يا حق
می گويندبا اولين نگاه به گنبد خضرا هر آرزويی بر آورده می شود. راستی چه آرزويی دارم؟ از فرودگاه تا اينجا را يکسره در خواب آمده ام! و اينک در چند قدمی تمام آرزوهايم...من کجا و مدينه کجا؟
صدای اذان به گوش ميرسد.يکباره وجودم آتش می گيرد.گنبدی سبز زير نور ماه می درخشد. حس می کنم خورشيد به زمين آمده است.باران اشک گونه هايم را نمناک می کند و قرار از کف می دهم. همه زار می زنند. به هتل می رسيم. هتل ؛طيبه السکنيه؛ مجاورمسجد النبی!
وسايل را گذاشته و نگذاشته به سوی حرم می دويم . دل در سينه ام به تکاپو افتاده . از ميانه راه کفشها را می کنيم و افتان و خيزان به سوی مسجد می دويم. مقابل مسجد به خاک می افتم. از اين جلوتر نمی توانم.
بچه ها يکی يکی سر می رسند .تا به خود بيائيم نماز مغرب آغاز شده است. در ميان چشمان حيرت زده ای که ما را می نگرند به همراه ديگران به نماز می ايستيم. سيلاب اشک لحظه ای امانم نمی دهد. نماز تمام می شود. آرام بر می خيزم و پا به درون مسجد می گذارم. نه به فدرت خود که به اراده عشق!
پاهايم به سختی روی زمين کشيده می شوند. در گوشه خلوتی سر برسنگ سفيد و سرد می گذارم و تمام دلم را زار می زنم. نمی توانم باور کنم ! هرگز خودم را آنقدر لايق نمی ديدم که به اينجا بيايم! اما من دعوت شدم. با صدای دوستم به خود می آيم . مسجد را ترک می کنيم و برای شام به هتل بر می گرديم.