يا حق
اينجا نمی دونم کجاست؟!
شايد ۲۰ هزار فرسنگ زير دريا! شايد انتهای کوچه زندگی! همون جايی که دلت می خواد داد
بزنی : زندگی ! نگه دار پياده می شم!
هر چه هست حکايت غريب آن روز پاييزی است...
ببخشيد اگه تازگيها يه کمی تنبل شدم! آخه سالهاست اين دستها با قلم و کاغذ آشنا بوده و
ظرفيت تکنو لوژی را ندارد!
اين روزها خيلی خيلی به دعا احتياج دارم.
يا علی!