کانون

      اگر چه ساعت شنی تابستون داره به آخرین دونه هاش میرسه ولی من هنوزم تو خاطرات تابستونهای همین چند سال پیش سیر میکنم و کلی کیف می کنم با تک تکشون.

به محض تموم شدن آخرین امتحان مدرسه مهمترین کارمون ثبت نام توی کلاسهای تابستانی رنگ وارنگ بود و بعدش تمدید کارت عضویت کانون و رفتن و کتاب خوندن و کتاب گرفتن و شرکت توی کلاسهاش..

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تقریبا یکی از مهمترین دلمشغولیهای همسن و سالهای من مخصوصا اونا که کتابخون تر بودند به حساب میومد...توی سال تحصیلی خیلی فرصت کتابخونه رفتن نداشتیم هرچند کتاب خوندن از برنامه زندگیمون هیچوقت حذف نمیشد..اما یکی از فانتزی ها و لحظه های قشنگ زندگیم این بود که وسط یه عالمه کتاب جورواجور غلت بزنم و از اینکه نمیدونم کدومو اول بخونم ذوق کنم!

علی رغم کمبود امکانات شهر ما خدا رو شکر کانون از اول توش شعبه داشت...یه ساختمون کوچیک با چند تا اطاق و یه حیاط گلکاری شده تقریبا توی یه بخش خلوت شهر...با چند تا کارمند که همیشه بودند حتی الان که فقط گرد پیری روی سر و صورتشون نشسته...و قفسه هایی که کتابهای رنگارنگ رو توش چیده بودند.کتابهایی که خیلیاشون رو داشتم اما دوست داشتن باز برشون دارم و ورق بزنم و روی صندلیهای چوبی رنگی وسط سالن مطالعه کانون بشینم  و توی اون آرامش محض بخونم و بخونم و بخونم...اونقدر که بیان بگن بچه ها کانون تعطیله!

شوق خوندن و دونستن بیشتر کم کم شوق نوشتن رو تو بچه های کانون تقویت می کرد ...دوست داشتی هر چیز ساده ای رو روی کاغذ بیاری...تا بقیه بخونن.

کلاسهای نقاشی...تئاتر و ...هم معمولا توی کانون برپا بود اما چیزی که من و خیلی از همسن و سالامو به اون ساختمون می کشوند شوق کتاب خوندن بود...

موقع رفتن به خونه وقتی یه کتاب توی دستم بود با چنان شعفی راه می رفتم انگار گنج پیدا کردم تا هرچه سریعتر خودمو به خونه برسونم و شروع کنم به خوندن و فردا که برمیگردم به کانون کتاب تموم شده باشه....

یادش بخیر...

کانون پرورشی یه نقطه شروع قشنگ بود برای من و همنسلام...خیلیامون خوندن و نوشتن رو از اونجا شروع کردیم...حس نابی که هنوزم ترکش نکردیم...یه یادگار قشنگ از بچگی...

ممنونم کانون..ممنونم دوست خوب من...

/ 3 نظر / 16 بازدید
طـ ـودی

زیاد به من میگن که خوش سلیقه ای،‌چیزای که میسازی یا میکشی خیلی خوبن، هنرمندی، و از این جور چیزها همیشــــه و همیشـــه و همیشه میدونستم و میدونم که همه ی اینایی که دارم بخاطر کانونه،‌بابت همه ی کلاس هایی که میرفتم و همه ی چیزایی که اونجا یاد گرفتم، والا که داشتن فقط استعداد مطمئنا کافی نیست اون روزهای کانون خیلی خوب بود من از زمانی که یادم میاد همه ی تابستون هامون رو اونجا گذروندم بخاطر کار بابا، فک کنم از 4-5 سالگی همیشه اونجا بودم خیلی روزهای خوبی بودن، یادشون بخیر

جوجه اردك زشت

كانون جور خيلي چيزها رو به دوش كشيد دوره بي سامان بمباران و تلخي كشدار بعدازظهرهايمان را كانون برگردن گرفت ... آن سالن كوچك با صندلي هاي چوبي سبز رنگ و آن سينماي كوچك كه هفته اي يك روز غرق مان مي كرد در نور آپارات و كلاس سفال گري كه در حد گل بازي بود و اردوي سراب گيان... آقاي زمانيان را ما پير كرديم و بزرگ شديم...اگه كانون سر راه خانه به مدرسه نبود معلوم نميشد كجاي اين شهر گم مي شدم... هنوز كانون برايم نوستالژي خاطرات ساساكو و نگهبان چشمه و ...را زنده نگه داشته است منم ممنون كانون...دوست خوب خوب خوب من...

فریبا

دوست دارم وبلاگتو... به منم سربزن