دردهای زیر پوست شهر

    خسته ام از کار  و هجوم فکرهای رنگارنگ و دغدغه های تمام نشدنی زندگی که صدایش ریز و ظریف کنار گوشم تکانم میدهد: خاله! فال می خری؟ مامانم مریضه!

نگاهش که میکنم درد می پیچد در همه سلولهایم...پسرکی است حداکثر هشت ساله..خسته..خسته...خسته..

الان این ساعت باید روی دفتر و کتابهایش مشغول نوشتن مشق و حفظ کردن درسهای فردایت باشی اینجا چه کار می کنی تو؟!

به زبان نمی آورم ولی در دلم هزار تا سوال زیر و رو میکنم از این جسم نحیف خسته سرما زده....

فروشنده های رنگارنگ مترو هرکدامشان دنیای کلمه اند و دریایی حرف...چشمهایشان را که نگاه می کنی بی آنکه بپرسی زبان می گشایند به سخن...

دختران جوان و خوش آب  و رنگ..کودکان و دختربچه هایی که هنوز خیلی زود است برای پرت شدنشان به آغوش بی رحم زندگی...و زنانی به غایت فرتوت...که الان وقت استراحت و خانه نشستن و نوه داری شان است نه وسط جمعیت به هم فشرده مترو کیسه های سنگین جابه جا کردن و با صدایی که به سختی درمی آید جوراب و گوش پاک کن و دستگیره تبلیغ کردن!

دلم گرفته...دلم از دردهای زیر پوست شهرم گرفته..پر بغضم برای شهر بیمارم...برای مردان و زنان و کودکان روبه احتضار کوچه پس کوچه های خزان زده چشمانم بارانی است.

گناه این زن چیست که باید ظرافت و لطافت و هنر و زنانگی اش زیر بار خستگی و ناملایمتهای این شهر دودزده له شود در طلب لقمه ای نان؟!

گناه این کودک چیست که سالهای قشنگ کودکی اش به جای شادمانه دویدن دنبال توپ و خنده های از ته دل سر دادن باید صرف التماس به من و تو شود برای خریدن یک فال حافظ یا یک بسته دستمال کاغذی؟

گناه آن پیرمرد نابینا چیست که باید خودش را از وسط تکانهای مترو و فشار آدمها عبور دهد تا صدای ضعیفش باطری قلمی و خودکار تبلیغ کند؟

دیدن این صحنه ها فقط مرا از خودم و بودنم منزجر می کند وقتی نمی توانم مرهمی باشم بر زخمهای شهربیمار..وقتی نمی توانم دردی را التیام بخشم و علاجی باشم براین مرض مسری که روز به روز بیشتر سرایت می کند به زنان و کودکان شهر و سرزمینم...

وقتی مادری ..زنی...دختری...از همه نجابت و لطافتش می زند تا کنار خیابان وسط ماشینهای رنگارنگ دستفروشی کند یا با چادری به صورتش انداخته دستش را جلوی من و تو دراز کند برای لقمه ای انسانیت...دلم می خواهد نباشم و نبینم!

 

پی نوشت:

من نه سیاستمدارم نه سیاست می دانم نه می خواهم که بدانم فقط یک انسانم و به عنوان یک انسان می خواهم بدانم آیا در کشوری که طلای سیاهش بلند آوازه اش کرده و صدای کمکهای انسان دوستانه اش به همه درماندگان دنیا به دورترین نقاط دنیا هم رسیده نمی شود کاری کرد که مردمانش برای تامین حداقل قوت لایموتشان نیازمند و محتاج نباشند؟! نمی شود کاری کرد که زن و کودک این سرزمین انسانیت و هویت و آرامشش را در واگنهای مترو به حراج نگذارد؟!

/ 6 نظر / 21 بازدید
سهبا

اينقدر درد ريخته در كوچه پس كوچه هاي اين شهر و اذهان مردمش كه نميدانم چطور ميشود رها شد از آن ! كاش دستي از غيب فرو آيد و كاري بكند !

جوجه اردك زشت

پاشنه آشيل مملكت ماهم شده همين طلاي سياه...دووستي مي گفت كاش ما نفت نداشتيم آنوقت مجبور مي شديم مزد زحمتمان را ببريم.نه مزد واسطه گري... ما را چه به سياست ...حرف من اينست كاش اقتصادمان هم پاي امنيتمان رشد مي كرد.شكر كه امنيت هست كاش اندكي رفاه اجتماعي مي آمد تا دلگرممان ميكرد براي زندگي نه زنده ماندن... باور كنيد اختلاف طبقاتي به بنيان هاي عقيدتي حمله خواهد كرد چه فرق بين آن پسرك و آن جوان مازراتي و لامورگيني سوار هست... عدالت اجتماعي يعني رساندن افراد به يك جايگاه... مثل هميشه كوبنده و محشر نوشتين...قلمتان طلا

سجاد

سلام اصن یه وضعی شده بیا و ببین! چند وقت پیش بعد یه مدت نسبتا زیاد رفته بودم تهران، تو مترو اصن عین سوپر مارکت شده بود!! خیلی وضع نابهنجاریه اصن.. هیچ فکریم براش نمیکنن.. قبلا اینقدر زیاد نبودن ولی الان دیگه خیلی بد شده..

دل آرام

هه... سمیرا جانم طلای سیاه و کمک های انسان دوستانه برای عرب های از ما بهترونه، من و ما که نه دیده میشیم و نه حق و سهمی داریم از ثروت این مملکت...

یوز آسیایی

می خوام از شما بخونم شما که غریبه هستید،پیش چشم آشناها از همیشه تا همیشه دستاتون رو هدیه کردید به نگاه سرد ماها....

سمیرا

سلام. مشکلات اقتصادی ما به جز فقر مالی فقر فرهنگی هم به بار آورده. مثلا دختر جوونی که توی مترو فروشندگی میکنه و با درآمد حاصل میره جراحی پلاستیک بینی انجام میده. یکی از دلایل خوشحالیم از نرفتن به دانشگاه همین چیزاست. هر روز مجبور نیستم این صحنه هارو ببینم و غصه بخورم.[ناراحت]