بوی جوی مولیان

     دوستی می گفت گذشته را رها کنید خاطره بازی خوب نیست در لحظه باید زندگی کرد دم را غنیمت شمارد و از مرور گذشته های تلخ و شیرین دور شد ...میگفت بگذارید گذشته در گذشته باقی بماند امروز را برای همین امروز زندگی کنید و...

من اما هنوز هم از مرور خاطره های گذشته لذت می برم ..هنوز هم با به خاطر آوردن روزهای خوش کودکی و نوجوانی و همه خاطره هایش غرق شور و حس نابی می شوم که وصف ناپذیر است ..من هنوزهم عاشق خاطره بازی ام خوب یا بدش بماند.

این روزها که بچه مدرسه ای ها یکی یکی تعطیل می شوند و راهی خانه و کوچه و کلاسهای رنگ و وارنگ ...وقتی فرزانه از ذوق دخترش می گوید برای تعطیلات تابستان عجیب پرتاب میشم به ده یازده سالگی...به مدرسه راهنمایی...به سالهای دبیرستان...به روزهای بی تکرار زندگی

هر امتحان انگار باری گران بود روی دوش بچگیمون..با اینکه درس و مدرسه رو دوست داشتم ولی این خرداد انگار یه حس بی قراری توش بود که فقط دلت میخواست بگذره زودتر..زبان

توی بالکن بلند خونه مامان ملوک راه میرفتم و درس میخوندم ..همش نگاهم از کتاب علوم و تاریخ و جغرافیا پرت می شد به بلندی های چغا* و خونه های اونجا...توی هر خونه یعنی چه خبره؟ صبح که میشد کدبانوهای سحرخیز به رتق و فتق کارهای خونه مشغول بودند و بعدم بازار و خرید و نهار و... و بچه هاگرم شیطنت...

و من مولکول و اتم حفظ می کردم و سلسله سامانیان و اشکانیان رو به قله های بلند ایران پیوند میدادم و کلمه ها و ترکیبهای تازه رو با شعر مصطفی رحماندوست و جعفر ابراهیمی(شاهد) به خورد مغزم میدادم تا فردا سر جلسه امتحان همه رو بریزم روی صفحه کاغذ...

صبح امتحان با شوق پامیشدم اونقدر که از تموم شدن امتحانا شوق داشتم استرس نداشتم از بابت نمره و درس و امتحان! و با بوی گل محمدی و رز حیاط خونه میرفتم سرجلسه...و وقتی برمی گشتم یه ضربدر بزرگ روی اسم اون امتحان میکشیدم و میرفتم سر درس بعدی... و چه حس قشنگی بود روز امتحان آخر...

روزی که همه کتابها رو باوسواس جمع میکردم توی کمد میذاشتم و برخلاف خیلی بچه ها که پاره میکردن و دور مینداختن دقت خاصی داشتم که تمیز و مرتب نگهشون دارم...و بعدش می نشستم به برنامه ریزی و چیدن کلاسهای جورواجور و خاطره نویسی و برنامه ریزی.....

و اصرار عجیبی داشتم به نوشتن روزانه خاطره هام! حتی اگه هیچ خبری نبود اون روز و هیچ کاری نکرده بودم نوشتنش حس خوبی بهم میداد و بعدها خوندن این روزانه نویسیهای کودکانه....

و با شروع تیر ماه کانون پرورشی و کلاسهای رنگ و وارنگش و بعدهم کتاب خوندن در حد مرگ با دختردایی

و دختردایی همراه و همپا و همبازی روزهای خوش تابستون...حالا که پسرک دوست داشتنیشو توی آغوشش می بینم باورم نمیشه یه روزی همین مادر دوست داشتنی پابه پای من توی حیاط خونه مامان ملوک میدوید و هفت سنگ و بالابلندی میکرد..حالا باید بشینیم و برای  هیراد از روزهای خوشمون خاطره تعریف کنیم!

تابستون برای من مترادف روزهای خوش بود..هم معنی بازی و شادی و شور کودکانه...هم معنی نوشتن و خوندن و پرواز دادن جسم و روح..شادی مطلق..حال خوب..روزهایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشن...روزهایی که دیگه بعید میدونم تجربه شون کنیم اما خیلی دلم میخواد اگه یه روزی فرصت تکرارش فراهم شد برای کودکان نسل فردا روایت کنیم از حال خوش اون سالها..از سالهایی که حتی خیلی هامون اسباب بازی و عروسک و ماشین کوکی نداشتیم ولی حال دلمون خوب بود..از روزهایی که خونه هامون قدیمی و کلنگی بود ولی حال دلمون خوب بود..از روزهایی که پیاده تا کانون می رفتیم و برمی گشتیم که یه کتاب امانت بگیریم و بخونیم ولی حال دلمون خوش بود...

