در حسرت دانه های ریز برف

   ده بیست سال پیش یک همچین روزهایی زمین پر بود از برفهای سفید و هوا آنقدر سرد بود که مجبور بودیم چند ژاکت کاموایی و کاپشن روی هم تنمان کنیم و شال و دستکش و حسابی خودمان را بپوشانیم که سرما نخوریم!

ده بیست سال پیش از اواسط پاییز تا یک هفته مانده به عید کرسی ها به راه بود و هیچ چیز جز آن گرمای جانبخش دست و پای یخ زده از سرمایمان را گرم نمی کرد...

 

ده بیست سال پیش آش ترخینه و کشکک مادربزرگ گرمی بخش ظهرهای سرد زمستانیمان بود وقتی آفتاب همه زورش را میزد تا رمقی به برفهای جمع شده حیاط خانه مامان ملوک بتاباند ولی باز هم حریف آن تل برف نمی شد..

ده بیست سال پیش شبها با ذوق به آسمان نگاه می کردیم و دعا میکردیم قرمزی اش به برف ختم شود و صبح که از پشت پنجره میدیدیم زمین سفید پوش است مشتاقانه پای رادیو و تلویزیون می نشستیم تا خبر تعطیلی مدارس را بدهد بعد هم هورای جانانه ای می کشیدیم و می پریدیم زیر کرسی! و برنامه کودک میدیدیم و کیف می کردیم از یک تعطیلی اجباری....کمی که آفتاب بالا می آمد بابا با یک پاروی چوبی بزرگ راهی پشت بام میشد و برفها را کم کم از آن بالا به حیاط میریخت..از پنجره که نگاه میکردی یکی یکی همسایه ها به بام می آمدند و برف پارو می کردند و بره کشان برف پاروکن ها بود که توی کوچه ها فریاد می زدند: برف پارو می کنیم....برفها که توی حیاط تپه میشد با آبجی کوچیکه می رفتیم روش سرسره درست می کردیم و بازی می کردیم و بعدش آدم برفی و دماغهای هویجی و کلی گلوله برفی به هم پرتاب کردن....بعد هم تا خرخره زیر کرسی فرو رفتن تا دست و پای یخ زده مون گرم بشه ....

ده بیست سال پیش صبحهای سرد و یخ زده از برف توی کوچه ها صدا می پیچید که : لبو داغیه....لبو داااااغ...و با یه بشقاب و یه اسکناس صدتومنی میشد کلی لبوی داغ و شیرین خرید و صبحانه خوشمزه ای به دل زد....

ده بیست سال پیش از اواسط تابستون مامان با کاموا و میل بافتنی تند و تند ژاکت و شال و کلاه می بافت تا سرما که آمد گرم شویم...

ده بیست سال پیش همه چیز سرجای خودش بود..بهار بهار بود با همه سبزی و شکوفایی و زیبایی اش..تابستان گرم بود و داغ و پرمیوه و دلچسب..پاییز سوز داشت و برگ ریز و رنگارنگ...و زمستان سرد بود و استخوان سوز و یخبندان! سرما میخوردی از سرما...و آنقدر نعمت و برکت از آسمان می بارید که تا ماهها زمین سیراب بود و آبادانی و میوه و نعمت یک ساله مان تامین و تضمین بود...

و از برف و کرسی و سرما بود که شوق بهار دیدنی بود و شوق دیدن جوانه ها و شکوفه های زیبا...

حالا سالهاست زمستان هم گرم و بهاری است...هوا گاهی چنان گرم می شود که وسط دی و بهمن باید پنجره اطاقت را باز کنی و لباس نازک بپوشی! دیگر نه آش ترخینه و نه آبگوشت ظهر جمعه کیفت را کوک نمی کند از کرسی که خیلی وقت است هیچ خبری نیست و شال و دستکش به گوشه کمدها رفته و خاموش نشسته اند!

دلتنگ دانه های ریز برفیم که باوقار و آرام و رقص کنان از آسمان ببارد و زمین را سفید پوش کند...انگار دیگر فقط در قصه های کودکانمان برف و ننه سرما معنا دارد...

اسفند از راه میرسد و بوی بهار همراهش..ولی وقتی زمستان خشک و بی بهره گذشته باشد شوق بهار حس نمی شود از لابه لای روزهای آخرین اسفند....

