هشت سال گذشت...

 

    روزی که دانشجو شدم فکر میکردم درسم که تموم بشه تو یه روزنامه درست و حسابی مشغول به کار میشم و بعدشم پله های ترقی یکی بعد از دیگری در عرصه نوشتاری طی میشن...اون روزها برای هر دانشجوی روزنامه نگاری این نهایت آمال و آرزو بود.

کم کم که بزرگ شدیم زندگی چهره واقعی تری از خودش رو بهمون نشون داد و دیدیم رویاهای ما با حقیقت زندگی خیلی توفیر داره.

فارغ التحصیل که شدم به هر چیزی فکر میکردم الا کارمندی! برای همینم نه دنبال اشتغال بودم نه دنبال آگهی های استخدامی! و تنها یک بار یک آگهی رو پر کردم که همون نمک گیرمون کرد تا......حالا.

وقتی قرار شد برم وسط کویر و تنها زندگی کنم به خاطر کار،حس مبهم و ناخوشایندی تو وجودم رخنه کرد..بدتر اینکه همزمان یه پیشنهاد کاری خوب از یک روزنامه استانی خوب داشتم که همیشه توی رویا میدیدمش...و برای اولین بار در تضاد بین عقل و دلم،به خاطر خانواده م و رویاهای بزرگی که برای من داشتند مسیر عقلانی رو انتخاب کردم و به راهی رفتم که هیچوقت فکرشو نمی کردم...

روزهای تلخ و شیرین یکی یکی اومد و رفت...سختی های زندگی تنهایی توی دل کویر جایی کیلومترها دورتر از خانواده..ناملایمات محیط کار و آداب و رسوم خشک اداری و سختی های برقراری ارتباط برای منی که به راحتی سر دوستی را با هیچکس باز نمیکنم همه و همه روزهای سختی ساخت...سخت بود اما گذشت..سخت بود اما بزرگم کرد..سخت بود اما با تک تک سختی هایش پوست انداختم

و حالا...هشت ساله که ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدن عادت شده...9 ساعت کار کردن عادت شده...چرت زدن توی راه عادت شده..و لذت از دیدن دسترنجت دیدن حاصل زحماتت و مفید بودن توی زندگی هم عادتی نیکو..

هشت ساله شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن عادت شده ..بیرون رفتن از خونه وقتی خیلی از مردم هنوز خوابن..وقتی هوا هنوز نیمه تاریکه و گاهی هم ترسناک! عادت شده..و روی پای خودت وایسادن و تجربه شیرین استقلال و حس کمک حال بودن توی زندگی...و اینکه بارت روی دوش کسی نباشه که تو هم بتونی یکی از چرخهای زندگی رو با همین زود بیدار شدنها و خستگی هات بچرخونی حس نابی به آدم میده...

و این برای منی که هیچوقت دوست نداشتم مصرف کننده صرف باشم تجربه خوب و قشنگی بود..تجربه ای به قیمت 8 سال عمر ....

هرچند گاهی خسته میشم..گاهی دلزده میشم..گاهی دلم یه خواب عمیق تا لنگ ظهر میخواد..گاهی دلم یه مسافرت طولانی بی استرس مرخصی میخواد..گاهی دلم وسط روز تو خیابون و پارک قدم زدن میخواد...اما راضی ام به آنچه هستم و آنچه دارم..

راضی ام و شاکر...

روزنامه نگار حرفه ای نشدم ..نشد که توی تحریریه یه روزنامه حرفه ای کار کنم اما روزنامه رو تجربه کردم و نوشتن رو و شوق انتشار رو و سختیهاش رو...هنوزم عاشقشم هنوز بزرگترین رویامه اما این هشت سال بهم یاد داد همیشه نمی تونی با دلت زندگی کنی ..بهم یاد داد واقعیات زندگی با اون کاخ مرمری که توی ذهنت ساختی متفاوته و با خیالاتت همیشه نمیتونی زندگی رو بسازی..و پذیرفتمش...و باهاش زندگی رو اونجوری که باید ساختم...

