يا حق
همه چيز با يک نگاه آغاز می شود.همانطور که هستی هم با يک نگاه آغاز شد.با نگاه عاشقانه خدا به بنده...عاشق به معشوق و با همين نگاه شهد شيرين عشق را در وجود بنده ريخت تا او را شيدای خود کند و تا عرش به دنبال خود بکشاند و چه لذتی است سر از پا نشناخته در پی يک نگاه دويدن و به او رسيدن و در او محو شدن و همه او شدن...
صورت ظاهری داستان ماجرای تکراری عشق شاه و گداست! عشق دختری ثروتمند به پسری نجار که از مايملک دنيا جز يک دل شيدا چيزی ندارد!

محبوبه دختر نازپرورده خانواده متمکن بصير الملک شيفته شاگرد نجار سر گذر می شود که حتی در ميان نوکران خانه پدری هم جايی برای او نيست!مدتی به طريق معمول عساق راه پرده پوشی را در پيش می گيرد اما عاقبت کاسه صبرش لبريز می شود و حديث دلش را در کاسه چشمانش می ريزد و نزد محبوب اعتراف می کند! رحيم هم ندای عشق او را با بيتی از حافظ پاسخ می گويد:دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را...
محبوبه هر روز ديوانه تر می شود و خواستگاران را يکی پس از ديگری به خيال خام جوان نجار پس ميزند تا شايد روزی بتواند نام او را در خانه بياورد! اما هيچکس کلام صادقانه او را و عشق پاکش را تاب نمی آورد و همه سعی در منصرف کردن او دارند. تا در اين ميانه پسر عمو که از کودکی خاطر خواهش شده قدم جلو نهاده و او را خواستگاری مي کند. همه چيز مساعد است تا محبوبه به خوشبختی برسد...شوهر خوب-پول و ثروت و...
اما او به همه چيز پشت پا ميزند و در دوره ای که دختر محکوم به سکوت است به راحتی و به اتکای نيروی عشق مقابل منصور می ايستد و محکم می گويد که او را نمی خواهد و دلش جای ديگری است!
همه چيز به هم می خورد.پدر متشخص محبوبه ديگر کلامی با او سخن نمی گويد!مادر غضب می کند! او در خانه زندانی می شود تا خيال خام رحيم از سرش به در رود .بی خبر از اينکه اين هجران آتش عشق را شعله ور تر می کند!!
اشکها و ناله های روز و شب محبوبه سر انجام سد همه تعصبات و آداب و رسوم اشرافی خانواده بصير الملک را می شکند و به ازدواجش با رحيم رضايت می دهند. بعد از اين همه تحمل سختی و رنج يک دنيا شادی به قلب عاشق دو جوان سرازير می شود اما حقارت مراسم ازدواج و رفتار سرد و بی تفاوت و فخر فروشانه پدر با رحيم نمکی است که بر زخم دل محبوبه پاشيده می شود و او به خانه بخت می رود.با لباس سفيد! و بريا هميشه رانده می شود از خانه پدر و از آغوش گرم مادر...و می رود تا همه عشقش را به پای رحيم بريزد.

