ماهی های عاشق

 

   کودک بودم ..خیلی کوچکتر از آنکه معنای بعضی واژه ها را بدانم،ولی بعضی کلمات را با بعضی آدمها معنا کرده بودم..مثل انتظار..

انتظار را در چشمان پر از حرف و غم خاله پدرم میدیدم برای پسرمفقودالاثرش...قابل توصیف نبود..نگاهی تلخ و پر درد...آنقدر روشن بود که با همه کودکی ام فهمیده بودم انتظار مفهوم خوشایندی نیست...

وقتی بزرگتر شدم خیلی وقتها انتظار را تجربه کردم..ولی همیشه در پس هرانتظارم امیدی بود و خبری خوش و اتفاقی نیکو...انتظار پایان امتحانات ثلث سوم..انتظار پایان مدرسه ها و شروع تعطیلات ...انتظار رسیدن عید نوروز و سال نو...انتظار اعلام نتایج کنکور ..و دهها انتظار که همه شیرین بودند و به یاد ماندنی..

اما وقتی منتظر باشی بی حتی هیچ نشانه روشنی..بی حتی هیچ روزنه امیدبخشی..بی حتی هیچ امیدی..سخت می گذرد..تلخ می گذرد...اصلا نمی گذرد!

انتظار مثل موریانه می خورد روحت را...جسمت را آب می کند و تمام نمی شود.هرچه بیشتر صبر می کنی کمتر نتیجه می گیری و تمام نمی شود..عمر تو تمام می شود ولی سالهای انتظارت به سر نمی آید...

باور دارم که مادران منتظر صبورترین بندگان خدایند..اسطوره های تکرار نشدنی که خدا در قلبهایشان به انتظار مسافر دور دست نشسته...

فرشته هایی که روزی پاره جگر را با بغض از زیر قرآن گذراندند تا "وطن" بماند و از آن روز همه وجود چشم شدند و به درگاه خانه نشستند تا کی مسافرشان باز آید و این انتظار به درازا کشید...قد همه عمر....ولی یوسف گمگشته نیامد!

یوسف نیامدنی بود...نرفته بود که برگردد..رفته بود تا به آغوش خدا پیوند بخورد ...

یوسف نیامدنی بود...

اما مادر دلش خوش بود به عکس روی طاقچه که هر روز دستمالش می کشید و لباسهای توی چمدان قدیمی که هر روز می بوئید و می بوسید تا روز وصال نزدیکتر شود...

سالهای سال مادران بسیاری به درگاه خانه ها چشم به راه نشستند..حتی آنهایی که می دانستند پاره جان دیگر باز نمی گردد دست از انتظار برنداشتند...مثل مامان ملوک که سی و چند سال است اشکهایش خشک نمی شود و امیدواراست آن خبر دروغ بوده باشد و شهابش برگردد....

و این همه انتظار حتی ذره ای از ایمان و عشق این مادران را نکاست ..هر روز انتظار صبورتر و مومن ترشان کرد...و هر لحظه دعا بزرگ ترشان...

مادران منتظر آیه های بی تکرار خدایند...

و حالا مادرانی که سالهاست چشم به در دوخته اند به امید یک پلاک...یک تکه استخوان...یک عکس..یک نشانه  که وصلشان کند به یک سنگ مزار که غروبهای دلگیر پنج شنبه شان را رنگ امید بخشد، به شنیدن خبر بازگشت پرستوهایشان دل خوش می شوند ..پرستوهایی که دست بسته به آسمان پرکشیدند...پرستوهایی که ناجوانمردانه خونین بال شدند....پرستوهایی که حتی اجازه دفاع پیدا نکردند و از آب به آسمان پرکشیدند...

175 غواص شهید گردان یاسین را دست بسته زنده به گور کردند تا انسانیت لال شود برای همیشه!

ولی خدا بیدار است...خدا شاهد همه ظلمها و دردها و نامردی هاست و سکوت نمی کند..

خدا دروغ نیست...

ماهی های عاشق دل به دریا سپردند تا قطره ای از آب وطن هم به دست یزیدیان نیفتد تا کودکان اروند بی ترس گلوله و ضدهوایی و آژیر خطر کنار شط بازی کنند و آرامش را تجربه کنند....

ماهی های عاشق گردان یاسین صبر و ایمان مادران را محک زدند و با چشمان و دستان بسته رفتند تا باز هم بدانیم که چقدر کوچکیم در مقابل بزرگی های وصف ناپذیر....

 

قلم ناتوان است و زبان الکن...سکوت تنها فریاد ممکن است...

 

اولین عکس منتشر شده از غواصان دست بسته شهید

/ 4 نظر / 70 بازدید
ثنا

عالییییییییییی افرین

مونا

سلام سمیرای عزیزم. وای که چه زیبا نوشته ای و من چه مدیونم به هم این فداکاریها... مطالب قبلی ات هم یکی از یکی زیباتر...خاتمی و دنیای پر شر و شور ما و هیجانات دوران نوجوانی...و شهید جهان آرا هم که محشر نوشته ای....ممد نبودی ببینی....

انار

چقدر قشنگ بود رفیق .درود بر قلمت . حس عجیبی بود شنیدن این خبر ..سخت توی قالب کلمه مینشست[دست]

یوز آسیایی

واقعا نمیشه حرفی زد...