باورش کنیم

 

من باور دارم که زندگی بهترین معلم انسانهاست شاید این جمله کلیشه ای و مسخره به نظر بیاد..شاید اگه چند سال پیش می شنیدمش یه پوزخند میزدم و میگفتم خب حالا...ولی الان که بهار یکی از سالهای دیگر دهه چهارم زندگی رو شروع کردم حس میکنم هر روزی که میگذره و هر اتفاقی که برای ما میفته یه تجربه اس که به کوله بار تجربیاتمون اضافه میشه..تجربه هایی گاهی تلخ و گاهی شیرین...زندگی یادمون میده برای رسیدن به خواسته هات باید قوی باشی..باید زحمت بکشی باید بجنگی باید پوست بندازی تا برسی بهش..همین چند سال پیش فکر میکردم وقتی چیزی میخوام خدا باید حتما اونو بهم بده وگرنه چرا من این همه صداش میکنم و دعا میکنم و عبادت میکنم؟ اگه نمیداد زار و نزار و جار و جنجال به درگاهش میبردم که آخه تو چرا منو دوست نداری؟! اون روزها شاید نمیدونستم که مصلحت چیه؟ حکمت خدا که میگن چیه؟ خواست خدا یعنی چی؟ اون وقتها از خدا فقط یه ماشین برآورده کردن حاجات و آرزوها تو ذهنم ساخته بودم! که انگار وظیفشه رفع حاجات ما! حالا که تعداد موهای سپید دارن یکی یکی خودنمایی میکنن و شمعهای روی کیک تولد هر سال عدد بالاتری رو نشون میدن بهتر میتونم درک کنم حکمت و مصلحتش رو...

حاصل معاشرت با زندگی درک عمق وجود آدمها و کشف واقعیتهاییه که تا وقتی بچه و نوجوون بودی شاید خوب نمی فهمیدیشون...اون وقتها هر کی لبخند میزد فکر میکردی خوبه و هر کی اخم میکرد دشمن میپنداشتیش! اون روزها اگه مامان منعت میکرد از دست زدن به آتیش گریه میکردی یا اگه بابا میگفت این خطرناکه نکن حریص تر میشدی به لمس خطر! ولی حالا میفهمی که آتیش دست رو می سوزونه و خطر رو پدر و مادر چون حس کردن و لمس کردن بهت تذکر میدن..

توی دریای خروشان زندگی همه فقط میگذرن...میان و میرن...دوستای رنگ و وارنگ و آدمهای جورواجوری رو میبینیم و باهاشون حرف میزنیم و کار میکنیم و تفریح میکنیم و....از یکی خوشمون میاد..از یکی بدمون میاد..یکی میشه دوست جان جان یکی میشه دشمن دل...یه روزی از کنار یکی آروم میگذری و شاید باورت نشه که همون شاید بشه دوست و همراه دلت و یه روز یکی رو باور میکنی که بعدها خودتو بابت این باور سرزنش میکنی!

زندگی رو دوست دارم به خاطر تجربه هایی که بهمون میده ..به خاطر اقیانوسی که هیچوقت راکد نیست...تو رو چه بخوای و چه نخوای حرکت میده و جلو میبره..بهت فرصت میده با خوب و بد دنیا آشنا بشی..مجبورت میکنه تجربه شون کنی..گاهی اشکتو درمیاره گاهی میخندوندت گاهی حس قدرت میکنی و گاهی احساس ضعف...ولی آخرش بزرگت میکنه..پوست میندازی...قدرت میگیری...

حالا دیگه ایمان دارم که زندگی با همه تلخی و شیرینی هاش تجربه ارزشمند و قشنگیه...حالا دیگه ناشکر نیستم از نداشته ها..ناراضی نیستم از نداده ها..شاکرم به بیکران داده ها و داشته ها...و باور دارم یکی اون بالا هست که حواسش به جزئی ترین افکار و اتفاقات و رفتارهای همه ماها هست..یکی هست که شاید همیشه ساکت باشه ولی به وقتش حرف میزنه به وقتش عمل میکنه و به وقتش برات تصمیم میگیره ...اونم خوب خوب خوب...به شرطی که باور کنی هر چی اون میخواد بهترینه ...

امسال بیایم تسلیم و رضا رو تمرین کنیم...باورش کنیم و ایمانمون رو دوباره بسازیم...با همه دل به مقدراتش ایمان بیاریم و شک نکنیم که چیزی که اون میخواد بهترینه...

اللهم انی رضا برضاک

زندگی همیشه جاریه...قدرشو بدونیم...

 

پی تقدیم نوشت:

این پست با همه حس نابش تقدیم به یوزآسیایی عزیز که همیشه پیگیر اینجاست و براش مهمه که چرا نمی نویسی؟ چی می نویسی و چگونه می نویسی؟

ممنونم همکلاسی

/ 6 نظر / 40 بازدید
سپیده

سلام خواهر عیدت مبارک [گل] مثل همیشه عالی بود کاشکی اونقدر ایمانمون قوی باشه که راضی شیم به رضاش سخته خیلی سخت

یوز آسیایی

خیلی ممنون همکلاسی...واقعا رابطه ی بنده با خدا همینطوره که تو دعای زیلرت امین الله ازش می خوایم...اونجا که میگه: اللهم فاجعل نفسی مطمئنته بقدرک راضیته به قضائک...

مونا

سلام سمیراجان. امیدوارم تعطیلات حسابی بهت خوش گذشته باشه. وقتی گفتی تو تعطیلات رفتید کاخ گلستان. اونقدر فکرم مشغول رفتن به کاخ گلستان شد که خواب دیدم بچه ها باهام نبودن و رفتم کاخ و کلی قسمتهای مختلفشو دیدم! متن زیبایی نوشتی... چه شکوه ها کردم به درگاه خدا بخاطر حکمتهایی که ازشون سردرنیاوردم و امروز باخودم میگم ایکاش صبورتر بودم.... ایکاش به همین راحتی از خدا و کاراش شکایت نمیکردم....ایکاش شکرگزارتر بودم و باشم...و امیدوارم از الان به بعد همینطور باشم...!

انار

یه جور یگه این جمله این هست که میگن کسی که بابا مامانش ادبش نکنند روزگار ادبش میکنه !!!