 

خدایا...به حرمت دل پاکان روزگارت به مهر و محبت دل کودکان معصومی که خشکی و آلودگی هوای این روزها آزارشان می دهد بباران رحمتت را...بباران که چشم به راهیم...

/ 10 نظر / 97 بازدید
نادر

چه حس و حال خوبی داری این نوشته و اون عکس کرسی! آدمو پرت میکنه به بهترین دوران و خاطراتش !ده بیست سال پیش همه چیز بهتر و خوبتر بود،حتی آدمها !

افروز

اره سمیرا ده سال پیش همه چیز جای خودش بود حتی خودمون ...همونجایی بودیم که بهش تعلق داشتیم که تو سرمای زمستونم دلمون گرم گرم بود چقدر التماس بابا رو میکردم منو با خودش ببره بالا پشت بوم برف پارو کنم اخه فقط با نردبان میشد رفت پشت بوم و بابا اغلب منو نمی برد بعد که خونه رو عوض کردیم تمام ذوقم راه پله ای بود که به پشت بوم ختم میشد و روزای زمستونش که دیگه راحت میرفتم بالا... چقدر دور شدن اون روزا چرا بعضی خاطره ها رو نمیشه تکرار کرد؟؟؟

ازمهین آباد

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت. وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت. آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه ای. وان نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت. آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه ای. وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت. آن نفسی که بیخودی یار کناره می کند . وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت. آن نفسی که بیخودی همچو خزان فسرده ای. وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت. جمله بی قراریت از طلب قرار تست. طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت. جمله ناگوارشت از طلب گوارش است. ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت. . . . خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد. از مه و از ستاره ها والله آر آیدت.

از مهین آباد

همه ما شب انتخابی یا شب امتحانی یا لحظه انتخاب یا امتحانی خواهیم داشت چه بسا نماز هایمان بساچه روزه ها یمان و اعمال خیرمان در آن لحظه به کار مان نیایند . اگر بدانیم عباداتمان برای چیست اگر هدف از عبادت ها را بدانیم شاید و شاید بتوانیم سربلند باشیم خیلی از یاران امام حسین در شب امتحان امام حسین را تنها گذاشتند چون برای رضای خدا دنبال امام نیامده بودند اگر رضای حق در نظر باشد مطمئنا درهر لحظه و شرایطی مشکلی نخواهیم داشت پس بکوشیم در ریختن خون امام زمانمان شریک نباشیم یار و یاورش باشیم واین شناخت و بصیرت میخواهد و بکوشیم که به شناخت برسیم تا شاید لحظه اتصال و در نقطه اتصال زنجیر پاره نکنیم و بتوانیم وصل شویم و بار خود ببندیم. انشاءالله

مونا

سلام سمیرای عزیزم. خوبی استاد؟چندوقت بود نت نداشتم و دلم برای نوشته هات تنگ شده بود ... آقاااااا مارو بردی یه نهاوند گردی حسابی...اون عبارت آسمون نارنجی ات عالی و ملموس بود. اونقدر که فکر کردم پشت شیشه ام و صورتم چسبیده به شیشه سرد و دارم آسمون رو میبینم....آی نهاوند ... ده بیست سال پیشت بهشت بود برای من...

زهرا

سلام سمیرا خانوم نویسنده خوش ذوق ،ده بیست سال پیش من حدودا هفت هشت سالم بود وای چه روزای خوبی بود چه برفایی میومد یادش بخیر

سهبا

واقعا برف رو هم مثل عشق بايد تو كتابها جست انگار! مي ترسم بارون هم.... مهربوني هم .... دوستي هم.... واي سميرا به كجا داريم ميريم؟

لیلا مامان الهه و الناز

سلام واقعا در حسرت باریدن یک برف هستیم. هر سال زمستون چشم انتظاریم ولی هیچ خبری نیست... خدای مهربون خودش درهای رحمتش رو بر روی شهرمون باز کنه.... سمیرا جون ممنون از احوال پرسیت. این روزهای آخر سال سرم خیلی شلوغه ولی انشاا... سعی می کنم تا فردا یک پست جدید بذارم.

عباسی

با دیدن برفهای دوران کودکی کلی حالم دگرگون شد چه میشد برگردیم به اون دوران.اما افسوس چه زود گذشت...با تشکر از وبلاگ خوبتون

زرینی

سلام.یاد باد آن روزگاران یاد باد...