يا حق

هميشه وقتی از مردن حرف می زنيم حتی تصور نمی کنيم که فرشته مرگ در يک قدمی ما به انتظار نشسته است تا...

ديشب وقتی در آتش تب می سوختم وقتی آنقدر قدرت نداشتم که ناله کنم و يا کمکی بخواهم در آن لحظه های هذيان و پريشانی ديدمش...فرشته مرگ را ...با چشم سر...

دور سرم می چرخيد...گويا آمده بود برای اجرای فرمان...ولی نمی دانم چرا رفت بی اجرای ماموريتش؟!

و چقدر آن لحظه زيبا بود! در يک قدمی تو ايستاده بودم و می ديدمت که آغوش گشوده ای به رويم...چقدر مشتاق آغوشت بودم بعد از هزار سال آرزو...

ولی باز هم رهايم کردی...چرا؟نمی دانم...در لحظه جدا شدن از زمين دوباره متوقفم کردی...گفتی ...نه!نمی گويم! که مغازله من و تو بود و غير را چه سود؟!

ولی ای کاش...