يا حق

باز هم از من جلو زدی رفيق نيمه راه؟!

خوب می دانستی حال اين روزهای خرابم را...اما...

چه بگويم که نگفتنم بهتر از گفتن است!

سالهاست که ناله می کنم از دوريش و دريغ از گوشه چشمی...دريغ از اشارتی...دعوتی..تا بيايم بی سر و پا و خون دل از چشمخانه بر سنگفرشهای سفيدش بريزم...

هميشه به تو حسادت می کردم و خودت خوب می دانستی! اما ديشب وفتی برای خداحافظی آمدی ذيگر نتوانستم حبس کنم بغض چشمانم را و...

و الان تو اونجايی و من؟!

اميدوارم يادت باشه که من هم منتظرم...سالهاست...