يا حق
يادم می آيد که يادم داده بودی هر وقت دلم از غربت روزگار گرفت يکی هست که صدايم را می شنود. يکی که مرا فقط برای خودم می خواهد و بس!
يادم دادی که آدمها را دوست داشته باشم و با چشمانم مهر را به همه دنيا هديه کنم حتی اگر..

اما يادم ندادی اگر آدمها نامهربانی کردند اگر روزگار ناجوانمرد شد. اگر دلم لبريز از درد شد و اگر
دريای چشمانم به دنبال مجالی برای باريدن می گشتند چه کنم؟
يادم ندادی بی تو تنهايی چگونه بار غمهايم را سبک کنم؟
يادم ندادی!