی آغاز ميشود.
اين روزها کوچه و خيابان هم خبر از آمدن سرما ميدهد .لباسهای رنگارنگ -پالتوهای گرانقيمت-شال و کلاه و دستکش-شومينه های گرم که سرما را از يادت مي برندو غذاهای گرم و خوشمزه مادر وقتی از سرمی استخوان سوز خيابان به خانه پناه می بری سرما را هم برايت دلنشين و به ياد ماندنی می کند. خوشحال از روزهايی که با دوستانت به کوه می زنی و فارغ از دنيا روی برفهای سپيد ليز می خوری و هر وقت خسته شدی چای داغی و ...
چقدر همه چيز قشنگ است! چقدر زندگی زيباست! حتی در سرمای پاييز و زمستان هم می توانی شاد باشی .می توانی جوانی کنی .می توانی...

زندگی خيلی زيباست حتی برای مريم ۷ ساله که صبحها با دمپايی به مدرسه می رود! مريم خيلی کوچکتر از آن است که معنی درد را بفهمد او هنوز راه زيادی تا آينده در پيش دارد.اما صبحها که به مدرسه می رسد دستان سرما زده اش آنقدر قدرت ندارند که قلم را در خود محکم بگيرند و بنويسند:بابا آب داد.
مريم هر روز صبح پای پياده به مدرسه می رود و در تمام طول راه دستانش را به هم می سايد تا بی حس نشوند. او سالهاست در حسرت دستکشهای گل گلی دختر همسايه مانده! در آرزوی لباسی که گرمش کند ! و به اميد روزی که زمستان و تابستانش با هم فرق داشته باشد!
با همان لحن معصوم کودکانه اش می گويد که از زمستان بدش می آيد چون بايد بلرزد و کنار اجاق کوچک خانه با حسرت برف بازی بچه ها را تماشا کند...
روزی هزار بار از کنار مريم می گذريم ...وقتی دستها را در جيب لباسهای گرممان فرو برده ايم
وقتی پاشنه چکمه های چرمی مان را محکم به دل زمين می کوبيم تا زودتر به خانه برسيم
وقتی از راه نرسيده مادر با نوشيدنی داغ به سراغمان می آيد...به داغی گونه های تبدار مريم...

از کنارش می گذريم و او را نمی بينيم...می گذريم و با لبخندی بر لب براي او و بخت سياهش دلسوزی می کنيم ...می گذريم و چشمهايمان را می بنديم...
هوا بس نا جوانمردانه سرد است آی! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!