يا حق

تا حالا شده در لبه تيغ استجابت يک دعا دست و پا بزنی؟ رو به هر طرف که می چرخانی نا اميدی و ...

نه!هنوز همه چيز تمام نشده! برق شادی چشمانت را روشن می کند...مگر می شود او را از ياد برده باشی؟!

شنيده بودم برای رسيدن به يک خواسته عزيز بايد از عزيزتری گذشت تا...

حالا هر چقدر اين عزيز عزيزتر!کار سخت تر...

خودم هم نمی دانم چگونه شروع شد؟از آن شب بارانی يا از آن احيای به ياد ماندنی...؟ نمی دانم!

شايد هم همه چيز در شب عاشورای امسال رقم خورد...در آن شمعها چه حکايتی بود؟نمی دانم...

وقتی دلم از غربت روزگار شکست.وقتی از خودم از بودنم و از نام انسان بر جسمی که هنوز به زمين چسبيده بی هيچ خاصيتی خجالت کشيدم.

خودم را حتی لايق آن نديدم که حاجتی را طلب کنم از تو!

اما شنيده بودم که تو بی حساب عطا می کنی هر کس را که بخواهی..

همه آرزوهايم را به ياد آوردم..آينده ام را...تلاشهای چند ساله ام را..آرمانهايم را..و...همه را هيچ ديدم در مقابل يک گل سرخ!

گل سرخی به رنگ خون! با داغی ازلی بر سينه! داغی به سياهی درد بر سينه سرخ شقايق...

چشمانم را بستم و همه داشته هايم را واسطه ماندن يک شقايق کردم و تو را به همه عزيزانت قسم دادم و از همه عزيزانم گذشتم تا او بماند اويی که نمی شناختمش...

و آن شب باران باريد به نشانه استجابت دعايم...

بعد از ماهها خبر استجابت دعا از سوی تو...

همه آرزوهايم در مقابل اين شقايق ناديده قطره ای بود از بارانی که هنگام غروب بر صورت خيسم سرازير شد...

امروز احساس می کنم آنقدر دوستم داری که تاب شنيدن ناله هايم را نمی آوری...امروز آنقدر به من نزديکی که ماندن شقايق را که ضامن بودنم است بی واسطه از خودت می طلبم...

بگذار به خودم ببالم..چقدر من امروز روشنم..چقدر تو در من جا داری امروز..

چقدر از تو سرشارم...

چقدر من خدايی ام امروز...