پاییز هم رفت

 

   یلدا هم آمد و رفت هر چند امسال به خاطر تقارنش با ایام عزاداری آخر صفر چندان رنگ و بوی جشن نداشت ولی خوبی اش به این بود که خبر پایان پاییز را آورد و میزبان عروس سپید سال شد...فرش برف پهن نکرد ولی سرمای استخوان سوز امروز صبح خبر خوشی بود که خزان رفت و زمستان آمد...زمستانی که پایانش خبر از آمدن شکوفه های زیبا می آورد...

گفته بودم بلاخره تمام می شوی و هیچ چیزازت باقی نمی ماند...تمام شدی اما خاطره های تلخ زیادی گذاشتی روی دل ما...خاطره از دست دادن عزیزانی که دیگر برنمی گردند..و یک تلخی دیگر به آمدنت و به بودنت اضافه شد...دیگر پاییز به جز همه دردهایش یاد غصه دل دایی را هم به جانمان افزود...

و این روز آخر هم هجرت باور نکردنی مرتضی احمدی با آن صدا و آن شوخ طبعی و آن کلام گیرایش...

چقدر حیف ....

 

این روزها بیشتر از هر زمانی وجودت و حضورت در عمق دلم حس کردنی شده...دیگر صدا نمی کنم...دیگر با همه وجودم می دانم که می بینی و می شنوی ....منتظر می مانم تا وقت استجابت فرا برسد...و می دانم که بلاخره یکی از همین روزها نام مرا از ته صف منتظران صدا می کنی که : بیا...

باورت دارم...زیااااااااااااااااد

/ 6 نظر / 30 بازدید

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد روحش شاد و یادش گرامی

nina

سلام دوست عزیز،من تازه با وب شما آشنا شدم،مطالبتون بسیار زیباست.ممنون بابت زحماتتون.درضمن من متولد نهاندم هرچند که سالهاست از نهاوند دورم ولی قلبم واسه نهاوند میتپه و بسیار دلتنگ دیار کودکیام هستم.

سهبا

سال سختی بود، هم بهارش ، هم تابستونش و اینم از پاییز ! تا زمستان چه کند با ما !!!

مونا

سلام سمیراجان. حیف شد....

مکث

سلام سمیرا. جالبه که از بین لینک های توی وبلاگم تو از معدود وبلاگ هایی هستی که هنوز هستی و به روز هستی. پس سلام.