تو هم تمام شدی....

 

     سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجری شمسی

     چقدر زود گذشت روزی که تلویزیون شروعت را اعلام کرد دور سفره هفت سین به هم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی سالی خوش کردیم...و تو شروع شدی و رفتی و رفتی مثل عقربه های شتابان ساعت دیواری که گاهی کلافه ات می کند تیک تاکش!

شکوفه های گیلاس به گیلاسهای آبدار و سرخ تبدیل شد و بعد هم برگهای سبزش نارنجی و زرد و خشک شد تا جایش را به دانه های ریز برف بسپارد که خرامان و آرام روی شاخه های خالی بنشیند....هر چند سالهاست نه برفی هست و نه خرامیدنی...

آمدی به همان سرعتی که نود و دو آمد و نود و یک و همه سالهای قبلش! و می روی به همان شتابی که آنها رفتند...

عین صندوقچه سنگین و گرانقیمتی می مانی پر از خاطره ها...پر از اشکها و لبخندها...

شادی مرموز و عمیق کنار مامان ملوک بودن شب عید و خوردن قورمه سبزی خوشمزه ش...آتیش بازی شب عید بالای پشت بوم قدیمی دوخواهران...شور چیدن هفت سین و تحویل سال وقتی مامان تا آخرین لحظه ش داره بدو بدو میکنه! عید دیدنی و عیدی هایی که گاهی میگیری و نمیدونن چقدر خوشحالت میکنه هنوزم با این سن و سال! خنده های قاه قاه سیزده به در زیر بارون حتی! بوی آتیش و طعم سیب زمینی های تنوری ....و هزار تا عکس یادگاری با بچه های فامیل...اونقدر که همه خسته بشیم! و بعد هم شروع دوباره کار و زندگی...

سال دوستی ها و دشمنی ها...دوستان جانی ...

دو تا عزیز رو داماد کردیم و دست افشان و پای کوبان در عروسی شان هلهله کردیم...

هیجان و اضطرابهای تغییر محیط کار...ورود به محیط تازه و آشنایی با آدمهای تازه...بلاتکلیفی های کارهای اداری..خستگی..گاهی ناامیدی...هرچه بود گذشت...آمدم تا همسفرم آرامش پیدا کند...آمدیم تا دوباره بسازیم زندگی را...

و سختی دل کندن از دوستانی که دوریشان بغض می آورد و می آورد هنوز هم! و در اوج شگفتی آمدن و پیوستن دوست جان جان جان جان به تو در این غربت سرد....

و کنار آمدن با شهری که هیچوقت فکر نمیکردی راضی بشوی به تحملش ولی شد...روزگار چه بازیهای غریبی دارد...

یکی آمد و یکی رفت...یکی را پیدا کردی و یکی را گم! یکی دل بست و یکی دل کند...و زندگی چونان رودی خروشان راهش را ادامه داد...

 

میثممان رفت

تلخ ترین اتفاق سالهای اخیر...زود و نابهنگام و دردناک....

عاشورا که تمام شد با تلخ ترین خبر دنیا قامتمان خم شد...عزیزی را از ما گرفتی که هنوز هم هیچکس نبودنش را باور نمیکند...و چه کشیدیم با دیدن جای خالی ات با دیدن چهره داغدار دایی و زن دایی و آه خاموش مادربزرگ و گریه های بلند مادر... 



و هیراد آمد..

         فرشته ای که شاید بودنش کمی بکاهد از تلخی زهر نبودن نورچشممان

حالا هیراد بیش از یک ماه است که مهمان خانه دایی است...و معصومیت نگاهش حتی وقتی چشمهایش بسته است نوید می دهد که زندگی ادامه دارد با همه تلخی هایش...خدایا شکرت...به داده ها و نداده هایت شکر...

گاهی دلت میخواست دنیا را در همین جایش متوقف کنی ..گاهی پر بغض میشدی..گاهی پر خستگی و گاه لبریز شادی...گاهی پر از حس های مثبت و انرژِی بخش و گاهی خسته و نا امید...

