کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود....(سهراب سپهری)

      گاهی فکر میکنم چه خوب بود اگه میشد افکار آدمها رو خوند.حرفهایی رو که دارن توی دلشون میگن رو شنید و فکرهایی رو که بعدا قراره عملی کنن دید.کاش میشد نقاب همه آدمها رو برداریم تا ببینیم پشتش چه خبره؟

شاید خوب بود شایدم بد.نمیدونم...اینجوری دیگه کسی نمیتونست دروغ بگه.کلک بزنه.خیانت کنه.نارو بزنه.زیرآبی بره و...اما شاید دیگه زندگی کردن هم سخت میشد...

فکرشو بکن هرچیزی رو که تو میخواستی بگی طرفت از قبل میدونست.هرچیزی که تو نمیگفتی رو هم میدونست.هر دروغی که میگفتی همه می فهمیدن.و هر نکته ای رو که یک ثانیه هم از ذهنت عبور کرده بود همه متوجه میشدن...

گاهی که با خودم توی تنهایی ذهنم خلوت میکنم و از شیر مرغ تاجون آدمیزاد همه جور فکری میاد توی ذهنم با خودم میگم: اگه الان اینی که روبه روم نشسته بدونه توی مغز من چی میگذره چی میشه؟ اگه اون آدمی که پشت خط تلفنه بدونه که اصلا خوشم ازش نمیاد و به زور دارم باهاش حرف میزنم چه اتفاقی می افته؟ اگه مثلا رئیسم بدونه چه حسی دارم وقتی به زور جلوش میشینم تا اون یه منبر واسه م بالا بره و دیگه به زور پایین بیاد چی میشه؟

خیلی دنیای جالبی میشه اگه همه بتونن فکر همو بخونن!

فکر کن دیگه هیچکس نمیتونه دروغ بگه!

هیچ کس نمیتونه ریاکنه.

هیچ کس نمیتونه به دیگری کلک بزنه و بهش خیانت کنه.

هیچ کس نمیتونه مال یکی دیگه رو بخوره و ....

 

شایدم همه مثل من فکر نکنن شاید همه مثل من کنجکاو نباشن بدونن توی ذهن دیگران چی میگذره؟ شایدم این حس خبرنگاری کشنده فقط مال من باشه...نمیدونم....

شما چی فکر میکنید؟ به نظرتون دنیا چه شکلی میشد اگه همه میتونستن از افکار و نگفته های ذهن و دل همدیگه باخبر بشن؟

 

 

برای تو نوشت:

تیرماه در برابر گرمای نگاهت به دی می ماند ای خورشید مغرور و نجیب...