چرا حالمان خوب نیست؟

 

   قطار وارد ایستگاه می شود.جمعیتی که دقایقی است منتظر ایستاده اند با یورشی عجیب وارد قطار میشوند تا بتوانند هرجور شده روی صندلی بنشینند در این میانه از له کردن پای همدیگر و هل دادن و هیچ عمل تهاجمی دیگری فروگذار نمیکنند و گاهی حتی کار به دعوا کشیده می شود.حتی به برخوردهای فیزیکی و خشونتهای کلامی.برای یک صندلی آبی رنگ که قرار است دقایقی جسم خسته شان را تحمل کند.

اتوبوس پر است از مردمی که خسته از کار روزانه اند یا میخواهند خود را به محل کار برسانند و با فشار هرجور که شده برای خود جایی باز میکنند.که مجبور نشوند منتظر اتوبوس بعدی بمانند و در این میانه گاهی عرصه برای نفس کشیدن هم تنگ می شود و اولین واکنش اعتراض به نفر کنار و پشت سری است که چرا درست نمی ایستد و چرا هل میدهد و چرا و چرا؟

پشت چراغ قرمزهای متعدد و متوالی ایستادن و تحمل ترافیک سرسام آور شهر از یک طرف و عجله و شتاب و دستپاچگی همیشگی اکثر مردم موجب خلق خشونت و بداخلاقی بالقوه ای میشود که حاصلش گذاشتن دست روی بوق و فشردن متوالی آن است به این گمان که اگر بوق بزنیم زودتر راه باز می شود و یا حداقل حرص و ناراحتیمان تخلیه می شود! اصلا هم مهم نیست که چطور روی روان بقیه مردم راه میرویم با این کار!

هنگام رانندگی رعایت حقوق شهروندان اعم از سواره و پیاده بی اهمیت ترین چیزی است که به ذهنمان می رسد نه تنها ابتدایی ترین اصول راهنمایی و رانندگی مثل توقف پشت چراغ قرمز و  حرکت بین خطوط و احترام به عابر پیاده و رعایت حداقل فاصله از خودروی جلویی را به هیچ می انگاریم بلکه سایرین را به دلیل رعایت این اصول مسخره و حتی سرزنش میکنیم.به خیالمان تغییر مسیر مدام از این خط به خط دیگری به منظور رهایی یافتن از ترافیک زرنگی و هنری است که من دارم و بقیه ندارند! و اگر خودرویی کمترین خطایی را مرتکب شد و به من اجازه عبور یا سبقت نداد حق دارم با بوقی ممتد و یا بیرون آوردن سر از شیشه ماشین و داد و بیداد و احیانا فحشهای آنچنانی او را تنبیه و خشمم را فرو نشانم و لابد با این کار اصول شهروندی را خوب به او خواهم آموخت.

گاهی برای یک جای پارک، برای پیچیدن یک ماشین جلوی خودروی من، برای برخورد جزیی خودروی کناری با آیینه بغل ماشینمان و هزار گاهی دیگر همانجا در ماشین را باز کرده و پیاده شده و یقه طرف را میگیریم و کلماتی نثارش میکنیم که دریغ از نام انسان!

نمیدانم چرا مردم شهر اینقدر خسته اند اینقدر خشمگینند اینقدر بی حوصله اند اینقدر عجله دارند اینقدر خودخواهند اینقدر انسانیت را از یاد برده اند اینقدر ناآرامند و اینقدر هیچ چیزی سرجای خودش نیست؟

چرا به همه چیز اعتراض داریم؟ چرا از هیچ چیز راضی نیستیم؟ چرا بی برنامگی و عجله و شتابمان را با بوق زدن و داد و فریاد و خشم سر مردم خالی میکنیم؟ چرا مشکلات زندگی و کارمان را روی ارباب رجوع تخلیه کرد و با بدترین برخورد ممکن او را می آزاریم؟

چرا هیچ کس حالش خوب نیست؟ چرا اگر کسی مودبانه و محترمانه برخورد کند یا به چشم و گوش خودمان شک میکنیم یا به نیت و عقل او؟ چرا رفتار مودبانه و محترمانه برایمان آرمانی دور و محال شده است؟

چرا بی ادبی و هتاکی و حرمت شکنی را زرنگی و قدرت ستاندن حق خودمان میدانیم و چرا اینقدر در زیر پا گذاشتن حقوق شهروندان از هم سبقت میگیریم؟

چرا هر کس فقط میخواهد ضعیف تر از خودش را له کند و حقش را از خردترین اقشار جامعه بگیرد؟

چرا به جای درست و مودبانه حرف زدن فقط از بالا بردن صدا برای گرفتن حقوقمان استفاده میکنیم؟ چرا فکر میکنیم اگر دعوا نکنیم و داد نزنیم کارمان پیش نمیرود؟

یکی هست به من بگوید چرا؟

 

/ 0 نظر / 125 بازدید