اما روی ديگر سکه از همان روزهای اول خود را نشان می دهد.رحيم عاشق است و در عشقش و صداقتش ترديدی وجود ندارد.اما رحيم و زندگی او و تربيت او از جنس کلام و زندگی محبوبه نيست.او مثل محبوبه بار نيامده! محبوبه را نمی فهمد.تا مدتها آتش عشق وجودسان را گرم می کند و نمی گذارد تفاوتها را احساس کنند.اما تب تند زود عرق می کند .وقتی آتش عشق فرو کش می کند و پرده از روی عقل کنار می رود طنين صدای پدر در گوش جان محبوبه منعکس می شودکه: او از جنس ما نيست....
اما راه بازگشتی نمانده ! محبوبه به اتکای عشق می ايستد و تحمل می کند و با استمداد از عشق می کوشد تا راه حلی برای بهبود اوضاع بيابد ولی هر روز اختلاف نظر ها بيشتر ميشود و با ورود مادر رحيم به اين زندگی معادله ها پيچيده تر می شود!
دخالتهای گاه و بی گاه او و روح حساس محبوبه و بی تفاوتی رحيم دست به دست هم می دهند تا از آن زندگی عاشقانه جهنمی برای سوزاندن عشقی سوزان بسازند.
جهنمی که حتی ورود عنصزی به نام فرزند هم از عذاب آن نمی کاهد.تا سر انجام بعد از خفه شدن پسر محبوبه در حوض آب همه عشقش به همراه پسرش دفن می شود و او که رحيم را خالی از عشق می بيندبه همه چيز پشت پا می زند و بعد از تحمل سالها خفت و خواری و کتک از رحيم خانه اس را ترک می کند و سر شکسته به سوی پدر باز می گردد!
و اينبار هم پدر تکيه گاهش می شود تا داد از رحيم بستاند. علی رغم تلاش رحيم برای باز گرداندن محبوبه او طلاق را تر جيح می دهد!
و موفق می شود از دام آن عشق نا فرجام برهد و دوباره به آغوش پر مهر خانواده برگردد.
مدتی می گذرد تا او به آرامش قبلی بازگردد.تا اينکه پسر عمو(منصور) که با دختری آبله رو ازدواج کرده دوباره از او خواستگاری می کند و محبوبه علی رغم ميلش برای شادی خانواده تن به ازدواج می دهدتا به قول منصور ذره ذره شراب عشق را بچشد ولی هرگز چنان عشق سوزانی را تجربه نمی کند!
هر روز که می گذرد بيشتر دلبسته منصور می شود اما در حسرت داشتن فرزندی می سوزد (چون اين نعمت را همراه با سقط دومين فرزند رحيم از خود گرفت!)
دکترهای مختلف-نذر و نياز و...جواب نمی دهد .و او به داشتن منصور راضی است. چند سال بعد منصور هم بر اثر ابتلا به سرطان ذره ذره در مقابل چشمان محبوبه آب می شود و او باز هم تنها می شود ولی اينبار می خواهد روی پای خودش بايستد و فرزندان منصور از همسر اولش را زير حمايت خود می گيرد و در نهايت از دختر منصور براي برادرش خواستگاری می کند و خود هم در کنار آنها زندگی می کند.
تاريخ دوباره تکرار می شود! سودابه برادرزاده محبوبه عاشق جوانی می شود که هيچ تناسبی با او ندارد ! نصيحتها در او اثری ندارد ...همه نگاهها به محبوبه خيره ميشود ! محبوبه می آيد تا داستان زندگيش را برای سودابه تعريف کند ...
هيچکس نمی داند که او بهار آينده را نمی بيند!

نويسنده در کتاب فوق يک ماجرای عاشقانه را به تصوير کشيده است که در نگاه اول ساده و تکراری و پيش پا افتاده می آيد اما آنچه موجب تفاوت اين اثر با آثار مشابه ميشود قلم خاص نويسنده و توانايی او در به تصوير کشيدن صحنه ها به صورتی استادانه است به گونه ای که خواننده خود را کاملا در زمان و مکان وقوع داستان و در کنار شخصيتهای آن احساس می کند و پا به پای آنه پيش می رود و تا پايان داستان هم خود را از ان جدا نمی بيند!
داستان از نظر زمانی به اوايل حکومت رضا شاه بر می گردد و فضايی نسبتا سنتی بر بافت آن حاکم است .
ماجرا در خانواده ای مرفه و اشرافی اتفاق می افتد که نويسنده به زيبايی همه اين موارد را به همت قلم خود ترسيم کرده .حتی کوچه پس کوچه های محلات بالا و پايين شهر را به راحتی می توان از لابه لای سطور اين کتاب ديد و لمس کرد.
تفاوت فرهنگها مهمترين نکته ای است که اين داستان بر روی آن تاکيد داردکه به کمک فضا سازی مناسب -جمله بنديها-مکالمات و حتی طرز غذا خوردن و لباس پوشيدن تجسم شده است.تا جايی که با دقت در اين داستان می نگرم نمی توانم نقطه ضعفی برای آن پيدا کنم!
هر چند برخی معتقدند محبوبه يک طرفه به قاضی رفته و حرفهايی از رحيم نا گفته مانده
(شب سراب-ناهيد پژواک) اما من به عنوان يک خواننده هيچکدام از شخصيتهای اين داستان را محکوم نمی بينم بلکه صرفا حقيقتی ترسيم شده تا خواننده خود به نتيجه برسد.

با مقايسه ای ساده ميان اين اثر و آثار مشابه که ژانر عاشقانه دارند به راحتی می توان تفاوت فاحشی را احساس کرد.در عمده آثار عاشقانه نويسنده گرفتار بازی با کلمات و به کار بردن کلمات رنگين می شود و مغازلات و گاهی نگاههای دو دلداده را آنقدر توصيف می کند که خواننده را خسته می کند.اما نويسنده بامداد خمار خود را اسير لفاظی نکرده و يکراست به سراغ اصل هدف خود می رود و آن را پرورش می دهد تا به ثمر برسد.
تا جايی که کمتر می توان جملات يا کلمات زائدی در متن داستان پيدا کرديا چيزی به محتوای آن افزود و داستان به خودی خود جامع و کامل است. وچنين کتابهايی در جامعه امروز ما آنقدر کم است که تبديل به پديده ای نادر شده است که عجيب جلوه می کند.
شايان ذکر است که مهمترين ويژگی اين اثر به نظر من بيان تصويری آن است که به فهم موضوع کمک می کند.کاری که نويسنده با واژه ها کرده هنری عظيم می طلبد که در نويسندگان امروز ما کمتر ديده می شود.

والسلام