يا رحمان
گويند ز عشق کن جدايی اين نيست طريق اشنايی
من قوت ز عشق می پذيرم گر ميرد عشق من بميرم
پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
يارب به خدايی خداييت وانگه به کمال پادشاهيت
کز عشق به غايتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرانور وين سرمه مکن ز چشم من دور
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از اين کنم که هستم
گويند که خود ز عشق وا کن ليلی طلبی ز خود رها کن
يا رب تو مرا به روی ليلی هر لحظه بده زياده ميلی
از عمر من انچه هست بر جای بستان و بر عمر ليلی افزای
بی باده او مباد جامم بی سکه او مباد نامم
گر چه زغمش چو شمع سوزم هم بی غم او مباد روزم