طلوعت مبارک خورشید من
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤ : توسط :

      دختر که باشی حساس و دل نازک هم که باشی باید یکی باشد که وقت دلتنگی هایت، وقت بغضهایت، وقت خوشحالیهایت، وقت تنهایی هایت، وقت دنبال تکیه گاه گشتن هایت، وقت بر سر دوراهی ایستادن هایت و وقت نفس کشیدنت کنارت باشد قرص و محکم و خیالت را راحت کند که من اینجام ! نترس!

دختر که باشی کوچک و بزرگش فرقی نمی کند سی و چهار ساله اش با چهار ساله اش فرقی ندارد همیشه دلت یک دست گرم و بزرگ را می خواهد که دستان کوچکت را محکم درخودش جای بدهد و بگوید: من کنارتم ...همیشه!

دختر که باشی خدا از همه عشقش تو را خلق کرده  وبرای تکمیل محبتش فرشته ای را نگهبان و حامی و همراهت کرده ...گاهی این فرشته می شود همه زندگی ات..

سی و چهار سال است که با حضورت..با امنیت حضورت..با پشتگرمی بودنت..با گرمای شانه های حمایتگرت..با محبت چشمهایی که از غم و غصه های من عین بچه ها نمناک میشن دارم زندگی رو با همه وجود نفس می کشم..

همه باباها خوب و مهربونن اما تو یه دونه ای..خاصی..تکی..یعنی حضورت عین کوهه تو زندگی من ..وقتی تو هستی هیچ هراسی ندارم از سختی های زندگی..بودنت یادم داده که خیالم راحت باشه..و از تو یاد گرفتم روی پای خودم وایسادن رو..تو برام عظمت و نترس بودن رو معنا کردی...تو یادم دادی هر وقت زمین خوردم دستمو به زانوم بگیرم و یاعلی بگم و بلند شم..

تو بودی که وقت دلتنگی ها وقت سختی ها وقت آزمونهای تلخ و شیرین روزگار یک لحظه هم نگاهتو ازم نگرفتی انگار خود خدا مامورت کرده به نگهداری از من...

تو خیلی بیشتر از یه بابایی..عشقی..رفیقی..همراهی..همسفری..عزیزی..مونسی..مشاوری..روانشناسی...همه چیزمی بابایی

و امروز طلوع دوباره توئه..روزیه که خدا تو رو به دنیا داد تا من هیچوقت تنها نمونم..

من و آبجی کوچیکه و مامان خیلی خوشبختیم که تو رو داریم..خیلییییییییییی

 

بابای همیشه مهربونم..به تک تک موهای سپیدت افتخار میکنم..به قدرت سخنوری و قلم توانمندت می بالم..به حسن شهرتت و احترام و عزت و خوشنامیت توی شهر و فامیل و آشنا مغرورم و تا ابد مدیون محبتاتم..

میدونم هیچوقت نمیتونم جبران کنم حتی یکیشو..اما دعا میکنم که تا هستم و تا نفس میکشم از برکت نفسهات و خنکای سایه ت روی سرم بهره مند باشم..

 

تولدت مبارک بابا جونم

خوش اومدی به دنیا