يا حق

آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد. آن مرد در باران آمد...

                   آن مرد خسته آمد.آن مرد تشنه آمد...

می شناسيش؟ مگر می شود آفتاب را نديده باشی تا به حال؟ چشمهايت را ببند! با تمام وجود عطر حضورش را استشمام خواهی کرد.

           بوی خون می آيد...

بوی عشق...بوی خون سرخ عشق...اينجا عشق را بر سر نيزه می کنند. به تماشا نمی آييد؟

گوشها را تيز کنيد ...صدايش را نمی شنويد؟ هل من ناصرش به آسمان می رسد..کسی اينجا نيست؟

هزار سال می گذرداز گلرنگ شدن نينوا...هزار سال می گذرد از امتحانی که پدرانمان سر افکنده از آن بيرون آمدند!

نه ما نبوديم! آنها پدران ما نبودند که ما عرب نبوديم! اما...

بعد از هزار سال جز نام چه چيزی برايمان مانده که افتخارمان باشد؟

جز پرچمهای سياه بر سر در خانه ها ...هيچ...

رسالت سرخ را پرچم سياه شايسته نيست! خون سرخ با عشق سرخ شعله ور می شود و با پرچم سياه می ميرد!

گوشها ديگر جز ناله های سالی يکبار جماعت مسلمان! چيزی نمی شنود ...

چشمها ديگر بوی عشق سرخ نمی دهند... آّّّّّّه! عشق را همين روزها به نيزه می کشند...به تماشا نمی آييد؟

سالها ست که با يک نام دلخوشيم! نه...به يک عشق...

              عشق سرخ بر سر نيزه!