از روزهای خوش و دل های خوش....

نسل ما علی رغم همه سختی هایی که کشید و ترسهایی که به واسطه سالهای سیاه جنگ تجربه کرد ولی کودکی خوبی داشت..حال خوشی داشت..خاطره های خوشی داشت که امروز حتی مرورش هم به همه مون انرژی میده..حالا وقتی می بینم توی گروههای مجازی هم مهمترین حلقه اتصالمون خاطره های بچگی و درس و مدرسه است حس خوبی پیدا میکنم..وقتی بچه ها با شوق میگن: یادته؟ یه هیجان عجیبی میدوه زیر پوستم و یهو 15-16 ساله میشم و دلم میخواد دست همه بچه های مدرسه رو بگیرم و بریم دور هم توی حیاط مدرسه بشینیم و بگیم و بخندیم....

من هنوز هم عاشق خاطره بازی ام حتی اگه لابه لای این خاطره های قشنگ رگه هایی از تلخی بیاد و بشینه روی بلور ذهنت و بغض آلودت کنه و بارونی بشه چشمات...ولی من هنوزم عاشق خاطره های خوش گذشته ام...

 

تقدیم نوشت:

حس ناب این نوشته تقدیم به همکلاسیها و دوستان خوب کودکی تا نوجوانی ام بچه های مدرسه شرف، ادیب، معلم و پیش دانشگاهی رشد ...

و حال خوب این لحظه تقدیم به دوست عزیزی که علی رغم همه گرفتاریاش هر روز به اینجا سر میزنه و جویا و خواننده دل نوشته های منه...

/ 5 نظر / 83 بازدید
نادر

بسیار زیبا و خاطره انگیز بود.دوران کودکی و نوجوانی شیرین ترین و ماندگار ترین لحظات عمرمونه....البته بچه های حالا رو نمیدونم!!!!!! خاطرات خوب رو دایم باید مرور کرد ولی نباید اجازه داد که خاطرات بد و تلخ حال دل آدمو خراب کنه.مطلقا باید ازش دوری کرد.بازم ممنون

کاراگاه

سلام سیما خانوم چطور از بالکن خونه مامان ملوک بلندی های چغا معلوم بود بالکن مامان ملوک کجا بلندی های چغا کجا فک نکنم معلوم باشه از اونجا

فرزانه

لحظه هايي كه توصيف كردي فقط مال تو نبوده مال همه ماست مال همه هم نسل هامون مگه ميشه دهه 60 اي باشي و اين حس نابي رو كه در لابلاي نوشته هات هست لمس نكني قدم زدم توي حياط و حفظ كردن درسهاي حفظي و در عين حال فكر كردن به اينكه فردا در همين لحظه امتحاناتت تموم ميشه و مثل يه پرنده آزاد آزاد ميشي.... جالبه من بچه كه بودم تابستونها بنظرم بي انتها مي اومد با روزهاي كشداري كه انگار قصد تموم شدن نداشتن اما حالا...... سميرا جو چشا كورم وره او روزا

یوز آسیایی

"و من مولکول و اتم حفظ می کردم و سلسله سامانیان و اشکانیان رو به قله های بلند ایران پیوند میدادم..."جالب بود. چه قدر داستان شکست ایران از اسکندر مقدونی برام سخت بود و چه قدر از کلمه ی ماراتون بدمون می اومد وقتی که او را راوی شکست هخامنشیان در برابر یونانیان شناختیم که چهل و دو کیلومتر دویده بود برای رساندن این خبر...ومعلم تاریخ اونسال آقای پدرام چه خوب این نفرت رو از این کلمه در دل من همیشگی کرد اونجا که با تاسف در ادامه داستان ماراتون گفت:...حالا ما ایرانیها هم متاسفانه به تقلید از اروپایی ها بدون هیچ حساسیتی میگیم دوی ماراتون بدون اینکه به ریشه اون توجه کنیم بارها این کلمه رو بکار میبریم.

سمیرا

سلام سمیرا جون خاطره بازی خیلی هم خوبه مثل خاطره هایی که من با دوستای خوبی مثل شما داشتم [لبخند]