نفسی عمیق در تابستانی دیگر
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦ : توسط :

 

ماه رمضون امسالم با همه سختی و تشنگی و طولانی بودنش تموم شد مثل باقی روزها و شبهای عمر به سرعت برق و باد...گاهی از تجسم اینکه این همه سال از کودکیم فاصله گرفتم وحشت میکنم..گاهی که با خودم فکر میکنم مثلا 18 سال از ورودم به دانشگاه گذشته فکر میکنم خیالاتی شدم یا اینکه 10 ساله که دارم کار میکنم برام بیشتر شبیه یه شوخیه..روزی که رفتم سر کار اونم تک و تنها توی دل کویر فکر میکردم فوقش یکسال دوام بیارم با خودم میگفتم من هرگز اونقدر نمیمونم که بازنشسته بشم! اما حالا که میبینم یک سوم عمر کاریم گذشته به خودم میگم بقیه شم مثل همین به سرعت میگذره جوری که باورش نمیکنی!

هرچند گذران عمر رو و این تارهای مویی که روزی یکی دیگه شون سفید میشه رو و خستگی و بیحوصلگی ناشی از بالا رفتن عدد سالهای عمر رو دوست ندارم اما بلاخره راهیه که باید طی بشه و تجربه هایی که بدست آوردم ارزش این همه سال رو داره...سختی و آسونیها ...تلخی و شیرینی ها ...همه شون تجربیاتیه که به بهای موهایی که سفید میشن و سنی که بالا میره و چروک هایی که دور چشم زیاد میشن بدست اومدن و باید قدرشون رو دونست..باید یاد بگیریم اشتباهات رو تکرار نکنیم و از اتفاقات بد و ناخوشایند زندگی درس بگیریم...این مهمه..بقیه ش رو باید عین یه رویای شیرین طی کرد...

این روزها حس میکنم بزرگ و پخته تر شدم...قدرت مبارزه و استقامتم در مقابل امتحانهای زندگی خیلی بیشتر شده..توان روبرو شدن با آدمهایی که ممکنه حتی حرفم رو نفهمن یا نتونم باهاشون کنار بیام بیشتر شده و در نهایت حالا میتونم بگم قوی هستم و از این بابت خدا رو شکر میکنم که هیچوقت تنهام نذاشت..

تابستون هنوزم منو یاد قشنگ ترین خاطرات زیباترین سالهای زندگیم میندازه...هنوزم برام معادل تموم شدن امتحانات و تعطیلی مدرسه..کلاسهای تابستونی..میوه های خوشرنگ و آبدار شسته شده توی سبد روی لبه حوض و بازی توی حیاط پر درخت خونه مادربزرگ میندازه..هنوز کودک درونم با همه سختی های زندگی زنده است و میخواد تابستون دیگه ای رو نفس بکشه..نفسی عمیق....