هرچه بود داری به آخرین دانه های ساعت شنی ات میرسی نود و سه جان...میروی که به بهار خوش آمد بگویی و محو شوی در روزهای آینده ...

می روی تا سالی نو بیاید و حالا که می روی...

خدای بهار و تابستان و پاییز و زمستان را سپاسگزارم که فرصت زندگی ام را یکسال دیگر تمدید کرد و من امسال را هم تجربه کردم

ممنونم به خاطر سلامتی..به خاطر توانایی هایی که بخشیدی..به خاطر سایه پر مهر پدر و مادری که معنای زندگیند...

ممنونم به خاطر رزق حلال به خاطر برکت سفره هایمان که از توست..

ممنونم به خاطر امید و آرامشمان که از توست..

ممنونم به خاطر حس گرم حضورت که اگر نبود تحمل پستی و بلندی های زندگی ممکن نبود...

ممنونم که در اوج سختی ها هر وقت صدایت کردم : خدایا...شنیدم که : جانم...و کنارم بودی و حست کردم و در آغوش گرفتیم...

و برای امسالی که می آید برای همه بنده هایت تندرستی،خوشبختی، آرامش، امنیت،ایمان و حس حضورت را آرزو میکنم و دلم میخواهد امسال سال تو باشد در زندگی ام...سال تقدیری که میخواهم به قلم قدرتمند تو نوشته شود..سال پوست انداختن و تازه شدن و تازه اندیشیدن و تازه زیستن...میخواهم عنان جان و جهانم را به تو بسپارم و چشمانم را ببندم و خیالم راحت باشد که تو بهترین ها را مقدر میکنی...

 

فرا رسیدن بهار جان و جهان را به همه دوستان دیده و نادیده که این سطور را می خوانند تبریک میگم و امیدوارم بهار براشون طراوت روح و جان با خودش بیاره..

امیدوارم دلامون بهاری بشه...

سر سفره هفت سین برای همدیگه عاقبت به خیری بخوایم از خدا...همین بهترین دعاست

سالتون پر از بنفشه و حضور گرم خدا

 

/ 5 نظر / 49 بازدید
لیلا مامان الهه و الناز

سلام من هم پیشاپیش سال جدید رو به شما و خانواده محترمتان تبریک می گم. برایت سالی خوش پر از سلامتی و تندرستی و عاقبت به خیری آرزو می کنم. [قلب][قلب]

مریم

سلام هنوز اشکام داره میاد وقتی متن و خوندم رفتم به خاطرات بچگی، چقدر خوب بود. امسال خیلی بهم سخت گذشت مامان سرحالم ذره ذره جلو چشمام آب شد و رفت خیلی جاش خالیه.خدا آقا میثمم رحمت کنه و ان شالله امسال سال خوبی براتون باشه.

یوز آسیایی

سلام.مثل همیشه قشنگ و دلنشین نوشتید...چه خوب شده که کودکی و فرشته ای به خونواده ی داغدیده دایی تان قدم نهاده...شاید قدری از غم فقدان نورچشم رشید از دست رفته شان بکاهد...

نادر

انگار این طبیعت روزگار است که رفتن ها و آمدن هارا برای مان هموار و باور پذیر کند.امیدوارم آرامش ،بالندگی ،تندرستی ،صبوری و نیکبختی هدیه خداوند مهربان به سرکار عالی باشد.

فرزانه

سلام سميرا جان خيلي متن قشنگي بود. مثل هميشه دل نشين مثل هميشه كه انگار علم غيب ميدوني و حرفاي دل ما رو ميزني اگر اين مردن‌ها، تولدها، فراز و نشيب‌ها و سختي‌ها و خوشي‌ها نبود شايد ديگه اسمش "زندگي" نبود شايد ميشد يه خط ممتد ملال آور... انشاله سالي كه پيش رو داريم براي همه سال خوبي باشه يادمون نره كه همديگه رو دعا كنيم