يا حق

هر چه فکر کردم که توی اين حس و حال چی ميشه نوشت که عمق احساس آدمو نشون بده چيزی به ذهنم نرسيد...بهتر ديدم يادداشت سردبير محبوب نسل آفتاب رو در اين مورد بيارم.البته با اجازه ايشون!

نبايد می خنديديم.گل آقا زمانی آمد که نبايد می خنديديم.ما دو نسل عبوس که شکستهای پياپی سياسی و مبارزه های بی امان لبخند را از لبهايش زدوده بود و شادمانی را از خاطراتش محو کرده بود هرگز نبايد می خنديديم.نسلی که گمان می برد در هنگامه مبارزه -انقلاب و جنگ لبخند کمرنگی حتی دشنامی زشت و غير قابل بخشش است نبايد می خنديد.

اما ما نياز داشتيم به خنده نياز داشتيم کسی بيايد و اين اخم تاريخی را از چهره عبوس و تلخ اين نسل باز کند و به جايش لبخندی عميق و انديشناک بنشاند و گل آقا آمد.با دو کلمه حرف حسابش و آبدارخانه ای که اگر چه به اندازه خانه آن پيرزن مهربان افسانه های ايرانی فقط به اندازه غربيل بود اما انگار برای همه آدمها- همه جناح ها-همه سليقه ها و همه پيرها  همه جوان ها و حتی همه کودکان جا داشت.

حالا علاوه بر خاطره های مشترک تلخ و غمگين خاطره های مشترک شاد هم داريم.

خاطراتی که زير سقف همين آبدارخانه صميمی پا گرفته است تا دريچه های ديگر زندگی را نيز به روی نسل ما بگشايد....

نبايد گريه کنيم.بر مرگ گل آقا لااقل نبايد گريه کرد.گل آقا هم اگر بود گريه نمی کرد.اين آبدارخانه هنوز به راه است.

اين سماور هنوز غلغل می کند.بساط ديشلمه به راه است.شاغلام اينجاست.غضنفر-مش رحب-گل نسا-کمينه ممصادق و...

تا وقتی بچه ها گل آقا آخرين يادگار گا آقا هست و تا وقتی اين سماور غلغل می کند گل آقا زنده است...

(فريدون عمو زاده خليلی)

و جز سکوت بر ميراثهای از دست رفته ماندگار چه بايد کرد؟