معلم فداکار نهاوندی

      مدرسه که می رفتیم توی کتاب فارسی دوره ابتدایی داستان هایی می خواندیم دهقان فداکار که با آتش زدن لباسش مسافران یک قطار را از مرگ نجات داد...و بعد پسرک هلندی به نام پطروس که انگشتش را ساعتها در سوراخ سد فرو برد تا مانع چکیدن آب و خراب شدن سد و راه افتادن سیل شود...این قصه ها را قصه می پنداشتیم تا بعدها که با دیدن ریزعلی خواجوی در تلویزیون فهمیدیم که واقعا دهقان فداکاری وجود داشته و آن فداکاری در عالم حقیقت رخ داده است...

این روزها شاید سختی های زندگی سختمان کرده باشد شاید عصبانیتهای روزگار از هر کداممان موجودات عصبی و کلافه ای ساخته باشد که حوصله خودمان را هم نداریم شاید کمتر شده باشد این دست فداکاری برای همنوع و شاید آن بیت معروف دیگر خریدار چندانی نداشته باشد که بنی آدم اعضای یکدیگرند....ولی هنوز هم گاهی اتفاقاتی می افتد که باورت می شود انسانیت نمرده است...همه جا و در بین همه اقشار هنوز هم " آدم" پیدا می شود آدمهایی از جنس بلور...

معلم مدرسه شین آباد را یادمان نرفته وقتی برای نجات شاگردانش بخاری شعله ور را در آغوش کشید ...این سالها بسیار دیده ایم و شنیده ایم ازآموزگاران فداکاری که برای نجات جان دانش آموزانشان از جان و سلامتی و زیبایی خود گذشته اند ...یا معلم فداکار گیلانی که جان به شعله های آتش سپرد تا گلهای باغ علم پر پر نشوند...معلم مریوانی را یادم نرود..همو که وقتی شاگرد کوچکش به خاطر بیماری سرطان مجبور به شیمی درمانی شد موهایش را تراشید تا پسرک کوچک از نداشتن مو احساس حقارت نکند و فردای آن روز همه همکلاسیها با سرهای تراشیده به مدرسه رفتند...یا معلم اردبیلی که نیمی از کبدش را به دانش آموز بیمارش هدیه کرد تا دوباره به زندگی لبخند بزند....و امروز معلم فداکار همشهریمان که جان و جسم به گاماسیاب خروشان سپرد تا جان فرشته کوچکی را نجات دهد...

فاطمه مولوی هم یکی از فرشته هایی است که برای صفا و طراوت زمین فرستاده شده..یکی از همان خواصی که خدا مامور لطافت روح و جان ما زمینیان کرده است..معلمی که خود هم انسان است و هم مادر است و هم همسر..با همه آرزوهای ریز و درشتش برای خانواده ..اما وقتی دخترک کوچک را فریاد زنان و هراسان در حال غوطه خوردن در دل رود می بیند تامل نمی کند..به فرزندانش فکر نمیکند..فکر خانه و زندگی معطلش نمیکند..نگران کارهای نکرده و آرزوهای بر زمین مانده اش نیست...فقط به خدا توکل می کند و بی آنکه حتی شنا بلد باشد دل به رود خروشان می سپارد...

کودک را به زحمت نجات میدهد ولی خود طعمه رود می شود و میرود ..سرش بر اثر برخورد با سنگهای کناره رود زخمی و خودش بیهوش می شود تا آنکه یکی از حاضرین به صورت تصادفی او را می بیند و نجاتش میدهد ....وقتی با کمکهای اولیه احیا می شود و نفس می کشد اولین سوالش جان دخترک دانش آموز است....

اینجا زبان لال می شود...اینجا کلمه ناتوان است..اینجا اشک هم توان جاری شدن ندارد..اینجا انگشتانم هم یارای ادامه کلمات را ندارند...

خانم فاطمه مولوی را نمی شناسم...ولی همین که او معلم است و مادر است کافی است تا باور کنم فرشته ها هنوز هم زنده اند..تا باور کنم انسانیت هنوز نمرده است...

او هم مثل همه ما دردهایی دارد...تعلقاتی...دلبستگی هایی..و مثل همه معلمها مشکلات و خواسته ها و حرفهایی...ولی وقتی پای مسئولیت و انسانیت و وظایف به میان می آید همه چیز را از یاد میبرد و بی هیچ درنگی رود را در آغوش می کشد تا جانی را زنده کند و دختربچه ای را حیات دوباره بخشد....

هیچ تقدیر و یادبودو  بزرگداشتی نخواهد توانست حتی یک لحظه از همه ایثار این معلم و این زن و این مادر را پاس بدارد فقط می خواهم به عنوان یک نهاوندی با همه وجود از این معلم همشهری ام قدردانی کنم و با تواضع بر دستانش بوسه زنم و بگویم : ما افتخار میکنیم که زاده شهری هستیم که فرشته هایی چون تو در آن نفس می کشند...

 

 

خبر مشروح تسنیم از فداکاری معلم نهاوندی

 

/ 5 نظر / 74 بازدید
سپیده

چه میتوان گفت برای این همه ایثار وبزرگی ...اجرشون با خدای بزرگ

مهری

درود بر این شیر زن غیور لر به دستانش به افکارش به خلوصش به ایثارش به انسانیتش به ..... سجده باید کرد[گل] بینهایت شاخه

مونا

سلام سمیراجان . وای چه انسان بزرگواری....متن کامل خبررودرتسنیم خوندم چقدر از من جلوتره این خانوم . . . . فرشته است . . . .

سمیرا

ما نیییز افتخار میکنیم...

یوز آسیایی

افرین به این شیرزن فداکار