وارد شجره می شويم . شور و اشتياقی بر فضا و آدمهای اينجا حاکم است. بعد از نماز به احرام می رسيم. نفس عميقی می کشی .خودت را آماده می کنی تا به ديدارش بشتابی. همه دنيا را از ياد می بری و زمزمه می کنی: لبيک اللهم لبيک...
او دعوت کرده و تو اشک ريزان لبيک می گويی. ديگر محرم شده ای! هر کاری نکن که آزاد نيستی! که بنده در بند اويي و به ديدار او می روی!
آرامشی ژرف بر جانم می نشيند. به جايی می روم که جهانی آرزويش را دارد. با غرور بر زمين گام می گذارم! با لباس مرگ به سرزمين زندگی مي رويم.
در طول راه سکوتی عجيب بر فضا حاکم است.و با ديدن تابلوی مکه المکرمه قفل چشمها شکسته می شود.
سنگهای خاکستری مسجد الحرام را در پيش رويت می بينی . سر به زير می اندازيم و آرام قدم به درون مسجد می گذاريم. نزديکتر که ميرويم بچه ها به خاک می افتند و من بی آنکه بدانم چه شده از جمع پيروی می کنم! بعد از چند لحظه سرم را که بالا می آورم شکوهی وصف ناپذير چشمانم را خيره می کند.انفجاری در جانم رخ می دهد و بعد آرامشی از جنس نور وجودم را لبريز می کند.
قدم به جلو می گذاری و از خط قهوه ای حجر الاسود طواف را شروع می کنی ۷ شهر عشق- ۷ تپش تکان دهنده -۷ حلقه اتصال- ۷ دور طواف...
و در تمام مدت اشک می ريزی تا شايد آتش قلبت را فرو بنشانی و سپس نماز طواف پشت مقام ابراهيم و روبه روی کعبه...