سالها به سوی قبله نا ديده نماز گزارديم و اينک اولين نماز بی واسطه رو به روی او...
مرغ جانم در آستانه پر کشيدن از جسم است.وقتی دستانت را برای قنوت بالا می بری فقط کعبه را می بينی.
اينج آغاز و پايان دنياست. ديگر هيچ آرزويی ندارم!
نماز پايان يافته . به سوی لحظه های پريشانی هاجر می رويم.سعی صفا و مروه!باز هم ۷ بار!
می روی. مردان نيمی از راه را هروله می کنند.پی گمگشته ای آمده ای.پايان سعی در کوه مروه به نماز صبح ختم می شود.به دور هفتم که می رسی دنيا برايت سرابی است که از بلندای مروه پيداست.تقصير می کنی.
ديگر محرم نيستس. به آينه که می نگری بايد خدا را ببينی!
بعد از طواف نسا و نمازش که حرمت زن را صدچندان می کند سبک و رها می روی تا با او در کنار خانه اش تنها شوی.
اينجا همه چيز بوی خدا می دهد. عرفات -منی- مشعر- غار حرا که شبانه بالا می رويم تا عظمت تنهايی محمد را لمس کنيم و نماز صبحی که در تنگنای عاشقانه غار می خوانيم و با شکوهترين طلوع خورشيد از فراز کوه نور...
دل آسمان می گيرد و عاشقانه زار می زند تا با تو همدل شود.همه سر و پا برهنه به سوی بيت ميشتابند تا باران کعبه را هم ببينند. اشکها با باران يکی می شوند و جان را شستشو می دهند. به سجده می روم
سجده بر آب!سر را که بر می دارم در آرامش بارانی کعبه خدا را می بينم با لبخندی بر لب!
همه چيز به گذر يک رويای شيرين می ماند.شيرينی خنک زمزم!
و باز هم روز وداع می رسد و همه جانت را در طواف وداع خلاصه می کنی ولی تکه های دلت را کنار کعبه به امانت می گذاری تا به بهانه آنها دوباره برگردی ...
تا دوباره تورا بخوانند و تو لبيک گويان بيايی...
والسلام