خانه سبز
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ : توسط :

 

به بهونه دوستی که داره اسباب کشی میکنه به خونه جدیدش یهو و بی اراده پر می کشم به اسباب کشی های زندگیم....

بچه که بودم شاید چندین و چند بار ناچار شدیم از یه خونه به خونه دیگه نقل مکان کنیم..من از اون اسباب کشی ها فقط خونه جدیده رو یادمه که کلی ذوق داشتیم که کدوم اطاق مال من و آبجی کوچیکه س و محله ش چطوریه و از همه مهمتر اینکه همسایه هامون بچه همسن و سال من دارن که همبازیم بشه یا نه؟ یعنی مامان اونقدر مرتب و بی صدا همه چی رو بسته بندی می کرد و بار میزد و می رفتیم و می چید که من جز تصویر یه خونه آماده و چیده شده هیچی از اسباب کشیهای بچگیم یادم نمیاد!

یه کم که بزرگتر شدیم وقتی قرار شد از خونه ای که یه کم دور از شهر بود بیایم وساکن یه محله خوب توی شهر بشیم من و آبجی کلی غرغر کردیم که ما اینجا رو دوست داریم و جایی نمیایم و از این حرفها...و درست وقتی برای اولین بار پا گذاشتیم توی خونه جدید حس خوبی وجودمو پر کرد ..حس دوست داشتن این خونه..نور و روشنایی که توی خونه پهن شده بود حالمو خوب کرد...و هنوزم اون خونه پابرجاست و هنوزم همون حس خوبو بهش دارم.

دانشجو که شدم وقتی قرار شد برای اولین بار از خونه دور بشم و توی خوابگاه زندگی کنم هیچ تصوری از جایی که قراره برم نداشتم اولین نیمچه اسباب کشی عمرم وقتی بود که با مامان و بابا راهی کوی دانشگاه شدم و توی اطاقی با آدمهایی که نمیشناختمشون هم اطاق شدم ..و یه زندگی جدید شروع شد..زندگی با افراد جدید و سبک جدید...تجربه جالبی بود..گاهی تلخ و گاهی شیرین.

اسباب کشی بعدی زمانی بود که برای کار باید راهی یه شهر دور میشدم..شهری در دل کویر..جایی که جز توی جغرافیا اسمشو ندیده و نشنیده بودم و حتی خیالم نمیکردم یه روزی ساکنش بشم..دیار کریمان اولین تجربه زندگی تنهایی من بود..اینجا دیگه نه هم اطاقی بود و نه خوابگاهی..نه همدمی و نه هم صحبتی...هرچند از این اسباب کشی هم به برکت زحمات مامان و بابا هیچی حس نکردم ولی وقتی هواپیما توی فرودگاه کرمان نشست و باد گرم به صورتم خورد یه حس غریب غربتی توی دلم خزید..حسی که اگر چه مردم خوب و خونگرم کرمان نذاشتن طول بکشه ولی خب همراهم بود..تجربه زندگی تنهایی توی یه شهر که کاملا با فرهنگ و سنتهای اهالی کوهستان متفاوت بود خیلی چیزها یادم داد..مستقل شدن و روی پای خودم وایسادن بهترین رهاورد این اسباب کشی بود..اگر چه روزهای اول پر بغض بودم از دوری خانواده م ولی روز آخر با اشک این شهر رو ترک کردم چون به خودش و مردمش وابسته شده بودم!

و همینطور ادامه پیدا کرد ..شهر بعدی و اسباب کشی های بعدی...خیال می کردم این دیگه بار آخره...اونقدر مونده بودیم توی اون شهر که حتی حس میکردم خونه خودمه ..موندگار شده بودم ولی قسمت به کوچ بود..باز هم مامان و همه زحماتش...و من که جز نظاره گری خسته و گاهی غر زن هیچی نبودم!

پایتخت شلوغ و پر دود و دم جز خستگی و دوندگی برام چیزی نداشت اما انگار این جا هم مثل همه جاها داره عادت رو نشونم میده..دارم یاد میگیرم که رحل اقامت بیفکنم...ولی نمیدونم چرا هیچ جا جز خونه بابا جز خاک پاک وطن احساس آرامش ندارم..هیچ جا بهم اون حس خوب بچگی رو نمیده..دیگه وقت اسباب کشیا به اهل محل و بچه های همسن و سالم فکر نمیکنم فقط میخوام زود تموم شه زود مرتب شه ...

دیگه حالا اهل کوچه با هم سلام علیک ندارن..گاهی حتی همسایه واحد بغلیتم نمیشناسی! دیگه نمیدونی طبقه بالایی امشب چشماش بارونیه یا حال دلش خوشه؟ دیگه نمی دونی خانم سر کوچه چند تا بچه داره.؟ دیگه جز خودت و خستگیات که شبا میاری تو خونه و با اهل خونه قسمت میکنی چیزی ندارن این خونه های امروز....

ولی کاش خونه هر چی که هست فقط سبز باشه..پر حس شکفتگی و طراوت.

کاش هنوزم میشد اسباب کشی کرد به خونه ای که توش پر نور باشه..اطاقهاش بزرگ ودلباز باشن و پنجره ش روبه حیاط باز بشه و یه حوض و یه باغچه نقلی وسط حیاطش باشه...

وقتی هر از گاهی حیاط و باغچه خونه بابا رو آب پاشی میکنم انگار پرتاب میشم به سالهای خوش کودکی...

چقدر زندگی های ما از صفا خالیه...

کاش دلهامون بی صفا نمونن..

کاش واسه روزی که قراره اسباب کشی کنیم به خونه اصلیمون یه توشه خوب همراهمون باشه..کاش استرس نداشته باشیم بابت اون کوچ...

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است....