امروز صبح که توی نسیم خنک صبح مهرماه وقتی هنوز شهر نیمه خواب بود از خونه درمیومدم به همه روزهایی که گذشت و به همه اتفاقاتی که افتاد فکر میکردم ...یادم اومد یکی از همین روزهای مهرماهی بود که برای اولین بار وارد محیط کار شدم و مدل جدیدی از زندگی رو تجربه کردم...مدلی که هم سختی داشت هم راحتی..هم تلخی داشت هم شیرینی هم استرس داشت هم آرامش...ولی در کل تجربه خوبی بود...حالا که به مسیر پشت سر فکر میکنم فقط میتونم بگم :

ممنونم خداجون...ممنونم به خاطر همه فرصتهایی که به من دادی...به خاطر همه اون چیزهایی که توی این محیط و این شرایط به دست آوردم..به خاطر دوستای خوبی که اگه اینجا نمیومدم هیچوقت نصیبم نمیشدن...مثل نرگس.

ممنونم خدا به خاطر فرصت این تجربه مفید بودن و درک این روش زندگی...

من باور دارم حس رضایت مهمترین نعمت خداست به بنده ش...و دعا میکنم این حس شیرین رو به همه مون بچشونه همیشه و آرامش ناشی از اون رو...

 

/ 10 نظر / 29 بازدید
احمد

سلام من همون مسیری را که شما رفتی من نتوانستم برم.. نوشتن و نویسندگی را دوست داشته و دارم و لی سرچشمه مغزم وقتی خشکیده باشد قلمم بنای نگاشتن نمی کند. ولی ای کاش بین عقل و دل انتخابت دل بود.... شاید هنوز دیر نشده باشد..[قلب]

بنده خدا

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم روی پـــــرده کعــبه این آیه حک شده اســت: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ و مـــن . . . هنــــوز و تا همیشــه به همین یک آیــه دلخــوشــــم: ” بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! “ http://whoisgod.persianblog.ir/

لیلا مامان الهه و الناز

سلام خدا رو شکر از راهی که انتخاب کردید پشیمون نشدید و از زندگی و کارمندیتون راضی هستید. کاملا نوشته هاتون رو درک می کنم... لذت یک مسافرت بدون استرس- خواب راحت شبانه و بدون استرس زود بیدار شدن و .... من هم با وجود دو تا بچه و کار زیاد باز هم از کارمندیم راضی ام و اصلا دوست نداشتم که خانه نشین باشم...

جوجه اردك زشت

چه حس قشنگي از ستايش در رگهاي اين نوشته جريان داره حتي لابه لاي سختي هاي غربت... مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم جز اينست؟ موفق بودن در چيست؟ جز رسيدن به مقام انسانيت است؟ تاكيد مي كنم انسانيتي كه خدا تبارك ...گفت نه انسان بودن

آرش

وب زیبایی داری بهمنم سر بزن

یوز آسیایی

انتخاب بین عقل و دل.سخت ترین دوراهی های زندگیه که سال هفتادو نه با تمام وجود باهاش درگیر بودم.فکر می کردم با یک تصمیم اشتباه و انتخاب اشتباه همه چیز بهم بریزه.ولی حالا که تا اینجا اومدم تو این سالها فهمیدم که خدا اینقدر مهربونه که هر راهی رو انتخاب میکردم از این دو راه، بازم تنهام نمی ذاشت و اسباب و لوازم مورد نیازمو فراهم میکرد...

رویا

نوشتنتون رو دوس دارم ...من البته فقط همین پست رو خوندم

سهبا

عزيز دلي خواهر. هميشه گفتم و به تكرار خواهم گفت اين هفده سال زندگي توي غربت و كار تو محيطي كه دوستش نداشتم به داشتن تو و تك تك اون دو سه نفري كه پاره اي از دل من شدين مي ارزه ! كه نه اين سالها كه تمام عمرم هم نتيجه اي به اين قشنگي نميتونستم داشته باشم. ممنون كه هستي و قدردان خداي مهربونم هستم. ببخش اگه دير اومدم. سعي ميكنم بعد از اين بيشتر باشم

سپیده

تک تک برگهای دفتر زندگیت پرازنوشته های زیباوماندگار...سلام عزیزمهربون

فروردین

من کار ِروزنامه رو خیلی دوست دارم. اما هیچ‌وقت فرصت‌اش پیش نیومد. یه بار هم که پیش اومد، شرایطم اجازه چنین کاری رو نمی‌داد. امیدوارم که همیشه موفق باشین و پرانرژی [لبخند]