يا حق

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آينه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آئين سروری داند


خدای من ! عزيز دل شبهای تنهايی من ! ای کاش آن هنگام که گل وجودم را می سرشتی
يادم می دادی به آدمها اعتماد نکنم!
ایکاش به جای کنجکاوی و جسارت محافظه کاری را مهمان خانه دلم می کردی!
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست