يا حق

هر چه می نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه اين روزها نبشتم

هم آن است که يقين ندانم که نبشتنش بهتر از نا نبشتن!

و او باز هم سخنی دردناک را آغاز می کند و اين بار با شکوای عين القضات...

۶ سال است که او درد می کشد و دم بر نمی آورد ... و ۲۵ سال است که ما سکوت را تمرين می کنيم...

و امروز دوباره با ما سخن می گويد تا دلگرممان کند که هنوز همه چيز تمام نشده و هنوز کورسويی هست...

اما بهتر است يکبار هم صادق باشيم.مردم ما ديگر چيزی برای از دست دادن ندارند!

اگر قرار است با اين عدم مشارکت آسمان به زمين بيايد پس همان بهتر که هر چه زودتر تکليفمان را با ويرانه ای که روزگاری امپراطوری قدرتمند داريوش

و کوروش بود و امروز کنام خود پسندان شکم پرست! روشن کنيم!!

آقای خاتمی!

امروز مثل گذشته گفتيد که بيائيم و از مملکتمان دفاع کنيم و من می خواهم از شما بپرسم از کدام مملکت؟

از کشوری که مشروطيت را در کارنامه افتخار خود دارد يا از سرزمينی که با

وحدت خود از زير بار آن قزاق چکمه پوش رها شد !

يا از کشوری که ۸ سال عزيزترين جوانانش را هديه راه آزادی کرد!

و شايد از کشوری که فرزندان امامشان اينک به اتهام نداشتن التزام به ولايت فقيه خانه نشين شده اند!!!

آقای خاتمی! ديگر چيزی نمانده که برايش گريبان چاک دهيم ! اجازه بدهيد

به انسانيت وفادار بمانيم و زير بار اين اجحاف نرويم!

فقط ای کاش هرگز شما را نديده بوديم و هرگز دلمان هوای ايران باستان را

نمی کرد!

و امروز هر برگ رای به معنای لگد مال کردن انسانيت است !