آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟

 

   درپی واژه بودم برای آغاز سخن که ین بخش مناجات دکتر چمران به فریاد رسید که بی نهایت حرف دل بود...

"خدایا....

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

 

دل نوشت:

خدایا ...

حالا دیگه مطمینم تو اونقدر عاشقمی که تاب یک لحظه محبت و توجه من رو به غیر خودت نداری..دلم رو جز برای خودت نمی خوای و تاب تپیدنش را برای حتی بنده هایت نمی پسندی...سالها طول کشید تا درک کنم چرا گاهی دلم از آدمهایت می گیرد ؟ چرا بنده هایت هم گاهی دلم را می شکنند باهمه مهربانی که من نثارشان می کنم؟ ولی حالا که نیک می نگرم می بینم که چه اتفاقهایی در زندگی و روح من به خواست تو رخ داد تا باور کنم که من بی تو دمی قرار نتوانم کرد...تا باور کنم که اول تویی آخر تویی...تا باور کنم حتی مهربانترین بنده هایت هم نمی تواند جای عشق تو را در قلبم بگیرد و تو هم تاب عشق ورزیدن عزیزانت را به غیر خودت نمی آوری...می دانم خدا جانم که همه سختی های زندگی کوره ای است برای پخته شدن روح و تو با همه عشقت هلمان میدهی در آتش دل تا روح صیقلی بسازی...اکنون در عنفوان دهه چهارم زندگی بی هیچ تردیدی باور دارم که عاشقی تو حد و اندازه ندارد...می بری تا ته یکی شدن...آنقدر که پوست بیندازم و بسوزم ودرد بدود در عمق استخوانم..تا باور کنم که تنها تو در میانه ای...

عزیز همه روزهای تلخ و شیرینم...مثل همیشه عاشقم برقهر وبر لطفت و می خواهم مثل همه سالهای رفته و نیامده عاشقم باشی و مرا از محبت غیر خودت بی نیاز گردانی و در برابر نامهربانی بندگان غافلت، که هرگز تو را حس نکردند و دنیا را جز در خور و خواب و خشم و شهوت ندیدند حفظم کنی که: آن که تو را نشناخت هرگز طعم خوشبختی را نچشید و آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

 

/ 11 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهبا

چقدر حس يگانه اي داريم در اين كلمات!

نادر

چه مقدمه و چه پایان بی مانندی،الحق که وقتی قلمتان با احساس درونیتان گره میخورد محشر می شود،چقدر خوندن این پست دل آدمو به خدا نزدیک میکنه و حس آرامش میده،کاش همه بندگان خدا ذره ای از این همه عشق آسمانی رو تجربه میکردن

رهگذر

. خیلی قشنگ بود خیلی آروم شدم. مطمئنم که خدا همیشه حواسش هس به همه مون

ازمهین آباد

سلام دوست عزیزی که نامت را نمیدانم اما میدانم هم زبان و هم شهری هستیم به شما به خاطر این احساس لطیفت به شما تبریک می گویم. ----- ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم ما برای بوسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها کرده ایم ما برای خواندن این قصه عشق به خاک رنج دورتم برده ایم ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک رنج دوران برده ایم ---- دهه فجر بر شما مبارکباد ----[گل]

ذره

سلام بسیا ردلنشین بود....بسیار

رامين

آخيش . چه حالي داري سميرا بانو ! خدايا چي ميشد همه ي بنده هات اينجوري به درگاهت راز و نياز مي كردن. نيمه شبه ، منم پاشم برم تو خيابونا قدم بزنم . ممنونم بانو بهم يه ايده دادي واسه تا صبح راه رفتن و با خدا خلوت كردن

ازمهین آباد

--سلام امیدوارم که موفق باشید. خدا به جغد گفت آواز خوان کنگره های خاکی من پس چرا دیگر نمی خوانی ؟ دل آسمانم گرفته است جغد گفت : خدایا آدمهایت مرا و آوازهای مرا دوست ندارند و به من می گویند تو بد یمن و خدا گفت آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند دل بستن به هر چیز کوچک و به هر چیز بزرگ تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن که می بیند و می اندیشد دل نمی بندد دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست اما تو بخوان و همیشه بخوان که آوازت حقیقت است و طعم حقیقت تلخ است. جقد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد ، می داند آواز او پیغام خداست .

از مهین آباد

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ای جوانان عجم جان من و جان شما غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام تا بدست آورده ام افکار پنهان شما مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت ریختم طرح حرم در کافرستان شما تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش شعله ئی آشفته بود اندر بیابان شما فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند دیده ام از روزن دیوار زندان شما حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل آتشی در سینه دارم از نیاکان شما علامه اقبال لاهوری

از مهین آباد

سلام: مطلبی در یکی وب ها دیدم واقعا به خودم لرزیدم ؛ از شب امتحان سخن گفته بود از لحظه سرنوشت از لحظه اتصال ؛ واقعا به خودم لرزیدم چون لحظه سرنوشت و نقطه اتصال نیاز به درک و شعور موقعیت شناسی و خلوص نیت دارد و گرنه اتصالی برقرار نخواهدشد ؛ سرنوشتی رقم نخواهد خورد خدا به دادمان برس در درک موقعیت و تصمیم درست.

یوز آسیایی

عاشق به معشوق حساسه...یه لحظه بی توجهی معشوق رو بر نمی تابه...خدا عاشقیه که رو دست نداره پس بیشترین حساسیت رو داره... او کسی است که از حال خودش ذره ای در وجود ما نهاد تا حالشو بفهمیم به این حس و حال عجیب و غریب میگیم عشق اسمش هرچی باشه اونقدی هست که خدا رو بفهمیم و احساسش کنیم...شاید بهتر بشناسیمش