يا حق
خيلی وقتها از کنار آدمهای اطرافت آنقدر ساده و آرام می گذری که باور نمی کنی بعضی از آنها چقدر حرف برای گفتن داشته باشند !
بعضی از آنها برايت مثل يک نسيم ملايم بهاری اند که آرام می وزند و ...ديگر هيچ!
بعضی هم کمی متفاوت! اما همه مثل تو آدمند!درست مثل تو! اما چرا نمی بينی؟ چرا از کنار آنها اينقدر ساده عبور می کنی؟

اصلا نمی دانم چرا اينقدر مقدمه چينی می کنم؟ خيلی متاسف می شوم وقتی چند سال از کنار هم می گذريم بی هيچ حرفی! و اينک در آستانه روز وداع تازه به يادمان می آيد که ...
تو هم هستی! من هم هستم! همه ما ...
ای کاش زبانم هم به اندازه قلمم قدرتمند بود تا درد را حس می کردی ! از لابه لای کلماتم. و برايت حرف می زدم!
ای کاش می توانستم! ای کاش جسارتش را داشتم! ای کاش ...
هيچ وقت در ولع شناخت يک انسان اينقدر مشتاق نبوده ام ...که امروز دلم می خواهد تو را و انديشه هايت را بشناسم.ای کاش اين حرفها را می خواندی !
ای کاش اجازه می دادی به دژ نفوذ ناپذير انديشه ات راهی باز کنم.تا پس از اين همه سال پاسخ سوالاتم را بيابم!
ای کاش...