بوی جوی مولیان
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

دارم از اندوه می میرم دهانت را بده

         آن دهان تازه نعنا نشانت را بده

 

چین به پیشانی نزن چین چین بزن دورم برقص

گوشه ای از عطر آذربایجانت را بده

 

من لری مشروطه خواهم تشنه برنو و اسب

"زردکوهم "مال تو "دشت مغانت" را بده

 

"هفت لنگ" دل فدای هفت رنگ دامنت

خم شو و یک تکه از رنگین کمانت را بده

 

روسری را باز کن حالا بخند و ناز کن

چشمهایت را ببند و سورمه دانت را بده

 

رفتی و آواره ایل و تبار خود شدم

"باشت" را بردار و جایش "کندوانت "را بده

 

زاغکی گم کرده راهم دانه برفی به نوک

زیر بالم را بگیر و "لیقوانت" را بده

 

اختیار "زاگرس"را میدهم رسما به تو

هرچه می خواهی ببر "ستارخانت "را بده

 

دشمنانت را به اهم از پا درآوردی بیا

عشوه کن ترتیب کار دوستانت را بده

 

بوی جوی مولیان می آید از پیراهنت

سهم حسرت های یار مهربانت را بده

 

دختر شبهای "ساوالان" شبی با من بمان

با عسل هایت تقاص دودمانت را بده

 

حسن بهرامی

 

پی نوشت:

بعضی شعرها آنقدر قشنگند که یکراست می رود و می چسبد به عمق جان...کیف می کنی از دوباره و سه بار و چند باره خواندن ابیاتش...این هم از همان ها بود..

از آن شعرهای حال خوب کن ....